قسمت160 رمان #شعله_های_هوس
🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞
👈قسمت اول را بخوان👉
موهای مواجش را به پشت کشید و بی حوصله خرمن مشکی رنگشان را بالا درون کلیپسش جمع کرد.
به سمتش رفت و اینبار از ناچاره گی حرص دار بر سر نیمای بی جان، زور گفت:
-من ... من نمی خوام بمیری .. طاقت مردن کسی دیگه رو ندارم . بیدار شو ! وظیفته بیدار بشی . وقتی کاری کردی که نباید، باید پای اون بایستی ...
زور گفتن هم نتوانست نیما را تکان دهد .
تمام انرژی اش ته کشید . انگار آب سردی رویش ریختند . خط های دستگاهی که کنار تخت نیما بود، بالا و پایین می شد اما پسرک حتی چشمان را باز هم نمی کرد .
تلاشش بی نتیجه ماند . پاهایش بی نا وصدایش بی آوا شد . روی صندلی کنار تختش نشست و سرش را روی دست های او گذاشت:
-می شه بخوابم؟ فقط چند دقیقه ... خواهش می کنم ...
هیچ نشنید .
آب دهان قورت داد و چشمانش را بست . گرمایی که دستان نیما به دستان یخ کرده اش زیر مانتو می دادند، 100درصد از ناراحتی هایش را از بین برد . می خواست و هیچ کسی نمی توانست جلوی خواستنش را بگیرد . خود نیما به او گفت دوستش دارد، پس هیچکس نمی تواند تا به هوش آمدن او، جلویش را بگیرد .
انرژی مثبت، عشق، دل آرامی، هر حسی که بود از سر و موهای نگار به دست های نیما اثر کرد و او اندکی انگشت اشاره اش را زیر سر نگار تکان داد.
نگار با اشتیاق از روی دست هایش بلند شد و دستپاچه بدون آنکه کلاه را روی سرش بگذارد، دوان دوان به بیرون از اتاق رفت و از خوشی فریاد زد:
-به هوش اومد... به هوش اومد ...
***
سر ژوان روی شانه ی تیامین، با آرامش گذاشته بود .
هیچ کدام حرفی نمی زدند . وقتی هیزم ها و دست های در هم فرو رفته، حرف می زدند دیگر نیازی به زبان گفتار نبود . تیامین در فکر آینده ای که باید برای ژوان می ساخت و ژوان در فکر شرایطش با فروتن، به آتش چشم دوخته بودند .
حیف که عشق سنج در آن کلبه و شرایط وجود نداشت وگرنه ثابت می شد که آن دو از شدت بالا بودن آدرنالین خونی شان، دیگر نفسی برایشان نمانده !
تیامین: ژوان!
ژوان بی آنکه سرش را از تکیه ی تیامین بردارد، جواب داد:
-بله !
تیامین چشم هایش را روی هم گذاشت و حین بیرون دادن نفس عمیقش لب زد:
-می خوای فردا اشکان و پدرت رو بیارم پیشت؟ احساس می کنم زیادی دلتنگشون شدی.
ژوان لب هایش را بهم فشرد و از ته دل گفت:
-یعنی می شه؟ دلتنگی چیه؟ دارم از دوریشون ضعف می کنم . بابا و مهربونی هاش، اشکان و با نمکی هاش...
تیامین بی هوا میان حرفش پرید:
-اگر بابات گفت صیغه باطل بشه، چی می شه؟
ژوان سرش را از روی شانه ی او برداشت و به چشم هایش نگاه کرد:
-قرار نیست تا ابد با یه صیغه ی موقت سر کرد . مطمعنا می گه!
تیامین دست روی ته ریشش کشید . انگشت اشاره ی دست آزادش را جلو آورد و روی موهای بافته شده ی ژوان کشید. سرش را جلو آورد و فووتی به سمت پشه ای که روی آن بود کرد و گفت:
-منظورم موندن توئه! جواب تو چیه؟
آب سرد روی احساس ژوان ریختند . ترسید! از اینکه تیامین به پشتوانه ی صیغه ای چند روزه بخواهدش و بعد هیچ!
سرش را عقب برد تا دست های تیامین دور شود، تکانی به گردنش داد و گله مندانه او را نگریست که تیامین فکرش را خواند . دست هایش را بالا برد و لب زد:
-منظور من تمدید صیغه و این شرایط نیست ژوان! آروم باش . منظور من ... منظور من گفتن این احساس به پدرته . گفتنش درسته یا نه!
عرق شرم روی پیشانی ژوان نشست . هر چه بیشتر قضاوت می کرد، بیشتر در دادگاه ِ دل متهم می شد .
آب دهانش را قورت داد و آهسته لب هایی که در امتداد نگاه تیامین بود، تکان داد:
-م...معلومه ... معلومه که می...می گیم.
حرفش لبانش را خیس کرد و ادامه داد:
-تو که مشکلی با این قضیه نداری. داری؟
تیامین بی قرار برای آن لب هایی که حرف می زد، چشم هایش را بست و برای رساندن نفس هایش به نفس های ژوان جلو رفت . خواست فاصله شان را به صفر برساند که ژوان بی توجه به حرکت او، دستانش را بهم زد و مشتاق گفت:
-تیامین ... بیرون عروسیه ! گوش کن ... اینجا عروسی توی روز هم می گیرن ؟
تیامین ناکوت شده، چشم هایش را باز کرد . گوش هایش را به کار انداخت که صدای ساز محلی لری درون گوش هایش طنین انداز شد .
سر تکان داد و بی حس جواب داد:
-آره ...! بعضی از اقوام لر روزها عروسی می گیرن.
ژوان از سرجایش بلند شد و بادی به دامن سارافونش داد و گفت:
-تیامین من رو ببر عروسی . می خوام دلم از دیدن شادی های مردم، شاد شه .
تیامین نگاهی اندرسفیهانه به او انداخت و گفت:
-دختر تو این سرما کجا می خوای بری؟
ادامه دارد...
نویسنده : #فاطمه_اشکو