یهو یاد این افتادم صبح های تاریک زمستون از،زیر لحاف گرم باید پامیشدم میرفتم مدرسه...انقد زورم میومد مامانم بابا داداشم خواب بود...
همیشه هم مقنعه ام دستم بود تو سرویس میپوشیدم...
یه بار انقد لجم گرفت از قصد محکم پا گذاشتم رو پای داداشم ک دیگه دانشجو بود اون کله سحر خواب بود🤣