من ۲۶ سالمه
نزدیک ۳ ساله ازدواج کردم
بخدا همین مادرشوهر کاری کرد که حنابندون و عروسیم زهر مارم بشه
طوری که همه فامیل میپرسیدن مادرشوهر رها چشه چرا اینجوری میکنه
من با اشک چشم رفتم ارایشگاه
اخرم یه روز بعد پاتختی منو کشوند توو اتاق خواب و هزار تا حرف بارم کرد منم با قهر از خونشون رفتمنشستم توو پارک.....با گریه برگشتم خونه مامانماینا ..حالا مثلا تازه عروسم
بخدا بمیرمم رفتاراش یادم نمیره
عقده اینو داشت که چرا رنگ لباس حنابندوتو عوض کردی به من خبر ندادی
یا جرا دوباره رفتی پرو لباس عروس به مننگفتی با اینکه من با خودشو خواهرش چیزی که گفتن برداشتم....