قسمت153 رمان #شعله_های_هوس
🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞
👈قسمت اول را بخوان👉
-بله ببخشید . آقا تیامین برای نجات ژوان خانوم اون رو می بره یاسوج ! اینطور که من لحظه های آخر فهمیدم، انگار زیبا خانوم زنگ به پلیس میزنن تا ژوان رو بگیرن و ببرن !
آقا ساسان به گره ای که نیما در هیچ جای آن نبود، فکر کرد و پرسید:
-پس نیمای بی فکر کجاست که به تیامین کمک کنه ؟
-آقا من خودم برای کمک برم؟
آقا ساسان با صدایی بلندتر از قبل غرید:
-بری که چی بشه؟ بفهمه نامه برِ پدرشی؟ تیامین الان به من و حرف های من پشت کرده . معلوم نیست هر کمکی رو قبول کنه ... تنها راهش کمک نیماست ! این پسره رو می تونی پیداش کنی؟
بهزاد دست روی صورت شش تیغه اش کشید:
-آره آقا! ردیابی موبایل انجام می دم .
آقا ساسان سرش را تکان داد و گفت:
-خوبه ... خوبه ! این بی فکر و لیاقت، نیمارو پیدا کن ببینم کجاست . از وقتی ابراهیم عاملی مرده دیگه خبری ازش نیست .
بهزاد سرش را تکان داد و گفت:
-آقا لب تاپ باهامه . جسارتا مودم دارین تا به سرورم وصل بشم؟
آقا ساسان که هیچ از تخصصی حرف زدن بهزاد نفهمید، سر تکان داد و گفت:
-بیا ببینم چی زر زر می کنی . هی ور و ور !هر چی بخوای هست ! فقط این یارو رو پیدا کن که تیامین داره بد مخمصه ای رو به پای خودش بند می کنه !
بهزاد رفت و برگشت . به اینترنت وصل شد و شماره ی نیما را وارد کرد . موبایل 10درصد شار ژ دار ِ نیما به بهزاد کمک کرد تا او را پیدا کند .
بهزاد با چشم هایی مفتخر به خود، آقا ساسانی که طول و عرض حجره را دور می زد، نگریست و گفت:
-آقا پیداش کردم!
آقا ساسان به سمتش برگشت و تنها توانست بگوید:
-کجا؟ .... مهم نیست کجا فقط پاشو بریم خفتش کنیم که می دونم این پسره چموشه !
بهزاد اندکی درون جایی که نیما حضور داشت، زوم کرد و اطلاعاتش را رصد کرد . مشکوک گفت:
-آقا ... آقا نیما از دیشب هول و حوش ساعت 12شب اونجا بوده!
آقا ساسان با دلی که الان برای نیما هم نگران شده بود، گفت:
-این جوون ها دارن چیکار با خودشون می کنن؟! پاشو بریم که جون به جونشون کنن نفهم و خامن!
***
صبح روز دوم از نبودن ژوان طی می شد .
آفتاب مثل قبل به زندگی اشکان و پدرش نمی تابید . انگار نور و گرمایش را در پس کوهی به نام ناامیدی گم کرده بود و هیچ جوره پیدایش نمی کرد .
کار آقا سبحان در آن دو روز دوری از دخترش خواندن قرآن و پاک کردن اشک هایش شده بود. مدام با خودش فکر می کرد که ژوانش سالم و آرام خوابیده یا آنکه با هر تقه ای که به در کلبه می خورد، دو متر در جایش می پرد و به عادت همیشه میگوید:
-یا علی ... یعنی کیه؟
نفس عمیق پیرمرد، سقف اتاق را آه باران کرد . فقط خود خدا می دانست که در دل آن بیچاره ، چه ها می گذرد .
لب هایش را بهم فشرد . به روبه رویش که ماه نساء و اشکان نشسته بودند، چشم دوخت و زیر لب نجوا کرد:
-خدایا به امید تو نه به امید خلق بی اخلاقت.
ماه نساء که نقطه ای روبه روی آقا سبحان را اشغال کرده بود، دست روی دست های اشکانی که می گریست، گذاشت و سر او را به آغوش کشید:
-پسرم غصه نخور . هممون می دونیم که خواهرت از پس این قضیه هم بر میاد . یعنی .... یعنی یه جورایی مطمئنیم.
اشکان، مرد همیشگی خانه ی کارگرها، اینبار از ته دل برای خواهرش نگران بود . کاش، پلیس ها خلع درجه می شدند و خواهرش نجات پیدا می کرد ...
اشکان: خواهرم دردش میاد ... من دارم حس می کنم . مثل قبل برای برگشتن به تهران شوق ندارم . مدرسه نمی خوام، درس نمی خوام . ترجمه هامم به درک، من دلم خواهرم رو میخواد . آجی ژوان من کجاست خاله ماه نساء؟
مودب بودن از سر و روی آن نوجوان می بارید . اما دیگر مثل قبل لپ های آویزان نداشت . خبری از اشکانی که تپلچه صدایش می کردند، نبود! اشکان این روز ها درد را حس می کرد و همان درد، کیلو کیلو از او و هیکلش، چربی دزدیده بود .
ماه نساء آهی از ته دل کشید و آهسته جواب داد:
-درد ژوان، درد ماهم هست . اما درمان اون ماییم . باید همه جوره بهش بفهمونیم کنارشیم .
اشکان انگشت اشاره اش را بالا برد و همراه با لبخند گفت:
-من هستم . بابا هست . شما هم هستین. تیامین هم هست .
اسم تیامین که آمد، ماه نساء دستی روی سر پسرک کشید و لب زد:
-خدا خیرش بده. دلش گرمه اینروزها . کاری نمی کنه که ژوان دلسرد بشه . جنگیدن رو بهش یاد می ده . من ایمان دارم .
ادامه دارد...
نویسنده : #فاطمه_اشکو