2777
2789

قسمت143  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

تیامین: چه خبره خاله اول صبحی ..چی شده خروس خون اومدی اینجا برای دعوا؟

آقا سبحان، دست روی دسته ی ویلچرش گذاشت و به حرف آمد:

-خانوم محترم چقدر زجر بدید و دختره من با خوبی جواب بده؟ چه بدی در حقتون کرده که باید کلفت بشنوه و نرم جواب بده؟ پسر شما دختر من رو زندانی جنگل و سرما کرد، حرفی از شکایت زدیم؟! کاری کردیم؟ دختره من بی جون و گوش افتاده یه گوشه ی خونه، حرفی زدیم؟ صبر تا کی؟! تا کی باید دهنمون رو ببندیم؟ ما غلام شما نیستیم . مجبوریم که اینجاییم . اگر دخترم برای دفاع از شرفش چاقو به اون بی شرف نمی زد الان اینجا نبودیم !

تیامین قدمی جلو آمد و با گذاشتن دست روی دست آقا سبحان او را آرام کرد و رو به خاله اش گفت:

-خاله برو ... برو و حرمت نشکن .. من قول می دم تا فردا خونت رو خالی کنیم بریم خونه ی ماه نساء.

زیبا که گزارشی محکم از ژوان به دستش رسیده بود، بی توجه به تمام حرف هایی که شنیده بود، فقط پرسید:

-این دختر ... این دختر مجرمه؟

دو هزاری تیامین و ماه نساء با هم افتاد . هر دو به زیبا نزدیک شدند .

ماه نساء : خانوم جان مجرم چی چی بود ...

تیامین: نه خاله ... از خودش و شرفش دفاع کرد ...

چشمان زیبا برقی از خباثت زد . دست در جیبش فرو کرد و موبایلش را بیرون آورد:

-چطور پسر من به جایی که باید می رفت، رفت، ژوان جان نباید بره؟

آقا سبحان لبانش را به دندان گزید و زیر لب گفت:

-چه غلطی کردم گفتم ! این زن دشمنه .

تیامین، می خواست موبایل را از دست خاله اش بگیرد که زیبا آن را بالا گرفت و گفت:

-دست درازی به من نکن تیامی ! حد خودت رو بدون . خام چهارتا عشوه ی نازک این دختر نشو ...

ژوان با دیدن صحنه هایی زمخت که جلوی چشمانش از زیبا می دید و می شنید، باز هم انرژی از دست داد و با تنی بی حال بر روی زمین افتاد .

اشکان به سمتش دوید و گفت:

-آبجی ... آبجی ...

تیامین، خاله اش را رها کرد و به سمت ژوان رفت . بالای سرش نشست و شال روی سرش را باز کرد:

-ژوان ... صدام رو می شنوی ...

"نچ نچ" تیامین با زنگ زدن خاله اش به 110یکی شد . فقط آقا سبحان بود که صدایش را بالا برد وناجی خواست:

-زنگ زد ... دخترم رو بدبخت کرد ...

تیامین با گرفتن اخطار از طرف آقا سبحان، ژوان را رها کرد و در حالی که می گفت: " ماه نساء، ژوان رو بگیر" ، خود را خاله اش رساند .

-از اینجا برو بیرون ...

زیبا که کارش را به سرانجام رسانده بود، با چشم هایی ناراحت روبه تیامین گفت:

-تو داری به من، به خالت، به خاطره این دختر می گی برو بیرون؟

تیامین، عصبانی بود . به اندازه ی تمام روزهای عمرش، غیرت داشت . دلش یک نفس راحت دور از همه و در نزدیکی ژوان را می خواست .

دستش را به سمت در حیاط گرفت و با صدای بلندی تشر زد:

-گفتم بیرون خاله!

می دانست خاله اش وقت می کشد تا پلیس ها را به آنجا بکشد، پس به سمت ماه نساء برگشت و دم گوشش گفت:

-آماده اش کن می برمش.

ماه نساء، متعجب نگاهش کرد اما تیامین چشمش  از آن نگاه ها نمی ترسید . طرف حساب او ژوان بود، زنی که اتمام حجت قلب با عقل او را به نقطه ی صفر منطق رسانده بود .

زیبا را به هر دردسری بود از در بیرون کرد و خودش به تنهایی، بدون فوت وقت به حیاط برگشت. نه لباس می خواست، نه غذایی که شکمش را سیر کند . می خواست ژوانش را از بند زیباها رها کند .

آه به لحظه ای که پلیس بخواهد عشقش را از دل و دنیایش، بیرون ببرد . به سمت آقا سبحان رفت و روی سرش را بوسید . پیرمردِ بیچاره از فرط اشک هایی که گونه اش را دریا کرده بودند، نفسش بالا نمی آمد .

-آماده بشین بریم آقا سبحان ...

آقا سبحان دست روی شانه اش گذاشت و از ته دل گریست . شانه های نحیفش آنچنان لرزشی تجربه می کرد که بم از زلزله ی درشت اندامش، تجربه نکرد .

-دخترو رو نجات بده جوون .. فقط همین یک بار ! پای اومدن و دل تحمل کردن ندارم .

ماه نساء به لب های آقا سبحان که حین حرف زدن، شوری اشک را به روی خودش حس می کرد، نگاه تأسف باری به او انداخت .

ژوان را با کمک اشکان به داخل خانه بردند و لباس هایشان را عوض کردند . تا پلیس به آن روستا میرسید 20دقیقه وقت داشتند و آن وقت هم به جمع کردن وسایل مورد نیاز آن دو گذشت .

ماه نساء تیامین را به کناری کشید و گفت:

-من هم باهاتون میام . فقط قبلش با آقا سبحان حرف دارم .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت144  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

تیامین با تر کردن لب هایش، در حالی که چشم هایش، ژوان خوابیده را می پایید، می پرسید:

-چیکارش داری؟

-تو ژوان رو ببر به کلبه ای که چند روز اونجا بودین، فعلا امن ترین جا اونجاست . این بهزادی که من دیدم، خیلی مشکوک می زد . به داییم سپردم جواب سوال های فنی ای که می خواست رو بده و ردش کنه بره . تو هم هیچ بهش نگو!

نفس عمیق تیامین، صورت ماه نساء را گرم کرد:

-ژوان با من! تو برو کارت رو حل کن بیا!

ماه نساء، سرش را تکان داد و با دلهره ای که از شنیدن جواب آقا سبحان ممکن بود به او بدهد، به سمتش رفت .

پیرمرد بر روی ویلچر در خود فرو رفته بود و به عکس 3در4 همسرش که در کیف پولی اش بود، می نگریست . هیچ کس نمی دانست در دل آن ناتوانی که ناتوانی اش را هر روز لعنت می کرد، چه می گذرد .

ماه نساء، آب دهان قورت داد و روسری صورتی رنگش را با قرص صورتش تنظیم کرد و اهمی از گلویش بیرون داد :

-اِهم ... آقا سبحان مساعدین؟

آقا سبحان، دست روی اشک هایش کشید و بدون آنکه خجالتی از بابت آنها بکشد، سرش رابالا آورد:

-جانم! رفتن؟

کنار ویلچر آقا سبحان نشست و دست بر روی چرخ های خاکی آن کشید:

-نه .. اومدم یه اجازه ازتون بگیرم !

آقا سبحان، عکس را به صورت وارو، روی پاهایش گذاشت و پرسشگر به ماه نساء چشم دوخت:

-چی شده؟ ژوانم چیزیش شده؟!

ماه نساء، نفس عمیقی کشید و با خودش کلنجار رفت، اما کشتن وقت، هم اشکان به اتاق می رسید، هم ژوان به اداره ی پلیس هدیه داده می شد.

چشم هایش را بست و دهانش را باز کرد:

-می خوام ... می خوام بین بچه ها صیغه بخونم . موندنشون یه جا درست نیست و ... ببینین .. من، من می خوام اگه دخترم ژوان روسریش رفت کنار، آتش خدا رو حس نکنه . می دونم نماز خون و سجاده شناسه اما موندنشون کنار هم، درست نیست . اگر مجبور نبودیم اینک....

آقا سبحان بدون آنکه توجه ای به وجود دست های ماه نساء روی چرخ های ویلچر کند، آن را به راه انداخت و پشت به او به سمت بیرون رفت .

سختش بود! مرد ... مردی که حرام بودن این تشکیلات بین دختر و پسرها را نمی پسندید، حالا باید دخترش را به این ... به این صیغه می بخشید؟

عذاب داشت ! او... اویی که خداشناس بود و عقد شناس، نمی توانست به صیغه ای که امروز و فردایی بود بسنده کند . ژوانش، آن گلبرگ مغروری که حیایش شد عذاب این روزهایش، چطور قبول می کرد به این موضوع تن بدهد؟!

نمی خواست دخترش را راحت راحت تحویل بدهد اما تیک و تاک ساعت زنجیر زندان  را به دخترش نزدیک می کردند و او نباید تعلل می کرد .

نفس عمیقی کشید و آهسته، طوری که فقط خود ماه نساء شنید، لب زد:

-اجازه ی دختر دست خودته!


***


ژوان، در کلبه روی همان تخت کذایی خوابانده شده وچندین پتو، روی تنش انداخته بودند .

ماه نساء، مشغول جمع کردن هیزم و تیامین مشغول تبر زدن به آنها بود . دلش برای سرد بودن دست و پای ژوان، آتش گرفته بود . نمی دانست انرژی اش از کجا آمده، فقط با داشته هایش تیشه به ریشه ی هیزم های درشت می زد .

ماه نساء آخرین تکه ی هیزم را بر روی تنه ی درخت نصف شده گذاشت و گفت:

-تیامین ...

تیامین تبر را بالا برد و با یک حرکت آن را بر روی هیزم کوبید:

-هوم ..

لبان ماه نساء با زبان تر شد:

-تو چند روزی که تو و ژوان اینجایین، لازمه بینتون صیغه ی محرمیت خونده بشه ....

تبر از دست های تیامین بر روی زمین افتاد . گونه هایش که از سرما سرخ شده بود، آتش گرفتند . دلش، همانی که از خراب بودن حال ژوان خراب بود، تپش گرفت .

ژوان ... ژوان مال او می شد؟ روح تمیز و دست های ظریفش سهم روح جدید و دست های قوی او می شد؟

دیگر می توانست دل سیر و بدون هیچ حس بدی که به ژوان بدهد، او را خیره خیره نگاه کند؟

-چی میگی تیامین؟ قبول داری؟!

تیامین آب دهان قورت داد و فکر کرد . به اینکه ژوان چه می گوید؟ اگر او قبول کند که ...

ژوان: چه صیغه ای ماه نساء؟

هر دو پشت به ژوان بودند. اما جرات برگشتن و توضیح دادن به او را نداشتند . عجب شیر پاکی خورده ای بود، شیر زن تهرانی،ژوان کارگر!

تیامین با سر پایین افتاده برگشت اما چیزی نگفت . نگاهش را آهسته به سمت بوت های خودش که پاهای ژوان را پوشانده بود، چرخاند . آخ که چه آن پوت های بزرگ، به پاهای ظریف دختر می آمد .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

قسمت145  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

ماه نساء در فکر صیغه و تیامین در فکر تنظیم بودن همه ی ابعاد ژوانش بود .

ماه نساء: دخترم، اینطوری موندنتون درست نیست. من باید زودی برگردم و اینجا موندنم هیچ فایده ای نداره . تا پلیس ها ردشون رو بگیرن و برن، به این خواسته ای که، خواسته ی من و پدرت هست گوش بده و بیا ....

ژوان که از اثر قرص ها و مراقبت های تیامین و ماه نساء، حال بهتری داشت از چهارچوب در کلبه بیرون آمد و روبه روی ماه نساء، سینه به سینه اش ایستاد:

-ماه نساء من رو نمی شناسی؟ من دختری ام که حد ندونم؟ که نتونم از خودم مراقبت کنم؟ چرا باید این قراره یه هویی رو بپذیرم !

تیامین نفس عمیقی کشید و بالاخره سرش را بالا آورد . چشم های آبی رنگ ژوان عصبانی بود . مانند جذر و مد سنگینی در دل دریا، پلک های عصبی می زد !

ژوان: اصلا ... اصلا من چرا اینجام؟ چرا باید باز چشم هام رو توی اینجای شوم باز کنم؟ زیبا خانوم کجا رفت؟

تیامین، لب هایش را بهم چسباند و با اخمی عمیق، جواب داد:

-خاله ... خاله ام زنگ زد به پلیس ... مجبور شدیم تورو دور کنیم .

تیامین که طاقت نگاه بیچاره ی محبوبش را نداشت، دست درون جیب های پولیورش فرو کرد و با پووفی کلافه از آن دو دور شد . در شرایطی به سمت درخت بزرگ قامت روبه روی کلبه می رفت که نگاه ژوان، بدرقه ی راه رفتنش بود .

ماه نساء دو دستش را دو طرف شانه ی ژوان گذاشت و حرف تیامین را ادامه داد:

-تو حالت خوش نبود . سه ساعت می گذره و تازه به خودت اومدی . دختره نازم، قربون دل پاک و عقل سالمت برم،  تو با این کار خیال من و پدرت رو راحت می کنی . شب ها سرمون رو آروم می ذاریم روی بالشت . می دونیم که تو و تیامین زیر بار این احتمال ها نمیرین اما ... اما ...

ژوان شانه هایش را عصبی و کلافه از بین دست های ماه نساء بیرون آورد و صدایش را بالا برد:

-این خواسته ی تو و بابام اصلا اجرایی نمی شه، چون من همین الان میرم و خودم رو معرفی می کنم . تا چقدر پلیس و پلیس بازی؟ تا کی فرار؟

تیامین چپ چپ نگاهش کرد و زیر لب غرولند کرد که ژوان ادامه داد:

-چرا نمی فهمین خسته ام .. دیگه نمی تونم یواشکی زندگی کنم . من دلم برای اتاقم تنگ شده . برای بوی تهران .. می خوام برگردم حتی اگر شده می رم از فروتن ...

آوردن نام فروتن بر روی لب های ژوان همراه با آمدن تیامین به کنارش همزمان شد.

ماه نساء آن دو را تنها گذاشت که راحت حرف بزنند و از آن کلافگی بیرون بیایند . می دانست تیامین کار خودش را خوب بلد است . ناسلامتی پسر آقا ساسان بود !

تیامین: اسم اون مرتیکه رو نیار ! بیشعور نامرد از تو شکایت کرده . کل مراکز تهران دنبالتن . اگر ...

ژوان چشم در چشم کسی که دلش را به دره ی نابودی از عشق می کشید، خیره شد و کلمه به کلمه دیکته کرد:

-من ... میرم ... هیچ کس .. حتی تو ... نمی تونه ...جلوم ...جلوم رو ...بگیره!

تیامین دست روی سینه اش گذاشت و پرسید:

-حتی من؟

ژوان پوزخند ملسی بر روی لب هایش کاشت و همراه با استفهام پرسید:

-تو کی هستی تیامین؟ جات کجای زندگی منه؟

تلنگر به قلب و دهان تیامین زده شد . ژوان چه گفت و او چه شنید؟ جایگاه؟

مرد جوان هاج و واج به دنبال جایگاهش در زندگی ژوان گشت . گشت بی آنکه حواسش باشد ژوان به داخل کلبه ی می رود تا برای تسلیم کردن خودش، هر لحظه را به لحظه ای دیگر نزدیک کند .

ژوان کیسه ای از لباس هایش که ماه نساء آماده کرده بود را برداشت و از آنجا بیرون آمد .

تیامین با نگاهی بیچاره و ذره ای گنگ، نگاهش کرد. بی اراده و از روی نادانی قدم های او را شمرد .

آب دهان قورت داد و به دامن مشکی رنگ ژوان که رنگ مشکی اش دور و دورتر می شد نگریست . باید چه کار می کرد؟ ژوان رفت ...

به قدم های ایستاده اش سرعت بخشید و با دویدنی سریع خودش را به او رساند . بازوهای پوشیده ی ژوان را گرفت و او را به سمت خودش برگرداند.

-وایسا!

به اشک های ژوان که نمی دانست بخاطر چه چیزی بارانی شده، چشم دوخت و با قورت دادن آب دهان و کنترل قلب بی قرارش گفت:

-من نمی دونم کجای جهان توام . اما تو ... اما تو وسط دنیای منی ...

اشک های ژوان قلبش را به درد آورده بود . چشم روی هم گذاشت و با صدای آهسته ای نالید:

-اشک نریز !


ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت146  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

نفس در سینه ی ژوان حبس شده بود و هیچ حرفی به زبانش رانده نمی شد . تیامی ... تیامین چه می گفت؟ وسط دنیا ... وسط دنیا همان وسط قلب بودن، معنا نمی شد؟

دست روی قلبش گذاشت و برش دار پرسید:

-تو ... تو چی گفتی؟

تیامین نفس عمیقی کشید و در حالی که آب دهانش را قورت می داد، سرش را پایین انداخت . قلبش آرام نمی گرفت. نمی گذاشت یک جمله را درست و حسابی و بدون لکنت بر روی زبان بیاورد .

تیامین: ژوان ...! بودن یا نبودن من توی اینجا، به خواسته ی تو مربوط می شه . قبول کردن این فکری که بابات و ماه نساء گفتن، اجباری نداره . نخواستی من میرم . شب ها جایی دیگه می خوابم و صبح به تو ملحق می شم .

-من سوال پرسیدم تیامین!

تیامین سرش را بالا آورد . با اویی که انگار کلید نبض خوشی هایش شده بود، چشم در چشم شد و تنها گفت:

-نکنه این حرفم هم نیاز به اثبات داره ژوان خانوم؟!

قلب ژوان لرزید . خوشی، ناخوشی، اشک و لبخند، عشق و نفرت ، همه و همه با هم به دلش هجوم آوردند . طعنه ی تیامین گوشت قلبش را قالب قالب کرد . باید چه می گفت؟ حق با او بود ... اما آن وسط دنیا را چطور برای خودش معنا می کرد .

تیامین به سمت پشت برگشت و با سر پایین افتاده اش، از او دور شد . خواست انتخاب را به خود ژوان واگذار کند . از او گفته و از ژوان شنیده شده بود، بقیه اش با دخترک بود و قلب نامطمئنش !

پای درخت مذکور، تکیه اش را اول محکم و بعد سریده سریده به زمین رساند .

آنقدر دلش گرفته بود که می خواست تا خود صبح در آغوش آن درخت، گریه کند و بخت سیاهش را لعنت کند .

لعنت به لیلی های گذشته که قوز بالای قوز آینده اش شدند . لعنت به نفس خودش که او را از راه به در کرد و ندانسته وارد راه های بی راهه شد .

ماه نساء با دیدن تنهایی ژوان و تیامین از قدمگاهی که پشت کلبه برای خودش درست کرده بود، بیرون آمد و به سمت ژوان رفت .

جلوی مسخ بودن چشمان ژوان به تیامین ایستاد و دست روی شانه ی دخترک گذاشت:

-ژوان ! من باید برگردم . چیکار می کنی؟ قبول می کنی یا اینکه ...

ژوان چشمانش را بست و لب زد:

-خودم رو تسلیم می کنم .

با اینکه سنگ به دل تیامین می زدند، اما حاضر به جلو رفتن بیش از آن نبود . عهد بسته بود ژوان را به حال خودش واگذار کند . با شنیدن این حرف ژوان، ناامید از پای درخت بلند شد و بی امید به سمت کلبه رفت .

ماه نساء : با اینکه داری بزرگترین اشتباه زندگیت رو می کنی اما باشه . انتخاب خودته! راه بیفت بریم .

آب دهان ژوان قورت داده شد اما نگاهش ناآرام به دنبال تیامینش می گشت . حق یک خداحافظی با او نداشت؟

-یه لحظه صبر کن با تیامین خداحافظی کنم .

ماه نساء چشم بر روی هم گذاشت و زمزمه کرد:

-باشه!

با قدم هایی لرزان و دلی عاشق وارد کلبه شد . تیامین را گوشه ای در حالی که روی صندلی نشسته بود، پیدا کرد . سرش پایین و دست هایش لرزش داشت . تیامینی که هیچ چیز تکانش نمی داد، داشت لرزیدن دست آن هم به خاطر ژوان را تجربه می کرد .

-تیامین!

صدایش زد بی آنکه بداند در دل تیامین، شهری به نام عشق وجود دارد و آن شهر، شهردار داری به نام ژوان به منصب را رسانده است .

با شنیدن صدای گربه ی اشرافی اش، سرش را بالا آورد . نگاه در نگاه ژوان مخلوط کرد و لب زد:

-جانم!

این اولین جانم گفتن تیامین در خطاب به صدا زدنش از طرف ژوان بود .

دل در دلدان ژوان تکان خورد . مگر می شد تیامین نگاهش کند، جانم بگوید و او راحت راحت حرفش را بزند؟

-من ... من خیلی بهت بدهکارم .

چانه اش لرزید :

-خیلی برای من زحمت کشیدی . نمی خوام مثل گاو نه ماه شیر ده باشم که آخرش لگد به ظرف شیر می زنه و همه زحمتاش رو به فنا می ده، باشم .

بغضش بزرگ و بزرگتر شد . سیب چه بود؟ گلویش داشت وزن بادمجان را به دوش می کشید:

- می خوام بهت بگم خیلی خوشحالم که تو آشنای این روزهای من بودی .

بغضش ترکید و اشک های شورش پهنای صورتش را در بر گرفتند:

-اینکه به روزی رسیدی که باید می رسیدی، من رو خوشحال می کنه .

تیامین بی طاقت و با دلی لرزان سرش را پایین انداخت و دست هایش را مشت کرد . چطور می توانست گربه ی اشرافی اش را به دست پلیسان بدهد؟ مگر دلش آرام می گرفت؟ کاش ... کاش آن گربه ی بداخلاق  می فهمید همه جا نباید مرد باشد . یک جا باید به مرد زندگی اش تکیه کند ...

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 147 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

-میدونی ژوان! مشکل تو زیادی بزرگ بودنته . مشکل منم زیادی کوچیک بودنم . می دونی اگه بری چی می شه؟ پاهای بی جون بابات بی جون تر می شه . اشکان از اینم بدبخت تر می شه . ماه نساء از اینم بی هدف تر می شه .خاله زیبا به هدفش می رسه و فرزان ... اونم انگار قربانی بوده . اگر تو به اینجا کشونده نمی شدی و الباقی ماجرا، اونم به اونجا برده نمی شد . تویی که تا به اینجا کشیده شدی، چرا می خوای خودت رو بدی دست فروتن و ....

عصبی شد . حرف آخرش،  با فووت کلافه ای قیچی شد ! دست خودش نبود، اسم فروتن مو به تنش راست می کرد .

بلند شد . دست راستش را در دست چپش کوبید و پشت به ژوان ایستاد . او پشت به ژوان و ژوان رو به او ! دخترک اشک می ریخت اما زبانش راه نمی آمد که بگوید:

"-تو هم وسط دنیای منی !"

-تیامین ... من .. تیامین من نمی تونم درکت کنم .. تو می گی یکی دیگه توی زندگیته. بعد میای و این حرف رو به من می زنی ... چطور ...

تیامین به یکباره به سمتش برگشت و صدایش را تا بیخ گلو بالا برد و فریاد کشید:

-لعنتی من تورو می خوام . تو ... رو ... می خوام! خسته ام کردی ژوان ... خسته از یاد توام . دیگه دارم کم میارم. به مرگ جوونیم کم آوردم . قلبم داره کم میاره . هر بار که زبون لعنتیم میخواد بچرخه تو می ذاری و میری ... ژوان من پاهای دلم خسته است . یه بارم تو بیا ...

ژوان جلو آمد و سعی کرد لرزش او را آرام کند:

-تیامین من اینجام ... جلوت ... داد نزن ...

عجیب بود! دل خودش آرامش نداشت می خواست دل تیامین را آرام کند .

زبان تیامین خشک و چشم هایش خمار از خستگی شده بود:

-برو ... برو و خودت رو تسلیم کن .. من عادت کردم ژوان! به دور بودن از تو عادت کردم . به اینکه بدووم و به تو نرسم عادت کردم . برو ... تو هم برو ..

ژوان آب دهان قورت داد و قدمی دیگر جلو رفت . دیگر به تیامین رسیده و کافی بود صدایش بزند تا او را آرام شده، در دستان قلبش بگیرد .

تیامین، خسته از راهی که عشق ژوان مقصر آن بود، چشمانش را باز کرد و او را جلوی خودش پیدا کرد . صیغه و حرف های قدیمی ها را به درک فرستاد و به سنت قلب خودش جلو رفت . بی اراده و بی قرار، ژوانش را با خودش یکی کرد .

قسم لازم نبود؛ خود خدا هم می دانست که تیامین دیگر دروغ نمی بافد و چشم کثیف به آن دختر ندارد.

ژوان اعتراض نمی کرد . با آنکه می دانست آتش جهنم را به جان می خرد اما دلش نمی خواست از آن نیم وجب جایی که تمام آرامشش بود، بیرون بیاید .

دستان افتاده ی ژوان، آهسته بالا آمد و در هوا معلق ماند . موهای بیرون زده از رو سری اش در امتداد بینی تیامین قرار گرفتند . مشام مرد جوان، بی آنکه رویای کنارش را باور کند، مدام می بویید و می بویید و بویید.

تیامین: نکن ژوان! بخاطر اون هایی که اون بیرون نگراتن هم نه، بخاطر دل من نرو . نکن ... سند نابودی من رو امضاء نکن!

نفس در سینه ی ژوان به مقام شهادت رسید . تیامین تمام آرامش و کنار اون بودن، همه ی امنیتش شده بود .

شانه های تیامین، بالشش شد و چشمانش را بست . لب هایش را  با آب دهان تر کرد و با خودش فکر کرد که رفتنش چه دردی دوا می کند که ماندنش نمی کند؟

-این همه قربانی، این همه سختی ... نتیجه نباید پیروزی فروتن باشه . نتیجه اش نباید باخت من و تو بشه!

اشکی که از چشمان ژوان به پایین چکید، پولیور تیامین را خیس کرد.

کاش باران آسمان و خاک زمین، همنشینی ای مانند ژوان و تیامین داشته باشند . نشستی که در آن عشق باشد و عشق باشد و عشق !

ژوان: بابام چی می شه؟اشکان ... تو ...

حرفش ژوان را قطع کرد:

-ژوان ... هر کسی رو به چالش می کشی، بکش اما من رو نه ! تو می دونی با رفتنت چه آتیشی به زندگی هر سه ی ما می زنی پس هیزم نشو ! فقط برای یه بار ، فقط برای یه بار به من اعتماد کن . چی می شه یه بار تو کوتاه بیای؟

ژوان لب هایش را به دندان گزید و سرش را آهسته جابه جا کرد:

-تو نمی دونی چه دردی دارم می کشم تیامین . تو ماجرای فروتن قاتل و تو ماجرای فرزان نامرد خونده شدم . تو نمی تونی بفهمی شب اولی که من رو آوردین یاسوج، توی راه چندبار فروتن رو جای صورت تو دیدم . من درد کشیدم، زجر دیدم، سختی به خودم خریدم ... اما واقعا خسته ام ...خسته ام تیامین . دلم می خواد سرم روی شونه های یه آدم مطمئن به خواب بره ... من مردش نیستم . غلط کردم ... ادعای مردونگی به من نیومده ...

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 148 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

تیامین؛ بی قرار و درمانده، در پی راهی که معشوقش را راضی به ماندن کند، ژوان را روبه روی خودش قرار داد. چشم در چشم او خیره کرد و پرسید:

-من با بند دوم حرف هات کاری ندارم . فقط یه سوالی دارم . توی این ماجراهایی که گفتی، در مقابل من چی خونده شدی؟

ژوان آب دهان قورت داد و به چشم های مصمم تیامین نگاه قرض داد :

-تو ... تو همراه...

تیامین سرش را به چپ و راست تکان داد و لب زد:

-تو فقط ظالم بودی ! من نادرست رفتار کردم اما توهم ظالم رفتاری .

ابروهایش را در هم فرو برد و با سری پایین افتاده، ادامه داد:

-این مظلومی که ظالمش بودی، فقط می خواد این یه بار رو ظالم باشه . فقط همین یه بار !

تیامین منتظر برای جواب بود در حالی که ژوان در فکر راهی که دو راهی ذهنش را به یک راه وصل کند، شنا می کرد.  

ماه نساء پشت در کلبه ایستاد و اهمی از گلویش بیرون داد:

-اهم ...

تیامین که بی حواس بود اما ژوان جسارت به خرج داد و زودتر از آنکه ماه نساء آن ها را ببیند،  از تیامین دور شد و جلویش ایستاد:

-بیا...بیا داخل ماه نساء!

ماه نساء با سینه ای صاف و نگاهی براق وارد شد . روبه روی هر دو آنها ایستاد و اشاره ای به مچ دستش کرد:

-ساعت داره می گذره و من باید برم . جواب من چی شد ژوان؟!

ژوان آب دهان قورت داد و به دست های منتظر ماه نساء نگریست . باید چه کار می کرد؟

تیامین از درد آنچه که قرار بود به سرش بیاید، چشمانش را بسته و منتظر جواب ژوان، سرش را پایین انداخت . کاش با دلش بازی نشود و یک بار، فقط بار به او اعتماد شود .

ژوان نفس های مانده در گلویش را با نفسی عمیق جبران کرد .

سرش را بالا آورد و نگاهش را به ماه نساء خیره کرد. خواسته ی قلبش را مهر تأییدی بخشید و گفت:

-می خوام به تیامین اعتماد کنم. صیغه رو بخون و برو!

ماه نساء لبخند زد اما تیامین از ناباوری برای لحظه ای مات و مبهوت به سمت چپش نگاه انداخت تا ببیند واقعا شنید یا آنکه تمام آن حرف ها تخیلات ذهنی اش بوده است .

ژوان پرسشگر نگاهش کرد:

-چی شد؟

تیامین آب دهان قورت داد و با زبانی که خشکی شده بود، جواب داد:

-اگر یه روزی بین جهنم و بهشت، مرز بذارن، و اون مرز نگاه خیس تو باشه و گناهی که ممکنه تو باعث مرتکب شدنش باشی، به شیرمادرم قسم، اشک های تو انتخاب اول منه .

قلب ژوان شروع به تپیدن کرد . دلش بازی به راه انداخته بود که باز هم می شود مرا در آغوش تیامین ببری؟

اشک هایش بی اراده از چشم هایش باریدن گرفته بود . می دانست صیغه ای که خوانده می شود، واقعی نیست اما عشقی که بود!

ماه نساء جلو آمد . چادر روی سرش را روی سر ژوان انداخت . صورت هر دوی عزیزانش را بوسید و با تر کردن لب هایش گفت:

-می دونم توی دلتون چه خبره اما دلم می خواد ندونم . به ازای هر دونستی از اطرافیان، یکی از راه های رسیدنتون بهم کم می شه . پس به پناه حق و سنت خدا صیغه رو می خونم .

***

اتاق نگار نه بزرگ و نه کوچک بود . اندازه ای متوسط اما پربار از وسایل کودکی تا کنونش بود .

گیتاری که نوجوانی اش با نیما را پوشش می داد، بالای دیوار نصب کرده و عکس هایش با مادر و ابراهیم را به طنابی، گیر زده بود . از چپ تا راست اتاق را با میخ، محکم کرده بود .

خوبی اتاقش، دو دره بودنِ آن بود . دری که به پذیرایی باز می شد را همه می شناختند، اما دری که به حیاط خلوت و پشت خانه مشرف می شد را کسی ندیده بود .

آنشب، وقتی یعقوب  و نیما با هم بحث می کردند، از آنجا خود را به آن دو رساند و مانع آبرو ریزی بعد از مرگ ابراهیم شد .

حالا او، بعد از رد کردن آن همه بحرانی که تن و روحش را سست کرده بود، روی تخت دراز کشیده و به طبق معمول به ابراهیم فکر می کرد .

پرستار وارد اتاق شد و روبه روی تخت نگار ایستاد :

-خانوم! آقا نیما کارتون دارن .

نگار بی رمق و خالی از حس به سمتش برگشت . او را نگریست و لب زد:

-من نمی خوام کسی رو ببینم .

پرستار تعظیم کوتاهی کرد:

-چشم . چیزی میل دارین؟

نگار به زیر پتو خزید و آمرانه گفت:

-هیچ . مراسم ها تموم شده و دیگه کسی برای عزاداری اینجا نیاد . همین آخرین گروه مهمون های امشب که رفتن تمام در ها رو قفل کن . چراغ ها رو خاموش کن . برای بابا، تمام خونه رو شمع روشن کن .

پرستار با سری پایین افتاده و نگاهی نگران پرسید:

-خانوم .. به من مربوط نیست اما این قرص هایی که می خورین خطرناک نیست؟معتادی نمیاره؟

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 149 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

نگار از جایش بلند و روی تخت نیم خیز شد . آنچنان نگاه خشمگینی به دخترک پرستار انداخت که مو به تنش راست کرد:

-وقتی به تو ربطی نداره، غلط می کنی می پرسی . تو اخراجی . همین الان میری و دیگه ام ریختت اینجاها پیدا نمی شه. می سپارم آدم های بابا حقوقت رو بریزن حسابت !

در ادامه ی حرفش صدایش را بالا برد و غرید:

-برو بیرون .

پرستار با صدای آخر نگار شانه هایش بالا پرید و از ترس نفهمید چطور از اتاق بیرون رفت . همین که پایش به آشپرخانه رسید، نیمای منتظر برای اجازه ی ورود، او را نگه داشت:

-چی شد ؟ چی گفت؟

پرستار از تأسف سرش را تکان داد:

-متأسفم . هنوز هم نمی خواد شمارو ببینه .

نیما دست درون جیب شلوارش فرو برد. آب دهان قورت داد و پووف کلافه ای کشید . نگار باید آدم می شد، آن همه آرام رفتار کردن، داشت بی جنبه اش می کرد .

با نگاه اشاره ای به پرستار کرد و گفت:

-این جماعت، حتی یکیشون، حتی تو، حق اومدن توی اتاق رو ندارین . ببینم، برخورد می کنم .

پرستار سر تکان داد و خواست به آشپزخانه برود اما با یادآوری یک نکته ی مهم به سمت عقب برگشت و  گفت:

-آقا نیما! خانوم یه قرص مصرف می کنن که معتادی مصرف میاره . اگر می شه ... من می ترسم برای عاقبت این همه خوددرمانی که خانوم داره با خودش می کنه .

نیما سری تکان داد و با دلی نگران از او گذشت . مردمی که برای تسلیت گویی به آنجا آمده بودند را با نگاه رد کرد و بی رودربایستی در مقابل نگاه کنجکاوشان، وارد اتاق نگار شد .

نگار بی آنکه از زیر پتو بیرون بیاید؛ با فکر اینکه پرستار باشد، صدایش را بالا برد:

-مگه بهت نگفتم نمی خوام در این اتاق زده بشه و تو هم اخراجی؟ بیرون!

نیما بی توجه به حرف های صد من یک غاز او، به سمت تختش رفت و بالای عسلی، کنار تختش ایستاد .

جعبه ی قرصی که نام آن رعشه بر اندامش انداخت را درون دست هایش فشرد .

نفهمید چطور و با چه فکری اما به سمت نگار هجوم برد و پتو را از روی او کنار کشید . صدایش را بالا برد و توپید:

-تو می خوای با خودت چیکار کنی نادون؟ می خوای معتادیت رو جشن بگیری؟

نگار با عصبانیتی که فیل را زمین می انداخت، روی تخت نیم خیز شد و صدایش را بالا برد:

-کی به تو اجازه ی داخل شدن داد؟ برو بیرون .. دست از سرم بردار ...

نیما، دست روی ته ریشش کشید و صدایش را به اندازه ی اعصاب نگار بالا برد:

-نگار ! من اینم ! منتظر رفتن من نباش . من از اینجایی که ایستادم، یک قدمم تکون نمی خورم .

نگار پوزخند معناداری به او انداخت و جواب داد:

-نکنه منتظر تشویقمی که تورو به انتظار مردم نشون بدم و بگم این گل سرسبد، من رو احمق فرض کرد و سند نابودیم رو به دست بابام داد . چطوره؟

نقطه ضعف نیما شده بود اشاره به آن شب کذایی !

شانه های محکم و استوارش، پایین افتاد و زبان هایش حرف کم آوردند . چیزی مانند ابر، درون دلش بارانی شد.

یک قدم، فقط یک قدم جلو رفت . پاهایش به بدنه ی گرم و نرم تخت وصل شد و آخ، که آن شب دوباره زنده شد .

بزم پاها و گرمی تخت، نیما را به آن شب کذایی برد .دلش در زندان عذاب وجدان، گیر افتاد . مانده بود چه کند ... فقط یک جمله گفت:

-خدا من رو لعنت کنه نگار ... اگر توی این قضیه 20درصدش رو تو مقصر بگیرن، 80درصد بقیه اش از منه بی شرف بود . تو درست می گی، من کردم اما به مرگ خودم الان دونه به دونه ی اشکات رو به گرون ترین قیمت می خرم . نگار من برای زخم زدن اینجا نیستم، اومدم که جبران کنم . اومدم که پناهت باشم .

نگاری که چند روز با اشک ریختن قهر کرده بود، اینبار اشک هایش را رها کرد و باز هم عصبی غرید:

-جبران؟ نیما چطوری می خوای جبران کنی؟ تو همونی بودی که حقیقت جراحی رو سیلی کردی به صورتم! همونی بودی که کار اشتباهت رو کردی سنگ قبر پدرم! چطور می خوای جون یه آدم و زندگی دخترانه ی یه دختر رو بهش برگردونی؟ بگو ... چطور می خوای برگردونی؟

حرف حساب که جواب نداشت . داشت؟

نگار با همان چند جمله حرف، در ِ همه ی جواب ها را بر روی زبان نیما بست .

نیما ماند و شانه هایی که افتادنش به برگ های پاییزی، فخر می فروخت . نگاه به نگاه اشکبار نگاه چشم دوخت و پرسید:

-از ته دلت می خوای من نباشم؟

چیزی در دل نگارشروع به شکستن کرد . نه می خواست بماند و نه می خواست که برود! دختر بود لامصب، دلش کمی ناز کردن می خواست . بمان و نرو!

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو

چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 150 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

سکوت نگار و چشم های عصبی اش، باعث شد نیما پشت به او بایستد . انگار دو نفر در آن اتاق، بغض و اشک داشتند . نیما با پشت انگشت، قطره ی اشک و بغض کشدارش را کنترل کرد و آهسته آب دهانش را قورت داد.

نگار برای ترمیم غرورش که دیگر از آن فقط ویرانه هایی مانده بود، لب زد:

-از ته ...

سکسکه های میان گریه، جمله اش را قطع کرد:

-از ته دلم ... می خوام نباشی.

دست های نیما کنار ران پایش مشت شد . اشکش ریخت و دیگر تلاشی برای پاک کردنشان نکرد .

-نیما واقعا می خوام بری . بحث سر ناراحتی یا بغض چند روزه نیست . دیگه نمی خوام توی دنیای من پیدات شه . از زندگیم برو .

فشاری که نیما به دست هایش می آورد، یلدا برای بیرون انداختن پاییز از فصل ها نمی آورد .

-برو نیما ... برو ... من پناه نمی خوام، تکیه گاه نمی خوام . خودم برای زندگی خودم کافی ام .

مو بر تن نیما راست شد . زندگی بدون نگار و اذیت کردن هایش چطور می خواست بگذرد؟ باز هم اشک هایی که مردانه بودنش، تمام اتاق را تسخیر کرده بود .

-نگار! من بد کردم، اما تو بدتر، بد کردی . من شکستم، اما تو محکم تر شکستی . من نامردی کردم، اما تو صدبرابر نامردی من رو جواب دادی . مبارکت باشه، به هدفت رسیدی .

نایستاد تا نگار خداحافظی کند یا خداحافظی خودش شنیده شود. بسته ی قرصی که درون دستش بود را به دیوار اتاق نگار کوبید و با نعره ی بلندی که کشید فورا از اتاق بیرون زد.

بیرون از اتاق، همه ی مهمان ها فالگوش ایستاده بودند که نیما در را باز کرد و آنها روی او افتادند . آنچنان نگاه خشمگینی خرجشان کرد که هر کدام در جای خود سفت ایستادند و معذرت خواهی کردند .

با سعی زیاد خود را به ماشین رساند و سوار شد .


"پناهه آخرِ من باش، شده رویات همه چیزم

دارم ترسامو هر لحظه، توو آغوش تو میریزم"


گاز داد. انگار که مقیاسی برای گاز دادن نباشد، فقط پدال را فشار می داد .

50به 60 و 60به 70 ، تبدیل شد . کاش جانش را می گرفتند اما آنطور گناهکار خودش را حس نمی کرد .

به خود خدا که پشمان بود . به تمام مقدسات که از کرده به کرده اش پشیمان بود .


"یه باور تو جهانِ من با احساسِ تو درگیره

به عمقِ باورم میرم چقدر حِسِت نفس گیره"


باور هایش یکی یکی به باد می رفتند و اوی بی عرضه حتی نمی توانست یکی از آنها را نگه دارد .

نگار که روزهایی دور، کابوس شب هایش بود، حالا داشت کابوسی حقیقی به زندگی اش می بخشید . چرا ... چرا آن دختر فرصت دوباره ای به خودشان نمی داد؟ نیما گفت، از ته دل که نگفت ... نیما شکست، از ته دل که نشکست ... نیما نخواست، از ته دل که نخواستنش، نخواستن نبود ...


"نمیخوام دل بسوزونه کسی از بین آدمها

تو که ناجی نباشی من همون بهتر بشم تنها

همیشه درد تنهایی یه باری شد روی دوشت"


خم شد در داشبورد را باز کند. می خواست بنوشد ... بنوشد به سلامتی روزی که تیامین از عشقش گفت ...

بنوشد به سلامتی روزی که نگار را دوباره در ماشین با ژوانِ تیامین دید ....

بنوشد به سلامتی روزی که نگار با ابرو های تراشیده نشده اش، عاشق بودنش را اعتراف کرد ....


"کنار اومد دلت هر بار با تکرارِ گناه من

چقدر عشق تو بی مرزه بازم شد جون پناهِ من

تمام توبه هایی که شکستم مونده توو یادم

یه پرسش توی ذهنم هست کِی آدم میشه این آدم"


شیشه ی نوشیدنی را بیرون آورد و ماشین را به سمت بیرون از شهر تغییر مسیر داد . خواست کمی هم غریبه باشد .. برای خیابان ها، آدم ها، غریبه باشد و هیچ کس او را نشناسد.

چشمانش را بست و پدال را بیشتر فشرد . ماشین تندتر از حد معمول می رفت که چشمانش تار و لب هایش کبود شدند . عادت به خوردن نوشیدنی آن هم زیاد از حد معده اش، نداشت و آن خوردن داشت حالش را خراب می کرد .

چهار فلشر ماشینش را روشن کرد و آن را کنار پارک کرد . با شیشه ای که درون دستش بود، پیاده شد . چشمانش تار می دید و هیکلش تلو تلو خوران جلو می رفت . هوا سرد بود و سوز داشت . یعنی می شد وسط خیابان آتش روشن کند و تنش را گرما ببخشد؟

چندین پسر جواب که معتاد و بی پول بودند با دیدن ماشینِ در باز و جوانی الوات که شیشه ی نوشیدنی در دست هایش می رقصید، جان تازه ای گرفتند و به سمتش دویدند .

نفر اول به شکم او ضربه می زد و نفر دوم به سرش ! نفر سوم به پایش لگد می کوبید و نفر چهارم به دستهایش که حالا خالی از شیشه ی نوشیدنی شده بود .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت151  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

زدند و نیما فقط خورد . حتی جان نداشت یک مشت به آن چهار نفر بزند . درد داشت، انگار داشت میمرد . نفس هایش بوی خون گرفته بودند و چشمانش باز نمی شد . زیر لب گفت :"-نگار کمک.. کمک کن" و چشمانش را بست .

بی هوشی بر رویش چمبره زد و او خوابیده در کنار خیابان، رها شد . آن چهار نفر جوان بیچاره ی عاشق که پشیمانی را تازه حس کرده بود، رها کردند و رفتند .

نیما ماند و سرمایی که داشت جز به جز استخوان هایش را فریز می کرد .


***

خرید هایی که برای یک هفته شان کرده بود را  به داخل کلبه آورد .

خبری از ژوان نبود .

جای خوابیدنش، جمع شده و لباس هایش روی تخت نبود . خرید ها از دستش رها شد . نکند ...نکند ژوان واقعا رفته باشد؟

صدایش زد:

-ژوان ... ژوان کجایی...

هراسان به بیرون از کلبه رفت . کاش یکی تپش سنج  روی قلب تیامین می گذاشت تا معلوم شود آن جوان تا چقدر ترسیده و نگران ژوانش شده است!

بیرون از کلبه ایستاد و به چپ و راستش نگریست. دست روی دهانش گذاشت تا دامنه ی صدایش بیشتر از جایی که ایستاده برود:

-ژوان ... ژوان اینجایی...

آب دهان قورت داد و چشمانش را بست . ژوانش رفت؟ او که قسم خورد می ماند .. صیغه خواندند و الان خانم او حساب می شد ...

بی تاب شد . بی قرار از شبی که ژوان را در نزدیکی خودش داشت، شد . از میان درخت های سر به فلک کشیده ی باغ، خودش را به چپ و راست می زد و صدایش را بالا و بالاتر می برد:

-ژوان ... ژوان من رو امتحان نکن ... کجایی تو ... اَه ...

عرق کرده بود . لب هایش از سرما آبی رنگ شده بود اما دستش به آنی که باید نمی رسید ...

-ژوان ... ژوان کجایی ...

باز هم آب دهان قورت داد و باز هم به تکرار او را صدا زد :

-ژوان ...

خسته به درخت تکیه داد و نفس نفس زد. آهسته تر از قبل تکرار کرد:

-ژو...ژوان..

دستی روی شانه اش قرار گرفت . صاحب همان دست گفت:

-دنبال کی می گردی؟

هراسان به سمت پشتش برگشت . ستاره هایی که روی پیرآهن نظامی مرد پشت سرش بود، چشمانش را

گشاد کرد :

-هیچی...هیچ . دنبال زنم .

مرد نظامی، دستش را بر روی شانه ی تیامین فشرد و امر کرد:

-بگو ببینم . شاید دنبال همونی هستی که ماهم هستیم . داشتی کی رو صدا می زدی؟

تته پته به جان تیامین افتاد:

-من...من گفتم که ! دنبال زنم هستم.

-کجا زندگی می کنی؟

چشم هایش را بست و با یاد نگاه زیبای ژوان، فورا به حرف آمد:

-خود یاسوج، برای گذروندن آخر هفته اومدیم روستا!

ابروهای مرد در هم رفت . چشم و ابروی مشکی رنگش، ترس به جان آدم می انداخت . لب های کلفت و گونه های پر از ریشش، تیامین را گنگ تر از قبل می کرد.

-تو ... تو می دونی اهالی این روستا کی ها هستن؟ ما دنبال یه خانوم مجرم می گردیم . اینم عکسشه!

دست آزاد مرد، عکسی از ژوان را در خود داشت .تیامین از ترس شناخته شدن ژوان، لب هایش را بهم فشرد و گفت:

-نه..نه! این خانوم رو نمی شناسم.

مرد مشکوک نگاهش کرد و گفت:

-می تونم توی کلبه رو ببینم؟!

تیامین که می دانست ژوان آنجا نیست، پس راحت گفت:

-آره..آره . فقط تا خانوم بیاد من مشغول جمع کردن نشدم . شرمنده اگر بهم ریخته است .

مرد با شنیدن حرف های آخر او، اندکی آرامش ظن گرفت. زودتر از تیامین از جایش بلند شد و با در آوردن اسحله و گارد گرفتن مخصوص نظامی ها، وارد کلبه شد .

تیامین بعد از او وارد می شد که ژوان را پشت درختان دید . دخترک چادر روی سرش خودش کشیده بود تا سفیدی چادر، در سفیدی برف ها پنهان شود . نگاه هردویشان، ترسان در هم غرق بود که تیامین برای آرام کردنش، لب زد:

-من اینجام!

ژوان چشم هایش را روی هم گذاشت و باز روی زمین دراز کشید .

پلیس بعد از گشتن و هیچ ردی پیدا نکردن از کلبه بیرون آمد. دست در جیب و اسلحه در کمر، جلوی تیامین ایستاد. هنوز هم شک داشت اما چون چیزی در چنته اش پیدا نکرده بود، گفت:

-ببین جوون ! ما همین دور و اطرافیم . اگر مورد مشکوکی دیدی به مرکز این جا خبر بده .

تیامین سر تکان داد و پرسید:

-می تونم بپرسم جرم این خانوم چیه؟

نگاهی سرسری به تیامین و بعد به اطراف کلبه انداخت و گفت:

-کنجکاو نباش! جرم سنگینی نیست اما اگر دستش می رفت و بیشتر ضربه می زد، شاید قتل عمد!

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت152  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

تیامین در زیر نگاه سخت او داشت آب می شد اما بخاطر ژوان خودش را نباخت تا او را رد کند . مرد از بالای کلبه، درست جایی مخالف با جایی که ژوان سنگر گرفته بود، رفت و از دید تیامین پنهان شد .

تیامین به سمتی که ژوان مخفی شده بود، رفت و دنبالش گشت. جرات نداشت اسمش را صدا بزند . اگر اینبار آن مرد صدای ژوان را می شنید، دیگر راه فراری نبود .

ژوان را در حالی که چادر روی خودش انداخته و سرش را روی سنگ گذاشته بود، پیدا کرد . آهسته به سمتش رفت و بالای سرش ایستاد.

لبخند آرامی به لب هایش دواند و آهسته صدایش زد:

-ژوان ...

ژوان با شنیدن صدای تیامین، سرش را از روی سنگ بلند کرد . سردش بود، تمام موهایش از سرما سیخ شده بودند . دلش می خواست جایی گرم پیدا کند و سرش را بر روی آن بگذارد . جایی مثل ...

تیامین اجازه نداد او فکرش را باز کند . فورا بر روی زمین، جلویش زانو زد . خیره در نگاهش، عاشقانه ترین نوع نگاهش را به چشم های ژوان  قرض داد و وحشیانه سر او را روی سینه اش گذاشت .

قفسه ی سینه ی تیامین از عشق ترس، و لب های ژوان از سرما، آرام و قرار نداشتند . ژوانش را بلند کرد و آهسته آهسته با تیکه ای که به خودش داده بود، او را به کلبه برد . روی تخت نشاند و خودش روبه رویش زانو زد . هر چه پتو در کنار جای ژوان بود را روی پا و شانه ی او انداخت . خیره خیره نگاهش کرد و گفت:

-داشتی من رو می کشتی ژوان ....

لعنت به آن سرما که اختیار را از لب های ژوان گرفته بود . تلاش کرد، سعی به خرج داد اما نتوانست لب هایش که بهم چسبیده بود را از هم باز کند .

تیامین نگران جلوی صورتش نشست و دو دستش را دو طرف صورت او گذاشت:

- تو حالت خوبه؟ چرا حرف نمی زنی ژوان؟

ژوان چشمان خمارش را بست و آب دهان قورت داد . آهسته سعی اش را به عمل تبدیل کرد:

ژوان:نخ....نخواستم بد قول شم تیا...تیامین ... من بهت قول ..قول ...

چنان دندان هایش بهم ساییده می شد که لکنت هم نمی توانست حرفش را کامل کند .

تیامین ترسیده و هراسان، با حسی عمیق که ترکیبی از عشق و ترس بود، جلو رفت و فاصله ی صورتشان را به هیچ رساند. نفس در سینه ی تیامین و تپش قلب در سینه ی ژوان به اتمام می رسید که تیامین برای گناهکار نشدنش به دست ژوان، عقب کشید و بدون نا نگاهش کرد .

حالا زبان ژوان باز شده بود و می توانست راحت حرف بزند . گرم شده بود، همان شعله هایی که از هوس به عشق تبدیل شدند، زبانش را به آتش کشیدند .

-تیامین نکن ...

تیامین و انجام ندادن؟!

اینبار قصدش آرام کردن ژوان بود، نه چیز دیگر ! سر او را گرفت و روی سینه اش گذاشت . آب دهان قورت داد و دست درون موهای ژولیده شده ی ژوان فرو کرد:

-تو نکن ژوان ... تو با من این طوری نکن ...

ژوان نفس هایش را کنترل شده بیرون داد و چشم های خسته اش را بست:

-خوابم میاد !

تیامین با لبخندی عمیق او را روی سینه اش، محکم گرفت و دست هایشان را به هم هدیه کرد:

-من کنارتم. آروم بخواب!

چقدر همین یک جمله، آرامش و اطمینان داشت .

چشمانش را بست و خودش را به خوابی آرامش بخش که تیامین، جای خواب آن بود، دعوت کرد .


***

بهزاد بعد از برگشت به تهران، به حجره ی فرش فروش ها رفت تا در جوار آقا ساسان، گزارش لحظه به لحظه ی تیامین را به او بدهد .

اقا ساسان روی صندلی اش نشسته بود و سعی می کرد که با نیما تماس بگیرد که بهزاد داخل شد .

-آقا ساسان!

آقا ساسان سرش را از روی تلفن بی سیم درون دستش بلند کرد و به روبه رویش که بهزاد درشت هیکل ایستاده بود، انداخت:

-کجایی تو بهزاد! یعقوب کدوم گوریه!؟ نیما هم که جواب تلفن نمی ده ...

بهزاد اندکی تعظیم کرد:

-آقا یعقوب برای مدتی خواست نباشه . منم پیداش نکردم . الان اومدم که بقیه ی گزارشات تا دو روز پیش رو بهتون بگم و مرخص بشم .

آقا ساسان ابروهایش را بالا انداخت و پرسید:

-دو روز پیش؟ پس بقیه اش... کی گفت تو برگردی تهران؟

-آقا ... آقا تیامین از خونه ی زیبا خانوم رفتن . می خواستن ژوان خانوم رو نجات بدن .

آقا ساسان بر روی میزش نیم خیز شد و عصبی پرسید:

-چی داری می گی؟

بهزاد به یعقوب لعنت فرستاد و با دور شدن از آقا ساسان گفت:

-آقا یعقوب به من اطلاع داد که فروتن توی بیمارستانه و ظاهرا بر علیه ژوان خانوم شکایت کرده. تیامین هم ...

تشر آقا ساسان بالا رفت:

-اولا که این هارو می دونم، اما باز هم بگو ببینم این یعقوب احمق چیزی رو جا گذاشته یا نه؟! دوما آقا تیامین! پسر من سقز دهنت نیست ...

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت153  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

-بله ببخشید . آقا تیامین برای نجات ژوان خانوم اون رو می بره یاسوج ! اینطور که من لحظه های آخر فهمیدم، انگار زیبا خانوم زنگ به پلیس میزنن تا ژوان رو بگیرن و ببرن !

آقا ساسان به گره ای که نیما در هیچ جای آن نبود، فکر کرد و پرسید:

-پس نیمای بی فکر کجاست که به تیامین کمک کنه ؟

-آقا من خودم برای کمک برم؟

آقا ساسان با صدایی بلندتر از قبل غرید:

-بری که چی بشه؟ بفهمه نامه برِ پدرشی؟ تیامین الان به من و حرف های من پشت کرده . معلوم نیست هر کمکی رو قبول کنه ... تنها راهش کمک نیماست ! این پسره رو می تونی پیداش کنی؟

بهزاد دست روی صورت شش تیغه اش کشید:

-آره آقا! ردیابی موبایل انجام می دم .

آقا ساسان سرش را تکان داد و گفت:

-خوبه ... خوبه ! این بی فکر و لیاقت، نیمارو پیدا کن ببینم کجاست . از وقتی ابراهیم عاملی مرده دیگه خبری ازش نیست .

بهزاد سرش را تکان داد و گفت:

-آقا لب تاپ باهامه . جسارتا مودم دارین تا به سرورم وصل بشم؟

آقا ساسان که هیچ از تخصصی حرف زدن بهزاد نفهمید، سر تکان داد و گفت:

-بیا ببینم چی زر زر می کنی . هی ور و ور !هر چی بخوای هست ! فقط این یارو رو پیدا کن که تیامین داره بد مخمصه ای رو به پای خودش بند می کنه !

بهزاد رفت و برگشت . به اینترنت وصل شد و شماره ی نیما را وارد کرد . موبایل 10درصد شار ژ دار ِ نیما به بهزاد کمک کرد تا او را پیدا کند .

بهزاد با چشم هایی مفتخر به خود، آقا ساسانی که طول و عرض حجره را دور می زد، نگریست و گفت:

-آقا پیداش کردم!

آقا ساسان به سمتش برگشت و تنها توانست بگوید:

-کجا؟ .... مهم نیست کجا فقط پاشو بریم خفتش کنیم که می دونم این پسره چموشه !

بهزاد اندکی درون جایی که نیما حضور داشت، زوم کرد و اطلاعاتش را رصد کرد . مشکوک گفت:

-آقا ... آقا نیما از دیشب هول و حوش ساعت 12شب اونجا بوده!

آقا ساسان با دلی که الان برای نیما هم نگران شده بود، گفت:

-این جوون ها دارن چیکار با خودشون می کنن؟! پاشو بریم که جون به جونشون کنن نفهم و خامن!

***

صبح روز دوم از نبودن ژوان طی می شد .

آفتاب مثل قبل به زندگی اشکان و پدرش نمی تابید . انگار نور و گرمایش را در پس کوهی به نام ناامیدی گم کرده بود و هیچ جوره پیدایش نمی کرد .

کار آقا سبحان در آن دو روز دوری از دخترش خواندن قرآن و پاک کردن اشک هایش شده بود. مدام با خودش فکر می کرد که ژوانش سالم و آرام خوابیده یا آنکه با هر تقه ای که به در کلبه می خورد، دو متر در جایش می پرد و به عادت همیشه میگوید:

-یا علی ... یعنی کیه؟

نفس عمیق پیرمرد، سقف اتاق را آه باران کرد . فقط خود خدا می دانست که در دل آن بیچاره ، چه ها می گذرد .

لب هایش را بهم فشرد . به روبه رویش که ماه نساء و اشکان نشسته بودند، چشم دوخت و زیر لب نجوا کرد:

-خدایا به امید تو نه به امید خلق بی اخلاقت.

ماه نساء که نقطه ای روبه روی آقا سبحان را اشغال کرده بود، دست روی دست های اشکانی که می گریست، گذاشت و سر او را به آغوش کشید:

-پسرم غصه نخور . هممون می دونیم که خواهرت از پس این قضیه هم بر میاد . یعنی .... یعنی یه جورایی مطمئنیم.

اشکان، مرد همیشگی خانه ی کارگرها، اینبار از ته دل برای خواهرش نگران بود . کاش، پلیس ها خلع درجه می شدند و خواهرش نجات پیدا می کرد ...

اشکان: خواهرم دردش میاد ... من دارم حس می کنم . مثل قبل برای برگشتن به تهران شوق ندارم . مدرسه نمی خوام، درس نمی خوام . ترجمه هامم به درک، من دلم خواهرم رو میخواد . آجی ژوان من کجاست خاله ماه نساء؟

مودب بودن از سر و روی آن نوجوان می بارید . اما دیگر مثل قبل لپ های آویزان نداشت . خبری از اشکانی که تپلچه صدایش می کردند، نبود! اشکان این روز ها درد را حس می کرد و همان درد، کیلو کیلو از او و هیکلش، چربی دزدیده بود .

ماه نساء آهی از ته دل کشید و آهسته جواب داد:

-درد ژوان، درد ماهم هست . اما درمان اون ماییم . باید همه جوره بهش بفهمونیم کنارشیم .

اشکان انگشت اشاره اش را بالا برد و همراه با لبخند گفت:

-من هستم . بابا هست . شما هم هستین. تیامین هم هست .

اسم تیامین که آمد، ماه نساء دستی روی سر پسرک کشید و لب زد:

-خدا خیرش بده. دلش گرمه اینروزها . کاری نمی کنه که ژوان دلسرد بشه . جنگیدن رو بهش یاد می ده . من ایمان دارم .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت154  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

اشکان آهسته از روی سینه ی ماه نساء بلند شد و پرسید:

-خاله... پلیس ها دیشب اینجا بودن ... می ترسم بازم بیان ... اگه آبجی ژوان رو پی..

آقا سبجان چشم هایش را روی هم سوار و گوش هایش را ناشنوا کرد تا حرف اشکان را نشنود . خودش را مقصر تمام اتفاقات می دید. اگر او سالم می بود، شاید حالا حالا ها دست دخترک به ظرف ها خانه و نه به جیب شلوارش برای حساب کردن ها بود.

ماه نساء صورت اشکان را بوسید و برای آرام شدن جو؛ با آنکه خودش هم دید مثبتی به حرف هایی که میزد نداشت، گفت:

-ژوان توی بغل ماست . کنار ماست . من شک ندارم خیلی زود پیشمون برمی گرده . بی شکایت و شکایت کشی! بی پلیس و خونریزی .

لبخندی زد و همزمان با خیره شدنش به لباس هایی که روی نرده های پشت اتاق آویزان بودند، گفت:

-به زودی لباس های ژوانم برای خشک شدن روی نرده ها آویزون می شه پسرم. تو فقط یه چیزی رو شب ها با خودت، اونم صدبار تکرار کن .

اشکان پرسشگر نگاهش کرد که او خیلی آرامش بخش به لب آورد:

-یا حول ولا قوه اله باا...

***

ژوان چشم هایش را آهسته باز کرد و گنگ به اطرافش نگریست . با آنکه یک شب و دو روز را در آنجا سپری کرده بود؛ باز هم از دیدن فضای غریب آنجا، گیج می شد و به محض باز کردن پلک هایش، با تردید به همه جا نگاه می کرد .

صدای هیزم هایی که سوختن را به بدنشان دیکته می کردند، لالایی دوباره خوابیدنش می شدند که نگاهش به خالی بودن کلبه، خیرهشد .

با دیدن هیزم هایی که بعضی سرخ از آتش و بعضی خاکستری از خاکستر نشین شدن، اتاق را گرم نگه داشته بودند، به خودش آمد و فورا با چشم به دنبال تیامین گشت.  

-تیامین ...

روی تخت نیم خیز شد . موهایش را بالا سر بست و شالش را پوشید . سرد بود و گردنش سرما را فورا به مغز استخوانش انتقال می داد .

آب دهان قورت داد و چشمانش را برای لحظه ای بست و دوباره باز کرد:

-تیامین ... اینجایی...

از سرجایش بلند شد . لباسی روی لباسی که پوشیده بود، پوشید و به طرف در کلبه رفت . در را باز کرد و تیامین را پشت در با دسته ای از گل های سرخ که در ان فصل از سال روییدنی نبود، پیدا کرد .

-گل آوردم با صحنه ی قشنگ بیدارت کنم .

ژوان با بغض، اشک و شوقی که نمی دانست هیچ گاه برایش قدیمی نمی شود نگاهش کرد و گله کرد:

-ترسیدم!

تیامین لبخندی خاص به صورتش پاشید و چشم هایش را بست:

-وقتی بترس که هیزم ها خاموش باشن . پتوهای رو اندازت کم باشن . بیدار شی و چراغ هارو خاموش ببینی.اونموقع هم نه اینکه این همه اتفاق با هم افتاده باشه و بدبیاری آورده باشی ها! نه ! اونموقع یا من مردم ...

لب هایش ژوان به دندان گزیده شد:

-خدا نکنه!

و ای جان! قلب یخ کرده ی تیامین چه تپشی گرفت! همین یک لب گزیدن ژوان که از نخواستن مرگ او نشئت می گرفت، جانش را جان تازه ای بخشید . خیره در نگاه ژوانش لب زد:

-یا اینکه حافظه ام رو از دست دادم .

ژوان نگاه خیره اش را از او گرفت و سرش را پایین انداخت:

-صبحونه خوردی؟

تیامین یک قدم جلو آمد و در دو سانتی زن زندگی اش ایستاد :

-اگر بذاری بیام تو، حتما می خورم . یخ کردم !

ژوان به خودش آمد . خجول یک قدم به راست رفت تا تیامین وارد شود . جوان مظلوم از بس سرما به صورتش خورده بود، سرخ آلود شده بود .

خرید هایی که به اندازه ی یک بغل، جا اشغال می کرد را روی تخت ژوان گذاشت و خودش به سمت هیزم ها رفت . دستش را جلوی حرارت گرفت و همزمان به سمت ژوان سرش را برگرداند و گفت:

-با اینکه آفتاب در اومده اما شدیدا سرماش اثر داره . خدا وکیلی تهران به این سردی نیست.

ژوان، کنجکاو به پاکت های خرید سرک کشید اما اخلاق مودبانه اش باعث شد نگاه دقیق نکند . تیامین که می دانست آن دختر جان می دهد اما سوال نمی پرسد، خودش پیش قدم شد و گفت:

-صبح زود رفتم تا کسی نباشه که رد گیری کنه . البته از دور خونه رو پاییدم . یه مامور رو توی ماشین دیدم، کلاه کشیدم روی سرم و رفتم بازار .

چشمان ژوان از کنجکاوی به نگرانی و غمگینی، تغییر حس داد:

-بمیرم! بابا چه حالی داره الان ... تپلچه ام ...

تیامین در دل گفت : "-خدا نکنه" ، اما به زبان چیزی دیگر آورد:

-نگران نباش . مهم نیست . یه کم جسته و گریخته چک می کنن بعد از پیدا نکردن،

متفرقه می شن . اما این وضعیت ثابت نمی مونه . باید فکر برگشتن به تهران باشیم .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت155  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

ژوان بی حال روی تخت نشست و سر به زیر انداخت . حینی که با گوشه ی پاکت ها ور می رفت، لب زد:

-همش فرار... برو و بیا! ول کن و بگیر ... تا کی؟!

از آه و ناراحتی ژوان، دل تیامین از زمینی که در ان نفس می کشید گرفت . می خواست دنیا نباشد وقتی ژوانش اشک، غم، بغض یا ناراحتی داشت . برای آرام کردن ِ آرام ِ دلش، دل از هیزم های گرم کَند و در حالی که دست درون جیب های پولیورش فرو می کرد، خود را به ژوان رساند . روبه رویش زانو زد و گفت:

-ژوان!

قلب ژوان پمپاژشش را با سرعتی بالا حس می کرد . تیامین بود و شوک های همیشگی ای که  قلب ژوان را به دوران می انداخت . حرف هایش، نگاهش، آرام کردنش، همه گرمایی خاص به ژوان می دادند . گرمایی از جنس خواستن های نسبت شیرین به فرهاد. آنجا بحث از کوه کندن و اینجا بحث از دل از شادی کندن بود.

ژوان سر پایین افتاده اش را بالا آورد و خیره در نگاه تیامین، جواب داد:

-بله...

چه می شد می گفت جانم؟ حداقل برای یک بار !

تیامین دستش را بالا برد و روی پاکت هایی که کنار ژوان گذاشته شده بودند، قرار داد و گفت:

-یه خواهش ازت دارم . فقط همین امشب، فقط برای امشب بیخیال باش . به هیچ چیز فکر نکن . امشب دامنه ی دیدت رو به اندازه ی این کلبه و وسایل داخل اون محدود کن . فکر کن فقط من و تو یه هیزمیم که هی از عمرش داره کم می شه . برای یه شب فقط ذهنت رو به من قرض بده .

ژوان نفس عمیقی کشید و لب هایش را بهم فشرد:

-مگه امشب قراره چه اتفاقی بیفته؟

تیامین چشمانش را چندین بار باز و بسته کرد و بسته را جلوی او گرفت:

-امشب تولد 28سالگی منه . کیک و وسایل تولد خریدم .

ژوان دست روی دهانش گذاشت و ناراحت گفت:

-وای ببخشید من اصلا نمی دونستم وگرنه ...

تیامین دست خالی اش را روی لب های او گذاشت و با بستن چشم هایش لب زد:

-هیش ... وگرنه ی بعدش رو نمی خوام . فقط بگو امشب ذهن و فکرت مال منه .

ژوان، در دلش عروسی و در قلبش عروسی  برپا بود . تیامین برعکس قبل، جسمش را نه، فقط ذهن و روحش را می خواست .

احساس کرد بادی از جنس آرامش و سکون درون دلش لرزید!

چه بهتر از اینکه امروز و امشب تولد بهترین اتفاق زندگی اش را جشن می گرفت؟ همین که تیامین تولدش را با او در همچین جایی شریک می شد یعنی  ته خوشبختی !

آب دهان قورت داد و دست روی لب هایش کشید تا تیامین دست هایش را عقب بکشد . کمی نفس می خواست . نفسی برای به دست آوردن آرامش قلبش ! هیجان داشت قلبش را از پا در می آورد . تیامین بی غرض و از روی دل داشت آن دختر را به نابودی دل می کشاند .

لب هایش را با زبان تر کرد:

-باشه! فقط بذار من اینجا رو تزئین کنم .

تیامین خوشحال از پیشنهادی که ژوانش داده بود، فورا از جایش بلند شد . شلوراش را با دست صاف کرد:

-پس من به فکر غذای ظهر و شب میفتم . شمام برو و کلبه رو بچین !

ژوان لبخند متینی روی لب هایش پاشید و گفت:

-وسایلا کجاست؟ می خوام از همین حالا شروع کنم .

تیامین وسایل هایی که مربوط به تولد بود را جدا به دستش داد و پاکت هایی که مخصوص برای نیتی خاص گرفته بود، جدا گذاشت تا سر وقت آن ها را به صاحب اصلی اش تحویل بدهد .

ژوان را با اشتیاق هایش تماشا کرد.

در دل قربان صدقه اش رفت و زیر لب طوری که خودش هم نشنید، نالید:

-میعادگاه عاشق و معشوق که می گن، معنی اسم توئه . اما  ... سوال اصلی من اینه . کی می تونم ازت بپرسم معشوقه ی من می شی یا نه؟


" فصل نهم "


آقا ساسان و بهزاد، سر وقت و به خیر به نیما رسیدند . چشم های آقا ساسان از درد بسته نمی شد. دیدن نیما در حالی که هیچ از سالم بودنش معلوم نبود، حالت تهوع به جانش انداخت.  

چند بار بالا آورد تا توانست صورت نیما را خیره و راحت بنگرد و حقیقت اتفاقی که به سرش آمده را درک کند .

فورا شماره ی پلاک ماشینش را با حدس دزدیده شدنش به پلیس اطلاع و نیما را به بیمارستان انتقال دادند.

نیما را از شدت آسیبی که به دنده اش وارد شده بود، به اتاق عمل انتقال دادند . شانس آورد که آقا ساسان شد ناجی زندگی اش، در غیر اینصورت باید در پناه آقا ابراهیم به آن دنیا سلام می گفت .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو

چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت156  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

آقا ساسان پشت در اتاق عمل، حینی که عینک نزدیک بینش را بر روی چشمش میزد و سعی داشت شماره ی خانه شان را بگیرد، به بهزاد گفت:

-خونه ی ابراهیم عاملی رو بلدی؟

بهزاد سر تکان داد :

-آره آقا!

-برو و دخترش رو بیار!

بهزاد چشمی گفت و به آنی از ثانیه از جلوی آقا ساسان، محو شد .

همزمان با رفتن او، آقا ساسان جواب همسرش که پشت خط مانده بود را داد:

-الو ... نگین ...

نگین ترسان و هراسان، گوشی را به گوشش فشرد :

-آقا چرا بی خبر از حجره می زنی بیرون؟ می دونی نیم ساعت اونجا معطل شدم ؟ یعقوب چرا جواب تلفنش رو نمیده ...

آقا ساسان چینی به ابرویش داد و بی مقدمه گفت:

-نیما رو وسط خیابون هیلون و ویلون پیدا کردیم . بیمارستانیم . الان هماهنگ می کنم این پسره بهزاد دنبال توهم بیاد . در حجره بمون تا بیاد . خانوم ...!

نگین روی تختی که در حجره ی شوهرش برای رهگذران، قرار داده بودند نشست و دست روی قلبش گذاشت:

-جون به مرگ شدم . نیما چشه؟

صدای آقا ساسان تن بالایی به خود گرفت:

-تو حواست به حجاب و حشمتت باشه، فکر نیما نباش . اومدی اینجا خبطش رو بهت می گم .

نگین نفس عمیقی کشید و همچنان در شوک، موبایل را قطع کرد و چشمانش را روی هم سوار کرد .

منتظر ماند تا شوهرش، راننده به دنبالش بفرستد . وای به روزی که تیامینش خاری در پایش فرو شود! آه به روزی که اشک چشمان پسرش را خیس کند . به خدا که اگر آن روز می رسید، بی شک آن زن میمرد!

***

ژوان لباسش را با لباس سفید رنگی که ترکیبی از بافت و سارافون بود، عوض کرد .

آرایش ملیحی به صورتش نقاشی کرد . لب هایش را رژ لبی صورتی مالید و در انتها خودش را جلوی آینه ی کوچکی که زیر تخت به صورت شکسته افتاده بود، دید زد .

با وسواس، موهایش را یک طرف گردنش ریخت . حس کرد این مدل به صورت استخوانی شده اش نمی آید. پس آن را بالای سرش دم اسبی بست .

"نچ نچ"ش در آینه پخش شد . پووف کلافه ای کشید و به کلبه ی خالی از تیامین که کاملا تزئین شده بود، نگریست . باید تا او نیامده، خود را آماده می کرد. چندین دور، دور خودش چرخید تا موهایش حالت پوف و فرداری به خود گرفتند .

دلش به آن مدل مو که اصلا آرایشش را تکمیل نمی کرد، راضی نبود اما بهتر از هیچ بود . مشغول کند و کاوش با خودش بود که در کلبه با تقه ای باز، و تیامین یخ زده از سرما، نمودار شد .

ژوان را برای بار اول بود که با آرایش کامل و سر باز می دید . نمی دانست داخل بیاید تا از سرما فرار کند، یا آنکه دخترک را دل سیر تماشا کند و همین شود شومینه ی دلش!

زبان در دهانش نمی چرخید. حتی آب دهان درگلویش به قورت نمی رفت . حق داشت! ژوان شده بود یک فرشته ی به تمام معنا!  با اینکه اینبار هم خط چشم را نابلدانه کشیده بود اما در نظر تیامین آن خط چشم، زیباترین خط چشم دنیا آمد . چون صاحب آن چشم، تمام دین و دنیایش را شامل می شد .

ژوان زیر نگاه تیامین، مانند شمعی زیر شعله های آتش، آب شد . با آنکه خبری از هوس و خواهش های مردانگی در نگاه تیامین نبود، باز هم ژوان احساس سنگینی روی اجزای صورتش می کرد .

تیامین: ب..بخشید .. می رم بیرون آماده شدی میام!

سرد بود. مگر می توانست جلوی خواهش های دلش برای بیرون نرفتن تیامین را بگیرد؟

تیامین دستش روی دستگیره اما دلش در پس آن خط چشم و ناز ابرو گیر کرده بود که ژوان خواهش دلش را بر زبان آورد:

-بیا داخل، نمی خواد بری بیرون، هوا سرده! در ثانی، من آماده ام .

تیامین دستگیره ی در را رها کرد و آن را به درگاه و لولایش سپرد . کفش هایش را در آورد و آن را کنار در کلبه گذاشت .

چشم هایش را از جوراب مشکی رنگش، آهسته بالا آورد و آن ها را  به چشم های خجول ژوانش، تسلیم کرد .

نگاه مشتاق تیامین، استرس را از ژوان گرفت . اینکه خریدانه نگریسته می شد، دلش را آرام کرد که زشت نشده !

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو

چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 157 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

تیامین جلو رفت و روبه رویش ایستاد . تیامین قدم به قدم قرض می داد تا به ژوان برسد، بیخبر بود از دل ژوان که با هر قدم او، هیجان چند متر دویدن را تجربه می کند .

نفس عمیق ژوان و "ها"کردنش از دهان، تیامین را در جایش نگه داشت . ژوان از هیجان در خود جمع شده بود، اما حرکتش تیامین را به خطا انداخت که انگار می ترسد . پس دست هایش را بالابرد و تسلیمانه گفت:

-من اینجام! اگر نمی خوای بهت نزدیک نمی شم . فقط ... فقط خواستم موهات رو ببافم!

بافتن موهای ابریشمی ژوان به دست تیامین، زیباترین تراژدی ای بود که در آن کلبه می توانست به صحنه ی نمایش عشاق برود . تصورش هم لبخند به لب می آورد . وقتی انگشت های مردانه ی تیامین ، موهای ظریف و شکننده ی ژوان را لمس می کرد، انگار آسمان به زمین، برای یک روز ابرهایش را قرض می داد .

ژوان نگاه در نگاه بیتاب تیامین خیره کرد و با قلبی که انگار اختیار از کف داده بود، گفت:

-من ... من نترسیدم . فقط...فقط کلافه ام که نمی دونم چطور موهام رو درست کنم .

تیامین از خداخواسته قدم آخر را برداشت و خودش را روبه روی آن فرشته  ی زمینی قرار داد :

-پس بچرخ تا موهات رو ببافم . مثل ماه نساء نمی تونم ماهرانه ببافم . اما می تونم امروزی که یه طرف شونه رها می شه برات ببافم!

دخترک بی حرف برگشت تا موهایش به دست کسی که هیچوقت فکر مزدوج شدن با او را به ذهنش راه نمی داد، بافته شود .

قد تیامین تا ژوان؛ تنها چند سانت تفاوت داشت، پس خم نشد . فقط تعظیمی کوتاه در حد رسیدن دست هایش به موهای او، به کمرش بخشید .

یک ردیف بافته شد و همان ردیف شد عامل نفس تنگی تیامین!

دو ردیف بافته شد و آن ردیف شد دلیلی برای آب دهان قورت داده شدن در گلوی ژوان !

هر چه ردیف پایین تر می آمد، دستان تیامین به گردن ژوان نزدیک تر می شد . گردن ژوان و دستان تیامین، آتش را پدید می آوردند . هوا برای هر دویشان به دمای 100درجه می رسید که ژوان یک قدم جلو رفت . خواست به تیامین یاد آوری کند من و تو هنوز در نقطه ای که باید، نیستیم!

تیامین بی تاب، بافتی که تمام شده بود را در دست گرفت و ژوان را اندکی عقب کشید . با فاصله ی یک کف دست تا او ایستاد و از پشت سرش را به گردن ژوان نزدیک کرد:

-اگر به من بی اعتمادی، یک قدم نه، 100قدم دور شو . اگر قراره گناهکار خونده بشم...

ژوان فورا؛ طوری که بافت مو از دستان تیامین کنده شد، به سمتش برگشت. خواست توضیح دهد:

-ببین تیامین ... من و تو ! چطوری بگم ... ببین بذار اینطوری توضیح بدم ...

باز هم انگشتان تیامین بود که اجازه ی پیشروی به آن لب ها داد . چشمان مرد جوان بسته و دهانش باز شد:

-حرفی رو شروع کن که بدونی پایانش خوشه . این حرف پایان خوشی نداره، پس بیخیال ! قیچیش کن!

ژوان اشکی که از چشمانش قصد پایین آمدن داشت را کنترل کرد و هیچ نگفت .اگر یک کلمه، فقط یک کلمه حرف میزد، اشکش سرازیر می شد .  برای دیده و حس نشدن بغضش، سرش را پایین انداخت:

-تیامین .. تیامین من... من می دونم خیلی سربارتم ...

تیامین اخم آلود و ناراحت دست روی شانه اش گذاشت و با گذاشتن سر او بر روی سینه اش، گفت:

-بریم کیک آب شد . چقدر اتاق رو خوب تزئین کردی گربه اشرافی ...

ژوان فورا سرش را بلند کرد و با چشم هایی گردو شده، به او خیره شد:

-چی..چی گفتی؟

تیامین لبخند ملسی به لب هایش چسباند و او را کشان کشان به دنبال خود کشاند و هر دو روی زمین، پشت به آتش و روبه روی سفره ی تزئین شده ی به دست ژوان، نشستند.

-تو گربه ی اشرافی منی . از روز اول با چشم های آبی و خشنت قصد ناخن زدن به صورت من داشتی . ملوس بودی اما نمی شد بهت نزدیک شد . از اون روز و اون اتفاق، شما شدی گربه ی اشرافی !

ژوان به شوخی ضربه ای به بازویش زد و به شوخی گله کرد:

-دستت دردنکنه . توقع میو کردن ندارین که!

تیامین ابروهایش را بالا انداخت وحینی که اشاره اش را به سمت کیک نشانه می گرفت، گفت:

-الان فقط می خوام نفس آروم بکشی . بخندی و به چیزهای خوب فکر کنی . گربه ها حافظه ای به قوت حافظه ی تو ندارن . فرض کن گربه ای و تموم حواست پی بلعیدن این کیک خوشمزه است . نظرت چیه؟

چشمک آخری که زد، نبض قلب و گردن ژوان را بالا برد . نگاه تیامین و چشمک های دل بی قرار کننده اش،  شاهرگ را به کار می انداخت .

ادامه دارد...

نویسنده : فاطمه اشکو

چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز