2777
2789
۲سال پیش عقد کردمیکسال عروسی

حالا بازم اگر یکی دوبار اومدن اشکالی نداره 

خودتو ناراحت نکن 

منم داداشم اینا رو 8 ماه بعد پاگشا کردم و قبل پاگشا یه بار رفتم خونشون که شوهرم گفت نمیام خودم و بچه م رفتیم تازه به اصرار خودشون 

اما چون بچه م کوچیک بود نتونستم زودتر از 8 ماه پاگشا کنم 

منظورم اینه که شاید معذوریتی دارن 

حالا درسته خواهر شوهرای من واقعا پرویی کردن اما شما اگر خیلی پرو نیستن سخت نگیر و فکرتومشغول نکن اینطوری شوهرتم حساس میکنی

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

حالا بازم اگر یکی دوبار اومدن اشکالی نداره خودتو ناراحت نکن منم داداشم اینا رو 8 ماه بعد پاگشا کردم ...

نه من اصلا چیزی به شوهرم نگفتم ولی این خواهرش خیلی انتظارات بیجا داره خیلییی

پاگشا نخواستم دخالت نکنه 

من فقط یکیشون پاگشاکرد الان چندسال خونشون نرفتم تازه بعدازدواجم من مهمونی گرفتم اوناروپاگشاکردم😅الا ...

شما هم نباید دعوت میکردی ،اول اونا باید دعوت میکردن

شما هم نباید دعوت میکردی ،اول اونا باید دعوت میکردن

یه مادرشوهرعفریته ویه پدرشوهرخاله زنک دارم یه جوری انداختنم تومهمانی فکرکن سی نفرادموتوشهرغریب وشوهرم ماموریت بود رومهمان کردم ولی خداروشکرابرومندبود وازپسش براومدم انتظارداشتن خرابکاری کنم ولی اخرشب هم مادرشوهرم خواست بره یه نگاه ازسرتاسف به شوهرم کردوگفت چقدراسراف کرده چقدرنعمت خداروحروم کرده درصورتیکه من اندازه پختم ومثل خودشون نبودمهمانی ام

گاهی انسانم آرزوست
یه مادرشوهرعفریته ویه پدرشوهرخاله زنک دارم یه جوری انداختنم تومهمانی فکرکن سی نفرادموتوشهرغریب وشوهر ...

من نمیدونم چرا خانواده شوهر اینقدر بد هستن 

انگار عروس دشمنشونه

واقعا متاسفم

مادرشوهر و پدر شوهر میان خونمون همه چی فراهم میکنم بازم تو خونه خودم بی‌احترامی میکنن به من

🤣اسی من توشهرشون غریبم بعداوندفعه اومدن شوهزم شیفت شب بود خداشاهدکلی پذیرایی کردم بعدپدرشوهرم دراومدگفت توکه موزوانبه دوست نداری یه پلاستیک بیار ببرم منم اصلا روم نشد بگم نمیدم باورکن هرچی توجامیوه بود گذاشت توپلاستیک بعدصبح شوهرم اومد گفت عه چقدرموزخوردی یه دونه برام میذاشتی گفتم من نخوردم باباجونت برده😅

گاهی انسانم آرزوست
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  17 ساعت پیش
توسط   آیسان۶۴۶۴  |  17 ساعت پیش
توسط   رزخشک  |  1 ساعت پیش