2777
2789
عنوان

پشیمونم نمیتونم به روم بیارم

160 بازدید | 17 پست

ازدست اذیت های مادرشوهرم فرارکردیم اومدیم روستاخونه خریدیم تازه ده روزه اومدیم روزی هزاربارمیگم غلط کردم 

خونه قبلیمون به همه چی نزدیک بودراحت بودیم الان دخترم روزی هزاربارمیگه نمیخوام اینجاروبرگردیم بریم اونجا ازصبح تاشب میگه بریم پارک نمیتونم ببرمش چون ماشین ندارم گفتم ببرمش مهدروستای پایینی مهدداره رفتم ببینم چجورجاییه مردم ازخستگی تابرم برگردم چون بااصرارمن اومدیم نمیتونم به شوهرم حرفی بزنم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مادرشوهرتو میفرستادی روستا پیرزن آخر عمری از دود و ترافیک شهر دور باشه خودت چرا رفتی فکر آینده دخترت ...

باورمیکنی انگارمغزم قفل کرده بودمیگفتم هرجاباشه بریم فقط ریختشونبینم

کسی که تو شهر زندگی کرده تو روستا زجر میکشه ولی خب اگه تو خونه مادرشوهر بودین بازم به نظرم می ارزه کارتون بذار ببینه یه تاب بخر بازی کنه

بهشتم اونورش باشه به این برزخ نمی ارزه...
بله

بخاطر دخترت نبایدمیومدی من روستازندگی میکنم واقعا برای بچهاسخته ی پارک درست نیست ببرم

حالابچهای من ازاول با این وضع عادت کردن بچه شماسختشه ازشهر اومده روستا

خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم 
باورمیکنی انگارمغزم قفل کرده بودمیگفتم هرجاباشه بریم فقط ریختشونبینم

عجب خونه خراب کنی بوده

به نظرم یه مدت بمون شوهرت این وضع رو ببینه خودش جا به جاتون میکنه

Ring through my ears and sting my eyes, your Spanish lullaby 💕
عجب خونه خراب کنی بودهبه نظرم یه مدت بمون شوهرت این وضع رو ببینه خودش جا به جاتون میکنه

آره خودش میگه ازچشمم افتاده این خونه بااینکه خیلی خوشگله امادوربودنش اذیتمون میکنه

نه چندتابچه بزرگترهست اماباهاش بازی نمیکنن نمیدونم چرامیگن پیش مانیا

خودت باهاشون صحبت کن بگو بادخترمنم بازی بکنین حالا اگه مدرسه ای هست بره اونجادوست پیدامیکنه کم‌کم  اوضاع بهترمیشه نگران نباش

خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792