ما ساعت ۵ صب باید راه بیفتیم بریم ک بچه ها برن مدرسه
اومد بره حموم پسرش ساعت ۱ اینا بیاد دنبالش
حموم دارنا میگه دوس ندارم اونجوری
حالا کار ندارم
اومده ما از ۱۰ گفتیم بخوابیم صب بتونیم بریم.اومده میگه تلوزیونو خاموش نکنید
رفته اینستاشو با صدای بلند داره کلیپ میبینه ی مشمبا گرفته بود دستش هی صداشو درمیاورد
لباس مدرسه بچه هارو شسته بودم انداختم رو شوفاژ خشک بشه
همه رو برداشته انداخته رو هم لباسای خودشو انداخته
ساعت ۲ با کلی سرو صدا رفت
بچه ها بابدبختی خوابیدن
ساعت ۵ بیدار شدم بچه هارو بیدار کردم دیرم لباساشون خیسه
نتونستم ببرم مدرسه دارم حرص میخورم فقط