2821
2789
عنوان

بدبخت شدم

184 بازدید | 22 پست

من ۴ ماه عقد کردم دوست بودیم باهم قبلش مادر شوهرم راضی نبود ولی راضی شد از اول شروع کرد به اذیت کردن من خواستیم بله برون بگیریم تاریخ انداخت یکماه بعد خاستگاری که جنگ شد بهم زد جشن بعد عقد کردیم همینجوری بدون بله برون هرچی خانواده من گفتن بریم خونه خودمون بزن برقص کنیم نزاشت گفت نه فامیلام میفهمن ناراحت میشن به کنار عقد کردیم منو برد خونش همش بهم میگفت تو بچه ای نمیفهمی خواست گوسفند برا من بکشه برد عاشورا جلو دسته کشت بعد گفت نذر داشتم تو دسته من دوتا کیک برداشتم یدونم برا مادر شوهرم اونم برداشته بود من ندیدم دادم بهش گفت چرا برداشتی گفتم اینجوری داد به زنه گفت ببخشید برداشته خجالت کشیدم انقدر حالا سر همه چیز منو اذیت میکنه لج میکنه خونه خریدیم شوهرم زده به نام من فهمیده اون زنگ زده من نکنی نام پسرم قهر میکنم باهاتون ته دلم راضی نیستم اگه مجبوری رفت امد کنم بعد برگشته میگه فردا تو رفتی نبودی یکی دیگه میاد خونت دیگه ناراحت شدم هیچی نگفتم خونه بزرگ حالا گیر داده اره فرش یدونه میگیرم من یدونه وظیفم گفتم یخچال ال‌جی میخام زنگ زد شوهرم گفت چه پر توقو هرکی نشون میدم میگه رفت یخچال دوو خریدم با اخم خرید گفت زیاد ناراحت نیستم اینو گرفتم خونه خریدین جشن عقدم انداخت عقب باز دوباره بعد محرم قرار بود بگیریم  الکی بهونه آورد تا دوروز مونده نده خواهر ناتنیش که مرده فوت کرد جشن منو خراب کرد بماند برای جشن گقت ما میوه شیرینی بگیریم اون پول باغ کادو هم خودش برداره چه دعوا راه انداخت بعدی بگم اومد خونه مامانم مامان بزرگم بهترین پذیرایی ۱۵ مدل میوه غذا کباب جوجه چند مدل سالاد ژله و...... هر دو خونه همینجور حالا مادر بزرگم رفته خونش قرمه مرغ گذاشته بعد همه جا نشسته گفته اونا معمولی پذیرایی کردن منم معمولی کردم الان سر مبل مشکل دارم سرویس چوبی که خواستم میشد ۲۵۰ میلیون گشتم همونا با ۱۵۰ تومن گیر آوردم گفتم دستش خالی عیب نداره حالا پسر بردارش همه سرویس چوب خریده ۱۳۰ تومن به من میگه خیلی توقو داری چخبره ۱۰۰ میدم خودت برو بخر منم ناراحت شدم به شوهرم گفتم خستم کرده اینا شوهرم گفت گفته پذیرایی معمولی گفته گفتم عمت زنعموت حالا شوهرم قاطی کرده میگه میریم خونشون تکلیفم با مامانم روشن میکنم یا تورو احترام میزاره یا پسرشو نمیبینه بعد میگه فامیلام هم دعوا میکنم زندگی من خراب نکن حرف میزنن دعوا بندازن بنظرتون بزارم دعوا کنه با مامانش اینا یا نه از طرفی میگم همشون بهم میریزن میگن نیومده همه انداخت جون هم راهنمایی کنید لطفا چیکار کنم 

چرا باید مادرشوهرت بفهمه خونه بنام کیه؟؟؟ متاسفانه مشکل از دهن لق خودتونم هس... در موزد جهاز خب شوهرت وظیفشه بخره ربطی به مادرشوهرت نداره حالا ایشون ۱۰۰ میلیون میده دستشم درد نکنه دعوا کنی همونم نمیده

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

ی داستانی چند وقت پیش مادرم تعریف می‌کرد از پسر عموش بود که به چه سختی و بدبختی زن گرفت و مادر شوهره زنه رد اذیت می‌کرد مامانم گفت دوتایی کنار هم همه چیو تحمل کردن صبر کردن توکل کردن به خدا 

ببین الان همه بچه هاش همشون مهندس و پزشکن عروس و دومادشم همینطور هیچ کدوم هم تو ایران نیستن که هیچ تو خارجن هر چند وقت یک بار اینا میرن ماه ب ماه اونجا میخونند اونم کجا امریکا ولی خیلی سختی داشتن خیلی زیاد آخرش بابا بزرگم رفته ب مادر شوهره گفته بس کن ‌وخواب نکن زندگیشو این چیزا اونم آخ مادر شوهره مخالف بوده و میخواست با بچه خواهرش ازدواج کنه صبر کن عزیز دلم شوهرت ک پشتته صبر کن 

چرا باید مادرشوهرت بفهمه خونه بنام کیه؟؟؟ متاسفانه مشکل از دهن لق خودتونم هس... در موزد جهاز خب شوهر ...

اخه شوهرم مجردی بیشتر اینا داده بهش اونم گفته قرض الان وقت پس دادنه

خب الان بزارم دعوا کنه یا نه

بگو دعوا نکنه بامادرش صحبت کنه 

بگه تو زندگیتون دخالت نکنه

مادرا همیشه باید راضی باشن باعث خوشبختی هست 

نظر منه هرکسی نظرخودشو داره البته

به حکمتش دل بسپار(خدا)
اخه شوهرم مجردی بیشتر اینا داده بهش اونم گفته قرض الان وقت پس دادنه

شوهرت نباید سادگی میکرد بش پول میداد الانم اگه میخاد پس بگیره بره با مادرش صحبت کنه حساب کتاب کنه بگه اون پولایی که بت دادمو پس بده پولشو پس بگیره بقیش بخودتون مربوطه چی بخرین چند میلیونی بخرین یا نخرین

بگو دعوا نکنه بامادرش صحبت کنه بگه تو زندگیتون دخالت نکنهمادرا همیشه باید راضی باشن باعث خوشبختی هست ...

خبلی صحبت کرده نمیفهمه فقط میخاد حرف خودشو باشه مادرش خودش رفته عروسی حالا میگم جشن عقد بعد ۴۰ میگه نه عذا دارم یلدایی هم بی سر صدا میارم کسی نفهمه یا الکی میگم نمیبرم عیدی میبرم گفتم باش تا سال صبر کنیم برا عروسی میگه نه اونو ماه دیگه آماده باشید بگیریم

ی داستانی چند وقت پیش مادرم تعریف می‌کرد از پسر عموش بود که به چه سختی و بدبختی زن گرفت و مادر شوهره ...

صبر باید کرد چاره نیست ولی مهم ترین روزا زندگیم داره خراب میکنه میگه جشن عقد نه دیگه عذا دارم بد بلند میشه میره عروسی 

صبر باید کرد چاره نیست ولی مهم ترین روزا زندگیم داره خراب میکنه میگه جشن عقد نه دیگه عذا دارم بد بلن ...

یادمه همین خانمی ک میگم هم همینجوری بود بنده خدا عروسی نگرفت که هیچ نرفتن خواستگاری براش بابا بزرگ من رفته بود بعد مامانش از رو هدیه های عروس هم زده بود گردنبدشو برداشته بود فروخته بود بدون طلا مونده بود یا همون مادر عروسم میگفت چرا برای دخترم طلا نیاوردید اینا الان آنقدر طلا داره که نمیدونه باهاش چیکار کنه 

2790
2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز