اخه خیلی سخته ۲ روز بعد عروسیت ک اوج ناز کردن و خوشیته یکی بزنه خرابش کنه...
از این گریم میگرفت
شوهرم با مامانش ۲ ماه حرف نزد سر این جریان...اخرم با ما درمیونی خودماشتی کرد
خالشم یه تیکه انداخت بهم با اونم ۱ سال قهر کرد و خونشون نرفتیم
خداروشکر شوهرم پشتمه..مادرشوهرمم از این حرصش میگیرع که چرا شوهرم اینارو فروخته به من....ینی مارو میبینه باهمیم از حرص صورت قرمز میش
ما شهر غربییم وقتی میایم شهرستان شوهرن میره خونه خودشون من خونه مامانم اینا...اخه مادرشوهرم دوس نداره شبا بخوابم پیش شوهرم...کلا منمثه هووشم