ازدست اذیت های مادرشوهرم فرارکردیم اومدیم روستاخونه خریدیم تازه ده روزه اومدیم روزی هزاربارمیگم غلط کردم
خونه قبلیمون به همه چی نزدیک بودراحت بودیم الان دخترم روزی هزاربارمیگه نمیخوام اینجاروبرگردیم بریم اونجا ازصبح تاشب میگه بریم پارک نمیتونم ببرمش چون ماشین ندارم گفتم ببرمش مهدروستای پایینی مهدداره رفتم ببینم چجورجاییه مردم ازخستگی تابرم برگردم چون بااصرارمن اومدیم نمیتونم به شوهرم حرفی بزنم