فقط میخام خوب باشم
فقط میخام کاری کنم حالم خوب باشه
بخدا درد من نه با همسنم بلکه با دو برابر خودم
هم برابر نیست هر وقت گفتم درد دارم فکر دارم
گفتن اقتضای سنشه مگه تو سن من نباید آدم
شاد باشه؟ مگه نباید بیخیال باشه؟
مگه نباید مثل هم سن هاش باشه؟
تا اومدم کاری کنم حالم خوب شه
تا اومدم بگم میخام این کار کنم اون کار
کنم هیچکس درکم نکرد همه انگار مریض بودن
به پزشک نه به روانشناس نیاز داشتن
من فقط میخاستم زندگی کنم اما زندگی همیشه
بهونه ای داشت که ازم فرار کنه گاهی آدما گاهی پول
گاهی رفیقام، زندگی دقیقا مثل دریا بود افرادی زیادی رو توی خودش غرق میکرد اما هیچکس اون رو قات.ل خطاب نمیکرد بازم بنظر خیلیا زیبا بود مثل دریا که وقتی داخلش غرق بشی میگن شنا بلد نبوده :)