2777
2789

قسمت158  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

دخترک آب دهان قورت داد و آهسته لب زد:

-چشم!

"بی بلا" گفتن تیامین زیر لب رد شد . در حالی که ژوان را در نزدیکی خودش کنترل می کرد، به سمت جلو خم شد و کیک را نزدیک خودش و ژوان کشید .

تیامین: به به! این کیک خوردن داره ها!

کیک به شکل قلبی دو تکه شده بود که به لاتین روی آن، اول اسم ژوان و تیامین حک شده بود . شاید برای همین بود که تیامین صبح زود از خانه بیرون زد . آخ که مرد بودن چقدر به ته ریش دلبرانه اش می آمد .

-ژوان ... می خوام باهم فوتش کنیم . باشه؟

ژوان متعجب به چشم های براق تیامین نگریست و پرسید:

-تولد توئه! من کجای اونم؟

تیامین چشم های رابست و حین نزدیک کردن صورتش به شمع، صادقانه لب زد:

-تولد واقعی من روزی بود که به خاطر تو تغییر کردم . دلیلش اینه . بیا ...

ژوان جلو آمد و در نزدیکی تیامین، هر دو چشمانشان را بستند و آهسته لب هایشان را ها بخشیده و شمع ها را خاموش کردند .

آن شمع خاموش، اما روز تیامین و ژوان تازه روشن شد .

تیامین بسته ای که مخصوص ژوان گرفته بود را از زیر تخت برداشته و به سمتش گرفت . نگاهی ملیح به چشمان خواستنی ژوانش انداخت و آمرانه گفت:

-اینو باز کن!

باز هم هیجان ! تیامین قصد کشت آن دختر را داشت . تحمل هم حدی داشت! گل، تولد، حالا هم کادو ...

ژوان دست روی بسته ای که جلوی چشمش بود گذاشت و پرسید:

-این دیگه برای چی؟

تیامین زیباترین نگاهش را خرج زیباترین خلقت خدا برای خودش، کرد و گفت:

-دلیلش رو گفتم اما .. اما هدیه ش رو که نگرفتی . این رو می خوام داشته باشی .. می خوام داشته باشی تا همیشه با دیدنش یادم بیفته از کجا اومدم و الان کجام!

ژوان کنجکاو و مشتاق بسته را از دستش گرفت و بازش کرد .

میخ شد ... آنطور که انگار روی سرعت 120کیلومتر در یک اتوبان، به یکباره ترمز را بفشاری! بهت زده به تیامین چشم دوخت و اینبار اشکانش را رها کرد:

- تیامی...

تیامین لبخند آرامی به صورتش پخش کرد و پلک هایش را آهسته باز و بسته کرد:

-مادرت ... مادرت باعث شد تو دختری باشی که من رو تغییر بده . مادرت الگوی تو اما ضامن منه . مدیونش بودم .

کادوی تیامین یک گردنبد و پلاکی به شکل قاب عکس بود . قابی که عکس مادر ژوان را رخ گذاری کرده بود .

ژوان با اشک هایی که می ریخت، سمفنونی عشق رابرای تیامین می سراییدند . اما ... اما آنشب که شب اشک نبود .

برای آرام شدن ژوان و کم شدن هق هقش او را به سمت خودش کشید. به او نزدیک شد و شوکی دیگر زد:

-وقتی شدی همه کاره ی تیامین، بهتر از این رو برات می خرم . اشک نریز !

ژوان، شوکه از حرفی که شنید چشم هایش را گرد شده به تیامین دوخت و پرسید:

-چی؟!

تیامین لبخند زد و دستانش را نزدیک چشم هایش برد و آهسته پلک هایش را لمس کرد . اشک های دخترک را با سرانگشت پاک کرد و آهسته نالید:

-تو سهم منی . فقط من! سند تو شش دانگ به نام تیامین تقوی می شه . تو فقط بگو باشه!

آب در هان ژوان قورت داده شد . چشم هایش را بست و در دل گفت:

"-خدایا .. اگر خوابه بیدارم نکن!"

تیامین دست در موهای بافته شده اش فرو کرد و تشر زنان گفت:

-باشه ات رو نشنیدم!

و ژوانی که نرم لب زد:

-باشه!

***

پشت در با لباس هایی که مخصوص آن بخش بود، آماده ایستاده بود اما شهامت داخل رفتن نداشت . اینکه چطور با او رفتار کند ، کابوس آن لحظه اش شده بود! نگاهش را یک لحظه به دیوار و لحظه ای دیگر به دری که نیما پشت آن بود، میخ می کرد .

آقا ساسان از مردد بودن او حرص خورد و جلو رفت و بی توجه به غم دار بودن دخترک گفت:

-دختر جون! اون پسر داره به مرگ لبیک می گه اونوقت تو ایستادی و دو دو تا چهارتا می کنی ببینی کی به نتیجه می رسی؟

نگین از جایش بلند شد و به سمت همسرش آمد . دست در بازوی او فرو برد و آرامش کرد:

-آقا آروم باش . خودش تشخیص می ده، شما هولش نده که بدتر شه . بیا بشین ببینم دکترش چی می گه؟!

آقا ساسان دست روی دست نگینش گذاشت اما باز هم تشر زد:

-اونی که اون داخل خوابیده، کم زجر ندیده که حالا بخواد حساب پس و پیشش رو پس بده . خوب یا بد گذشت . رسید به امروز ... یاا... بگو و برو داخل ! اجازه ی ملاقات به کسی نمی دن قبل از به هوش اومدن . به تو دادن برو و قدر بدون ضعیفه!

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت159  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

نگار بی رمق در حالی که آب دهان قورت می داد به سمت آقا ساسان برگشت و مات نگاهش کرد .

آقا ساسان از آرام بودن ظاهر دخترک عصبانی شد . قدمی جلو رفت و با تنه ای که به او زد، زیر لب غرید:

-دختر بیا کنار خودم برم . انگار میت آوردیم بیمارستان ...

آقا ساسان و نگین داشتند به سوی اتاق می رفتند که نگار به خودش آمد . میانه ی راه دست نگین را گرفت و این چنین آقا ساسان را نگه داشت:

-می رم ... بذارین می رم الان!

آقا ساسان ابروهایش را در هم فرو برد و تشر زد:

-می خوای بری برو! بار دوم نمی ایستم . ضعیفه رو باید روند . بگی هوشَه...

نگین ضربه ای به بازویش زد و اخم ترش کرد:

-جایگاه ات رو خراب نکن ساسان ...

دست روی دست همسرش گذاشت و با دست آزاد، روسری او را جلو کشید:

-ده بار گفتم چادر سرت کن . توی اون حجره ی بی در و  پیکر، چشمی چشمت رو نخوره . اعصاب من رو بهم می ریزی بعد هم توقع های بعید داری ...

نگار میان بحث آن دو نایستاد. نخواست دلتنگی اش را با نگاه کردن به دست های گره خورده ی آن دو، جبران کند . بی حرف و اجازه و خداحافظی به سمت در رفت . انگشت های بنفش رنگش را ضامن در کرد و وارد شد .

در را بست و آهسته به آن تکیه داد . فضای ساکت و سنگین اتاق، فشار مرگ را روی سینه اش آورد . دو دستش را بر روی قلبش گذاشت و آهسته صدایش زد:

-نیما!

"زنده شد! روزی که برای اولین بار وارد کلاس آموزشی نیما شد . "

-نیما تو چرا اینجایی ...

"رنگ گرفت . روزی که بعد از یک ماه خورده ای کلاس رفتن، با شهامت روبه رویش ایستاد و عشق را اعتراف کرد . "

آب دهان قورت داد و یک قدم جلو رفت . صدای نایلون هایی که بر روی لباسش نشسته بود، خش خش در گوشش نشست .

پرده هایی که میان او و نیما، سد ایجاد کرده بودند را وحشیانه کنار زد و جلو رفت . چشمش که به تخت نیما و دستگاه هایی که روی او وصل بودند افتاد، بغض کرد .

دست روی دهانش گذاشت و ناباور لب زد:

-تقصیره منه نیما؟

نیما با جانی که حس نداشت روی تخت خوابیده بود . بی آنکه بداند نگارش آنجاست، نفس می کشید و سرم به رگ هایش تحویل می داد .

نگار که انگار به خودش آمده بود، تخت را درون مشت هایش فشرد و به سمت صورت نیما خم شد به او نزدیک شد و اشک هایش را بدرقه ی صورت نیما کرد:

-نیما ببخشید ... من .. من ... من نمی خواستم بری ... چرا اینطوری با خودم و خودت کردی ..

پشیمانی بود و پریشانی بود و تن داده گی !

زخم های روی صورت نیما را با چشم رد کرد و با کشیدن آهی از ته دل، لب هایش را تکان داد:

-من بهت گفتم برو، تو چرا رفتی؟ اصلا نمیدونم باید ازت متنفر باشم یا دوستت داشته باشم ...

از نزدیکی اش بلند شد و روبه رویش ایستاد . کلاهی مخصوص که بر روی موهایش بود را از سرش در آورد.

-ازت متنفرم نیما ! به خاطر همه ی خاطره هایی که به من بخشیدی . بخاطر اینکه خودت رو به این روز انداختی ... چندتا غم روی شونه های من؟ آخه بی انصاف یکی یکی ... نوشیدنی خوردی که چی بشه؟ گناهت رو کم کنی؟ آخه نامسلمون فکر وجدان درد من رو نکردی بی وجدان؟

تا جایی که به پرده های ایستاده برخورد کرد، عقب عقب رفت . پلک هایش را بر روی هم فشرد تا هر چه قطره های اشک دایره ی آن را پر کرده بیرون بریزد .

-یادته روزی که بهت گفتم دوستت دارم؟ چقدر جبهه گرفتی که فلان و بهمان ... گفتی من از دخترهای عقب افتاده خوشم نمیاد ...

خنده ای عصبی کرد و دست روی اشک هایش کشید:

-وقتی دو جلسه نیومدم کلاس، سپردی به مدیر آموزشگاه که زنگ بزنه و من رو بخواد بیام اونجا!

اینبار نخندید . بلکه صورتش را از درد جمع و اشک هایش را عصبی به گونه هایش سپرد:

-وقتی اومدم آموزشگاه پوزخند زدی و گفتی مگه فسقلی هام غیبت می کنن؟ آی ... نیما پیداش کردم . تو بهم میگفتی فسقلی ...

آه کشید:

-یادش بخیر ... تو موهات رو پشت سر می بستی . درست مثل انگلیسی ها عشق هنر بودی ...

دیوانه شده بود و هیچکدام از حرف هایش را درست و حسابی از روی منطق بیرون نمی داد .

صدایش را بالا برد و غرید:

-نیما کجا رفتیم که همدیگه رو گم کردیم؟ تو اینجایی اما من اینجاهم نیستم . خودمم نمی دونم کجا گم شدم. شرق، غرب ... شمال یا جنوب... شاید تو قعر دریام خبر ندارم . یا شایدم میون ابرام ...

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

قسمت160  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

موهای مواجش را به پشت کشید و بی حوصله خرمن مشکی رنگشان را بالا درون کلیپسش جمع کرد.

به سمتش رفت و اینبار از ناچاره گی حرص دار بر سر نیمای بی جان، زور گفت:

-من ... من نمی خوام بمیری .. طاقت مردن کسی دیگه رو ندارم . بیدار شو ! وظیفته بیدار بشی . وقتی کاری کردی که نباید، باید پای اون بایستی ...

زور گفتن هم نتوانست نیما را تکان دهد .

تمام انرژی اش ته کشید . انگار آب سردی رویش ریختند . خط های دستگاهی که کنار تخت نیما بود، بالا و پایین می شد اما پسرک حتی چشمان را باز هم نمی کرد .

تلاشش بی نتیجه ماند . پاهایش بی نا وصدایش بی آوا شد . روی صندلی کنار تختش نشست و سرش را روی دست های او گذاشت:

-می شه بخوابم؟ فقط چند دقیقه ... خواهش می کنم ...

هیچ نشنید .

آب دهان قورت داد و چشمانش را بست . گرمایی که دستان نیما به دستان یخ کرده اش زیر مانتو می دادند، 100درصد از ناراحتی هایش را از بین برد . می خواست و هیچ کسی نمی توانست جلوی خواستنش را بگیرد . خود نیما به او گفت دوستش دارد، پس هیچکس نمی تواند تا به هوش آمدن او، جلویش را بگیرد .

انرژی مثبت، عشق، دل آرامی، هر حسی که بود از سر و موهای نگار به دست های نیما اثر کرد و او اندکی انگشت اشاره اش را زیر سر نگار تکان داد.

نگار با اشتیاق از روی دست هایش بلند شد و دستپاچه بدون آنکه کلاه را روی سرش بگذارد، دوان دوان به بیرون از اتاق رفت و از خوشی فریاد زد:

-به هوش اومد... به هوش اومد ...


***


سر ژوان روی شانه ی تیامین، با آرامش گذاشته بود .

هیچ کدام حرفی نمی زدند . وقتی هیزم ها و دست های در هم فرو رفته، حرف می زدند دیگر نیازی به زبان گفتار نبود . تیامین در فکر آینده ای که باید برای ژوان می ساخت و ژوان در فکر شرایطش با فروتن، به آتش چشم دوخته بودند .

حیف که عشق سنج در آن کلبه و شرایط وجود نداشت وگرنه ثابت می شد که آن دو از شدت بالا بودن آدرنالین خونی شان، دیگر نفسی برایشان نمانده !

تیامین: ژوان!

ژوان بی آنکه سرش را از تکیه ی تیامین بردارد، جواب داد:

-بله !

تیامین چشم هایش را روی هم گذاشت و حین بیرون دادن نفس عمیقش لب زد:

-می خوای فردا اشکان و پدرت رو بیارم پیشت؟ احساس می کنم زیادی دلتنگشون شدی.

ژوان لب هایش را بهم فشرد و از ته دل گفت:

-یعنی می شه؟ دلتنگی چیه؟ دارم از دوریشون ضعف می کنم . بابا و مهربونی هاش، اشکان و با نمکی هاش...

تیامین بی هوا میان حرفش پرید:

-اگر بابات گفت صیغه باطل بشه، چی می شه؟

ژوان سرش را از روی شانه ی او برداشت و به چشم هایش نگاه کرد:

-قرار نیست تا ابد با یه صیغه ی موقت سر کرد . مطمعنا می گه!

تیامین دست روی ته ریشش کشید . انگشت اشاره ی دست آزادش را جلو آورد و روی موهای بافته شده ی ژوان کشید. سرش را جلو آورد و فووتی به سمت پشه ای که روی آن بود کرد و گفت:

-منظورم موندن توئه! جواب تو چیه؟

آب سرد روی احساس ژوان ریختند . ترسید! از اینکه تیامین به پشتوانه ی صیغه ای چند روزه بخواهدش و بعد هیچ!

سرش را عقب برد تا دست های تیامین دور شود، تکانی به گردنش داد و گله مندانه او را نگریست که تیامین فکرش را خواند . دست هایش را بالا برد و لب زد:

-منظور من تمدید صیغه و این شرایط نیست ژوان! آروم باش . منظور من ... منظور من گفتن این احساس به پدرته . گفتنش درسته یا نه!

عرق شرم روی پیشانی ژوان نشست . هر چه بیشتر قضاوت می کرد، بیشتر در دادگاه ِ دل متهم می شد .

آب دهانش را قورت داد و آهسته لب هایی که در امتداد نگاه تیامین بود، تکان داد:

-م...معلومه ... معلومه که می...می گیم.

حرفش لبانش را خیس کرد و ادامه داد:

-تو که مشکلی با این قضیه نداری. داری؟

تیامین بی قرار برای آن لب هایی که حرف می زد، چشم هایش را بست و برای رساندن نفس هایش به نفس های ژوان جلو رفت . خواست فاصله شان را به صفر برساند که ژوان بی توجه به حرکت او، دستانش را بهم زد و مشتاق گفت:

-تیامین ... بیرون عروسیه ! گوش کن ... اینجا عروسی توی روز هم می گیرن ؟

تیامین ناکوت شده، چشم هایش را باز کرد . گوش هایش را به کار انداخت که صدای ساز محلی لری درون گوش هایش طنین انداز شد .

سر تکان داد و بی حس جواب داد:

-آره ...! بعضی از اقوام لر روزها عروسی می گیرن.

ژوان از سرجایش بلند شد و بادی به دامن سارافونش داد و گفت:

-تیامین من رو ببر عروسی . می خوام دلم از دیدن شادی های مردم، شاد شه .

تیامین نگاهی اندرسفیهانه به او انداخت و گفت:

-دختر تو این سرما کجا می خوای بری؟

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت161  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

لجوجانه جلوی ایستاد و گفت:

-امروز روز تو بود، هرچی گفتی نه نشد. حالام تو نه نگو دیگه . بابا نیم ساعت هم نمی ایستیم . اون سری که هیچ از عروسی نفهمیدم . این دفعه رو می خوام ببینم .

تیامین که می دانست شانسی در آن بحث ندارد، تنها سر تکان داد و از سرجایش بلند شد .

با آنکه حسرت یک گل چیدن از صورت ژوان بر دلش ماند، اما خودش را به ندانستن زد . دل شکستن آن هم از نوع ژوانی اش را بلد نبود و هرگز نمی خواست یاد بگیرد .

-آماده شو بریم .

ژوان از خدا خواسته به سمت لباس هایی که انگشت شمار بودند رفت و با پوشیدن لباس های گرم و تمدید آرایشش، روبه روی تیامینی که پشت به او بود رفت و گفت:

-بریم! من آماده ام .

تیامین که بیتاب بود، با دیدن تمدید رژ ژوان بیتاب تر شد . اما ترسیده از نخواسته شدنش به دست ژوان عقب کشید . دست روی پیشانی اش کشید و کلافه پووف کشید:

-من بیرونم .

ژوان سرخورده از نشنیدن زیبایی اش از زبان تیامین، لب زد:

-نظر دادنت پولی شده؟!

تیامین بیرون از در کلبه، سرش را در معرض باد گذاشت تا وسوسه ی خواستن ژوان از سرش بپرد .

به محض آنکه ژوان بیرون آمد، جوابش را داد:

-وقتی هر بار خواستن تو قیمتی می شه، نظر دادن من هم قیمتی می شه!

ژوان در جایش ایستاد و هیچ نگفت . تیامین دست در جیب کتی که تن پوشش شده بود، برد و با بیرون آوردن صورت بند، آن را به سمت ژوان گرفت و گفت:

-این رو بزن. احتمال اینکه مامورا اینورها باشن هست .

همین را گفت و با گرفتن راهش به سمت صدای ساز، از ژوان جلو زد .

***

با به هوش آمدن و شنیدن خبر بهبودی بعد از عمل او، نگار پشت در، جلوی آقا ساسان ایستاد و گفت:

-من آمادگی روبه رو شدن با نیمارو ندارم . همین که حالش خوبه و میتونه نفس بکشه برای من کافیه . میشه راننده تون منو برسونه خونه؟

آقا ساسان یک تا از ابرویش را بالا انداخت:

-تویی که تا اینجا برای خوب شدن حالش اومدی، حالا چه دلیل محکمی برای نداشتن آمادگی و این چرت گفتن ها داری...

دخترک خسته از این همه زور شنیدن های دور و اطراف، دست روی پیشانی اش کشید و کلافه به حرف آمد:

-آقای ساسان تقوی ... حالا که بحث به اینجا رسید، بذارین یه چیزی رو بهتون توضیح بدم!من وقتی پسرتون، تیامین رو دیدم! به ژوان گفتم این پسر قابل اعتماد نیست و بهش نزدیک نشو !

نگین با شنیدن اسم پسرش، از روی صندلی بلند شد و خود را روی بازوی شوهرش انداخت:

-پسرم چی شده؟!

نگار بی توجه به تراژدی ای که نگین به راه انداخت، ادامه دار حرفش شد:

-گفتم ژوان، تو مادر نداشتی اما یه پدر داشتی که بهت یاد بده نگاه های هرز رو از پاک جدا کن .

نفس های نگین و ساسان به شمارش رفت.

-تیامین با رفتن از پیش شما، کم کم مرد شد . کسی شد که ژوان برای نگاه های اون ارزش قائل شد . خود تیامین برای نگاه هایی که به ژوان مینداخت، دنبال دلیل بود نه خوش گذرونی چند دقیقه ای !

انگشت اشاره اش را روی سینه ی آقا ساسان گذاشت و تشر زد:

-الان که دارم فکر می کنم، می بینم تیامین مقصر نبوده . مشکل از پدری بوده که درکی از موقعیت پسرش نداشته . آقا ساسان! من دلم خونه، زار زار  گریه کردن برای نیما حالم رو خوب نمی کنه . یه مسکن می خوام برای خوابیدنی که بیداری جزئش نباشه .

آقاساسان قدمی جلو رفت تا انگشت اشاره ی دخترک، ضربه  محکم بخورد:

-ببین دختر جون، اگر من درکی از پسرم داشته یا نداشته باشم به خود ِ خودم مربوطه . تو رو احضار کردم اینجا تا بدونی که این پسر به خاطر تو به این روز افتاده! اگر می خوایش که بسم ا...، نمی خوایش هم بروبسلامت و دیگه ام پیدات نشه .

نگار انگشتش را از درد جمع کرد و درون دست دیگرش گرفت و فشرد.

-حالا برو تا بهزاد برسونتت . بقیه ی کار و تصمیمت با خودته . در ضمن، ژو... ژوانه کیه... مطمئنم خوش اخلاق تر از توئه !وگرنه تا حالا صد دور عوض شده بود .

دندان ها نگار بهم فشرده و پاهایش به زمین چسبیده شد  . برای جواب دادن دهان باز کرد که نگین بازوی شوهرش را فشرد و با اشاره ی چشم به نگار، او را آرام کرد . دخترک از نداشتن انرژی اش استفاده برد و بی جواب دادن انتهایی به آن مرد غد و بد اخلاق، از بیمارستان بیرون زد .

بهزاد را پیدا کرده و سوار برماشینش شد . راه خانه را نه، راهی که به ال سی دی و فیلم آن شب نیما می رسید را می خواست برود . باید سر در می آورد که در آن فیلم چه چیز هایی گفته شده !

-آقا لطفا برید به این آدرسی که می گم .


ادامه دارد...

نویسنده : فاطمه اشکو

چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت162  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

ظهر بود .

آفتاب طبق روز های اخیر که داشت بهارش را به مهمانی دعوت می کرد، در آسمان پدیدار شده بود . انگار بر لج حرف تیامین بلند شده بود و می خواست ژوان را گرم کند . دخترکی که روزهای سیاهش به سپیدی می رسید، دلش در هوای عروسی و عروس دیدن می چرخید و می خواست کمی جوانی کند .

پشتوانه ای مثل تیامین از پشت و خدایی مثل آینه از جلو، او را می پاییدند. پس چرا غم به دل خود راه بدهد؟

نفس عمیقی کشید و آهسته تیامین را صدا زد:

-تیامین...

تیامین قدم هایش را شل کرد و در حالی که دور و اطراف را برای امنیت ژوان دید می زد، به سمتش برگشت:

-جونم؟!

چقدر این "جونم" یهویی مثل آبلیمویی که به شیش لیک می چسبد، به دل ژوان چسبید.

چشم هایش تنها اجزای صورتش بود که در مسیر نگاه قرار می گرفت و تیامین مسخ همان چشم ها کاملا در جایش ایستاد :

-ژوان ...

ژوان که بالاخره به او رسید، حجم زیادی از نفس هایش را در صورتبند پوف کرد و خیره در چشمان او جواب داد:

-ب...بله ...

آب در گلوی تیامین قورت داده شد:

-آرایش چشمت رو پاک کن!

راست می گفت دیگر ! مژه های فر شده ی ژوان، انسان را عصبانیتی از عشق می بخشید . مژه ها هم هیچ، آن رنگ چشم و گردی مردمک ها را کجای دلش می گذاشت؟

ژوان متعجب صورتبندش را بالا داد و پرسید:

-هوم؟

تیامین ترسیده از دیده شدنش، فورا قدم هایش را تیز کرد و خود را کاملا جلویش نگه داشت .

دست روی دست او گذاشت و صورتبند را سرجایش تا زیر چانه ی دخترک رها کرد . قلب ژوان داشت به مرحله ی نابودی کشانده می شد که تیامین دست او را پایین آورد . انگشت هایش را میان انگشت های او محو کرد . مانند دو زوج وارد محوطه ای که دایره ای بزرگ از پایکوبان آن را شلوغ کرده بود، شدند .  

تیامین دم نشستن کنار یک میز خالی، خم شد و دم گوش ژوان گفت:

-ژوان از کنار من جم نمی خوری! هر جا رفتم، میای .

ژوان سر تکان داد و انگشتانش را بیشتر در میان انگشتان او فشرد .

حال خوشی دارد وقتی در اوج پاییز زندگی ات، یکی با ندای آرامش بخشش، شال گردن همراهی را به گردنت می پیچد و "ها" کنان به تو می آموزد:

"-پاییز فصل مرگ درختان برای زنده شدن رابطه های جدیده . "

میزی را به تصادف انتخاب کرده و نشستند . باز هم کنار و دست در دست هم ! تیامین آنچنان دست زمردش را محکم در دست گرفته بود که گویا می خواستند او را با چندین نیرو، بدزدند.

ژوان کلافه از فشرده شدن انگشت های ظریفش، به سمت تیامین خم شد و لب زد:

-تیامین دستم درد گرفت ... می شه آروم باشی ...

آرام نمی شد وقتی در یک بن بستی گیر کرده بود که سمت راست پلیس ها و سمت چپ خواسته ی ژوانش، او را منگنه کرده بودند .

در جواب ژوان، آب دهان قورت داد و برای رسیدن صدا به گوشش خم شد:

-نمی دونم ...دلم شور می زنه ... می ترسم ..

ژوان بی آنکه بترسد یا حرفش را جدی بگیرد، دستش را از دست او بیرون کشید . صورتبندش را بالا داد و خم شده ، چشم در چشم او شد :

-من خوبم! اونقدر که از رو بودن چهره ام نمی ترسم ! تو هم خوب باش ... نترس و به منم آرامش بده .

نمی توانست . کنترل کردن ژوان و حسی که به او داشت، داشت کنترل زندگی اش را مختل می کرد .

دست به سمت صورتبند برد که ژوان سرش را در یقه اش فرو کرد و گفت:

-جرات داری دست به یقه ی من بزن! این صورتبند امروز زده نمی شه! چون نمی خوام ترس  رو تجربه کنیم! باشه؟ اصلا پاشو بریم یه تکونی به خودمون بدیم ...

بلند شد . دست تیامین را فشرد و او را به سمت دایره ی پایکوبان کشید . تیامین از بهت و ناباوری فقط به سمتی که ژوان می رفت، کشیده می شد . کمی وقت برد تا فهمید اینجا امن نیست و شاید اهالی روستا عکس دردانه اش را دیده باشند .

باید از این راه ژوان را متقاعد می کرد . فقط عشق و احساس می توانست ژوان را رام کند .

پس بی آنکه خوشی و خنده های ژوان را در نظر بگیرد خیره در نگاه فیروزه ای ژوان، دستان او را وحشیانه از میان جمعیت بیرون کشید و او را به تنه ی درختی که بیرون از محوطه بود، برد :

-ژوان ...

نفس های تیامین، چشم های ژوان را بست .

تیامین به کنار و اطرافشان چشم دوخت . کسی به آن دو که پشت درختان و تکیه بر تک درختی تنومند داده بود را نمی دید . اکثرا عروسی را به حاشیه ها ترجیح داده بودند .

خواست ژوان را سرگرم کند اما انگار حال خودش هم تعریفی نداشت:

-باز کن ...

نرم درخواست کرد . پسری که هوای مردانگی جای به جای زندگی اش را پر کرده بود ، اینبار با دلی لرزان ، خواهش می کرد:


ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 163 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

-می گم باز کن ژوان ...

چشمانش را می گفت . ژوان اما ، طاقت دیدن نگاه خواستنی تیامین را نداشت .

خیلی آرام نالید:

-نمی ... نمی خوام...

دستان تیامین دو طرف، و تنه ی درخت پشتش قرار گرفته بود .

-تیامین برو عقب ...

کجا می رفت؟ باید ژوانش را از مردم سود جوی بیرون، محافظت می کرد . کجا می رفت وقتی دلش در این حوالی گیر کرده بود؟

-نمی رم .. تا جواب نگاهم رو ندی نمی رم ...

ژوان از نفس های تند تیامین کلافه شد . خواست که فرار کند اما فرار از آن یک ذره جا امکان پذیر نبود .  ناراضی چشمانش را باز کرد و خیره در نگاه تیامین، لب زد:

-اگه ندم؟

تیامین لب هایش را  به دندان گزید و کمی عقب آمد . خواست اجازه ی نفس کشیدن به دخترک بدهد . تیامین بود دیگر! وقتی می گفتند ژوان، او بیچاره ترین موجود روی زمین لقب می گرفت.

-می ذارمت بری ...  خواستن که زوری نمی شه . می شه؟

حرف تیامین و ناراحتی موجود در آن، بغض به گلوی ژوان انداخت . آب دهان قورت داد و گفت:

-منظوری نداشتم!

تیامین که می دانست منظوری نبوده، پس لبخندی خواستنی به لب هایش بخشید و گفت:

-منظور داشتن یا نداشتن تو، هیچ تغییری توی حال من نمی ده .. من با تو حالم خوشه !

صدای چند پا و محاصره شدن آمد . ایست ایست هایی که تکرار و تکرار می شد . لب هایی که بلند فریاد می کشیدند:

–چه خبر شده ...

دهانی که از تیامین باز ماند و چشم هایی که از جانب ژوان، گرد شد .

ماشین پلیس واحد یاسوج و حومه جلوی دیدگان دو عاشق پدیدار شد . ژوان که صورتبند نداشت . داشت؟

آب دهان تیامین قورت داده شد و در اقدامی که خودش هم درکش نکرد، جلوی ژوان ایستاد . سپر شد برای بلایی که می خواست بر سر او آوار شود . بغض داشت . بغضی که ذره ذره قصد خفه کردنش را داشت .

مأمور که آدمی بداخلاق و عصبی بود، اسلحه را بالا برد و گفت:

-برو کنار جوون ...

ژوان نفس نفس می زد . درد داشت، نه برای خودش ! برای تیامینی که می دانست قدرت جنگیدن با آن همه آدم را ندارد .

از ترس، آب دهانش را قورت داد و از زیر دست های مردی که در آن روزها واقعا مردش بود، بیرون آمد . جلوی  مامورین ایستاد و دستانش را جلو آورد:

-بریم!

تیامین، مجنون شد و جلو رفت . خودش را به ژوان رساند و مانع رفتن او شد

-چیکار داری می کنی ژوان؟

اشکی که در چشم های ژوان حلقه زده بود، بیرون ریخته شد:

-دیگه موقعشه تیامین! معرکه ای که همون اول باید گرفته می شد، الان گرفته شد.

چقدر سخت است که اشک محبوبت شود سندی برای نابودی خودِ تو و او ! چقدر محکومانه است که شرف بدهی و متهم شدن شدن بخری!

بغضی غریب به گلوی تیامین چنگ انداخت . در شهری غریب که زبانش با زبان تیامین و ژوان یکی نبود، داشتند تنها دلیل نبض زندگی اش را می گرفتند . باید چه کار می کرد؟ دیگر فراری دادنش امکان پذیر نبود ...

زور آخرش را با صدای بلندی که همه را به سمت آنجا کشید، زد:

-ژوان نکن ... داری جفتمون رو نابودی می کنی؟

در جواب نعره ی بلند تیامین، ژوان به دست های مأمورین به ماشینی که آماده ی بردن او بود، برده شد .

آخ که دل تیامین چه آتشی گرفت وقتی دست مامورین به لباس یکدانه اش خورد .

دلی نبود در آن جمع که برای تیامین و نعره هایش نلرزد . کسی نبود که برای آن جوانک مظلوم دلش نسوزد.

ژوان گریست و گریست و گریست . به سمت تیامین دست دراز نکرد تا او را اذیت تر از آنی که می شود، نکند .

کاش لاستیک ها می ترکیدند. کاش باران می آمد ... یا برفی سنگین ... اصلا چرا آخر زمان نمی رسید؟

آجر به آجر بغض به ساختمان گلوی تیامین اضافه می شد که به خودش آمد و فورا به سمت ماشینی که ژوان در آن بود، رفت .

شیشه اش را ضربه باران کرد:

-بذارین من هم بیام ...

یکی از مأمورین او را کنار زد و خشمگین گفت:

-تهران مرکزی می بینمت جناب ! برو کنار ...

تیامین بر روی زمین هول داده شد . روی او هجوم آوردند . آب آوردند، آب قند ... محبت های دروغین مردمی که زنگ به پلیس زدند و آنها را به آنجا کشیدند، دور و برش را پر کردند .


ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت164  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

تا روی پاهایش ایستاد و از آنجا دور شد، فقط به ژوانش فکر کرد .

عشقش را بردند و او هیچ غلطی نتوانست بکند . جلوی کلبه ایستاد و موهایش را با دو دست کشید .

-من هیچ غلطی نتونستم بکنم .... عشقم رو بردن ...

به خودش زد . یکی سیلی به چپ صورتش، یکی به راست !

-ژوان رو بردن احمق ... ژوان رو بردن بی لیاقت ...

بی خجالت عشقش را فریاد زد... دست هایش روی چشم هایش نبود. بی تعارف با خود و خدایش از عشق ژوان گفت . او را می خواست، عیب که نبود!

باز هم نعره ای که از بلندی اش، کلبه از خواب غفلت بیدار شد :

- چرا پا نشدی دستش رو بگیری ... تو که ادعای مرد بودن می کنی، چرا جربزه ات رو نشون نمی دی؟

همین که به کلبه رسید و وسایل آرایش بیرون مانده ی ژوان را دید، زانوهایش خم شد . بو کشید . مشامش از بوی عطر ژوان پر شد .

دلش غم داشت، کیلو کیلو ! گلویش بغض داشت، خروار خروار ! زبانش به ژوان هنوز حرف داشت، ناتمام ناتمام !

روی تخت افتاد و دست هایش را تا آنجایی که زور داشت، مشت شد  . مشت هایش را به دل تخت کوبید و حرصش را خالی کرد. صورت مأمور را تصور کرد و مشتی محکم زد، روزگارش را نشانه گرفت و مشتی دیگر زد ...  اینجا دیگر خبری از مامور و آقا ساسان زورگو نبود ... خودش بود و خاطرات خوش این چند روزی که ژوان، خانم خانه اش شده بود .

***

وارد ساختمان شد .

کلیدش را از جیب پدرش، همان روز حادثه به دستش دادند . اما .. اما از آنروز به بعد، جرات روبه رو شدن با آن فیلمی که از نیما گرفته بودند نداشت . شاید .. شاید اگر می دید، حرف هایی از نیما نمی شنید که دیگر از او دلی نمی برد . با خودش می گفت اگر ببینم، با شنیدن حرف های صد من یک غازش ، دیگر نمی خواهم ببینمش .

روی همان صندلی که پدرش او را نشاند، نشست . چهره ی ابراهیم جلوی چشمانش، رنگ و رو گرفت . همان شب ... همان شب چنان عصبانی بود که فراموش کردنش، شوک برقی می خواست .

دست های ظریف دخترک، سایبان صورتش شد . اشک داشت اما الان موقع اش نبود .. اول باید حرف های نیما و پدرش را می شنید .

اصلا ... اصلا شاید از همان فیلم برای کوبیدن آقا ساسان و بریدن زبانش، استفاده می کرد.  

کنترلی که از خانه آورده بود را از کیفش در آورد . آن را روبه روی ال سی دی دست نخورده گذاشت و دکمه ی روشن را فشرد .

اندکی وقت برد تا روشن و صدا دار شد . صدای ال سی دی روی همان نقطه ای که قبلا بود، بود . بالای بالا! طوری که گوش از شنیدنش، کم می آورد ... آن را روی ولوم پایین قرار داد و صدای پدرش و نیما را معقولانه شنید:


"

ابراهیم روبه روی نیمایی که روی صندلی نشسته و به طناب بسته شده بود، ایستاد و چشم در چشم او، غرید:

-تو ... تو با دختر من چه غلطی کردی؟

نیما چشم هایش را از فرط درد بست و لب زد:

-من عاشق دخترتم!

ابراهیم عصبانی تر از پیش جلو آمد و سیلی ای جانانه به صورت شش تیغه ی نیما بخشید:

-توی یه لاقبا دختره من رو می خوای؟ رو چه حساب ... تو اصلا کی هستی؟

نیما آب دهان قورت داد و سخت به حرف آمد:

-من پسر امیدم . همونی که رفیق شفیق شما و عمو ساسان بود . همونی که سرمایه می داد تا شما دوبرابرش کنین ...

چشم های ابرهیم از بهت، گشاد شد.

-سر بابام رفت زیر آب .. مرد ... کشتینش ... اون رو با زن و زندگیت کشتین، اما من ... اما من...

زبانش چوب خشک شده بود اما نمی خواست کم بیاورد . انگار روز، روز اخرت بود و باید حرف هایش را به ابرهیم عاملی میزد:

-اما من از دخترت استفاده نکردم .. اونم مثل من قربانی این دیدار های چهار نفره بود .

ابراهیم ناباور جلو آمد . یقه ی پسر امید، دوست قدیمی اش را گرفت و فشرد:

-تو...تو این اطلاعات ناقص رو از کجا آوردی؟ کی این چرندیات رو توی ذهن تو کرده پسره ی کم عقل؟ امید دوست من بود . خودم با دست های خودم کفنش کردم .

نیما از خستگی چشم و دهان، باز هم آب دهان قورت داد و خیالش را با گفتن آن حرف راحت کرد:

-قاتل بودن که به کشتن با اسلحه نیست ... وقتی رفتی وارد کار امنیت شدی، بابای من ناقص موند ... پاش سرید و از بالا اومد پایین ... از ناچاری به روستاش رفت تا زمین هاش رو بفروشه و بیاد تهران حداقل یه زندگی داشته باشه . فروخت، برگشت، اما به خونه نرسید ... حالا تو بگو این قتل نیست؟



ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت166  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

آقاساسان چشم هایش را بست و  با بردن دست هایش درون جیب شلوارش، با تشر گفت:

-جهانگیر فروتن، پدر مهدیار فروتن !

*

-من شرمنده اتم آقا سبحان ...

آغوش آقا سبحان از وجود تیامین و لرزان بودن شانه هایش، پر شده بود .

رگ گردن جوانک، سرخ شده و بیرون زده بود . مدام سر و دلش به سمتی می چرخید که دست مأمور به لباس ژوانش بود . خدا می دانست تا رسیدن به تهران چقدر زجر کشش کنند ...

سبحان دستش را نم نمک تا آنجایی که توانش اجازه می داد، بالا آورد. بر روی ران تیامین ضربه ای نحیف زد و آرامش بخش گفت:

- وقتی بخواد بشه، ا... اکبر خداهم نمی تونه جلوش رو بگیره . ژوان خبط کرد، خبطش داشت بزرگ و بزرگ تر می شد . مقصر این ماجرا تو یا اون نیستین. گره ی کور سرنوشته که برای دختر من، روز خوش نمی خواد .

درون هواپیما نشسته و به مقصد تهران مسافر بودند . ماه نساء و اشکان یک طرف، آقا سبحان و تیامین هم ردیف مقابلشان نشسته بودند . چشم هر چهارنفر کاسه ای خون در خود داشت . همه ی آنها اشک داشتند اما هیچ کس از فکر زیاد، مجالی برای گریه کردن نداشت .

-ژوان دلش می خواست شمارو ببینه . قبل از دستگیریش، من خواستم بیارمش تا شما ببینینش اما ...

کاشی می توانست بفهمد توپی که گلویش را می فشارد اما نمی ترکد، اسمش چیست ... بغض یا اشک؟ آه یا درد؟

آقا سبحان: من می دونم جوون . دخترم توی هر دقیقه از لق زدنش، دلش تو هیاهوی من و اشکان اشک می ریزه . من می شناسمش ... من از خودم شرمنده ام . شرمنده ام چون پای کار کردن نداشتم، دخترم رو فرستادم توی دهان اژدها و ببین ... این شد ته ماجراش ...

حرف های پیرمرد، سوز غریبی داشت . سوزی هم نوع با سوختن دل یک یتیم!

وقتی از دخترش و آرزوهایش  حرف می زد، تمام چشمش اشک و تمام رگ هایش متورم می شد .

تیامین که خودش هم دل آرامی نداشت، دست روی دست های لرزان پیرمرد گذاشت و آهسته لب زد:

-درست می شه .. درست می شه ! تا ما هستیم، هیچی ژوان رو اذیت نمی کنه . نمی ذارم که اذیت کنه . اگر من پسر ساسان حجره دارم که نمی ذارم خاری به پاش بره ...

آقا سبحان از ته دل نوری به روشنی عشق میان آن دو را حس کرد . لبخند غمگینی به لب هایش  قرض داد و آهسته زمزمه کرد:

-انشاا... !

*

آقاساسان و نگین خانم به خانه شان رفتند تا کمی استراحت کنند . بهزاد هم بلاخره بعد از آن همه وقتی که برای آقا ساسان گذاشت، اجازه ی مرخصی گرفت و از خانه ی آقا ساسان مستقیم به خانه اش رفت .

بیمارستان ماند و یک نگار که برای دیدن نیما، تردید داشت .

بهتی که از شنیدن نام نفر چهارم به مغز و منطقش  فشار می آورد،  باعث شده بود کمتر به روبه رو شدن با نیما فکر کند .

از چپ به راست عرض سالن را می پیمود و مدام به حرف ها و هشدار های آقا ساسان فکر می کرد .


"

-اون آدم الان تیمارستانه . از هجر یه عشق قدیمی هیچی ازش نمونده.  اما پسرش برای انتقام اومده جلو! نمی دونم تا چه حد موفق بوده اما انگار که ساکت شده ...

نگار: فروتن به ژوان آسیب زد . دختره رو آواره ی کوه و بیابون کرد ...

-دختر جون دور باش ! تو ابراهیم عاملی نیستی که زجر ببینی و لبخند بزنی . تو دختری ! زن ! ضعیفه ! جنست داغون می شه . شیشه ای ! نمی تونی دووم بیاری . مهدیار فروتن به زهر ریختن معروفه ...

دست های نگار از مصمم بودن  روی سینه اش، سپر شد:

-اگر دختر عاملی ام، ثابت می کنم که جنگیدن با ژوان، مردونگی لازم داره . ژوان من داره زجر می کشه .. اونوقت یه بی حیثیتی مثل فروتن به فکر انتقام مسخرشه؟

دل پیرمرد برای دانستن خبری هر چند اندک از پسرش، پرپر می زد . پس ابروهایش را بالا انداخت و مغرورانه پرسید:

-اون دختر الان کجاست؟

نگار چشم هایش را باز و گشاد به او دوخت و گفت:

-هر وقت من رو با فروتن و پدرش و مدارکت، روبه رو کردی . ژوان و تیامین رو می بینی جناب تقوی ...!


"

حرف هایش با آقا ساسان را دوره می کرد که متوجه بیرون آمدن پرستار از اتاق نیما شد . دل دل کرد و بلاخره همان دل را به دریا زد و جلو رفت . روبه رویش ایستاد و سد رفتنش شد:

-خانوم پرستار !

پرستار ایستاد و دست درون جیبش فرو برد:

-بله!

-بیدار بود؟

سر پرستار به نشان تأیید تکان خورد:

-آره .  همراهشون فقط شما موندین دیگه؟

نگار با طمأنینه سرش را تکان داد و آب دهان قورت داد که پرستار ادامه داد:

- بعد از رفتن  توی اتاق، برید داروها و آمپول هاش رو از داروخانه ی طبقه ی پایین بگیرید .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت167  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

نگار لیست داروهایی که از دست پرستار ب سمتش دراز شده بود را  گرفت و آهسته لب زد:

-چشم!

همزمان با گذشتن پرستار از کنارش، لیست را باز کرد و آن ها را سر سری خواند . با آن حال که نیما را آورده و به اتاق عمل بردند، دیگر وقتی برای آوردن دفترچه اش از خانه نمی ماند .

دست روی دهانش گذاشت و بعد از تبدیل کردن چند زبان به یک زبان که فرمان روایش دل بود، خودش را به پشت در رساند .

نفس عمیقی کشید و ورقه را روی سینه اش فشرد .

انگار برای اولین بار می خواست آن آدم را ببیند . هیجانی غیر قابل وصف داشت . پاییزی در تابستان ِ دلش قصد شگفتن داشت و این یعنی شاید بخشیدن نیما!

دست های لرزان و انگشت های خون مرده شده اش را به سمت در کشید و قبل از پشیمان شدن، دستگیره اش را بالا و پایین کرد .

وارد که شد، نیما را روبه روی در با چشم هایی باز دید .

اگر هم می خواست برگردد با دیدن او، آن هم در بدو ورود دیگر نمی توانست !

چیزی مثل حباب در دل نیما ترکید و از آن دانه هایی ریز از شوق به قلبش ریزش پیدا کرد . نتوانست شوق نگاهش را از آن دختر بدزدد، برای همین چشمانش را بست و زبانش را گزید که یک وقت حرفی از دهانش بیرون نپرد .

نگار لب هایش را به دندان گزید و با فشاری که قلبش به قامتش می آورد، راه دم در تا کنار تخت او را به فاصله ی یک جان دادن، پیمود .

آب دهان قورت داد و به ته ریش نیمای  بانمک، نگریست . دلش خواست دست هایش را پیش ببرد و ان شکوفه های تازه نک زده را نوازش کند .

لب هایش را خیس کرد و در حالی که دست هایش را دراز می کرد، صدایش زد:

-آقای نیما، استاد بنده، من نگار پونزده ساله که الان 20 و خورده ای سالشه ...

لعنت به بغض و اشک که اجازه ی حرف زدن به آن دختر نمی داد . دست های لرزانش را به کنار تخت نیما گذاشت و تکیه اش را به آن داد و از میان گریه های شوق دارش، ادامه داد:

-به تو علاقه مند شده . شاید استاد باشی، شاید نخوای با من باشی . اما من دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اومدم که بگم من شمارو دوست دارم .

مثل قدیم های قدیم، همان حرف ها را تکرار کرد . مثل سال های دور ِ دور، پشتش را به او کرد و گفت:

-خداحافظ!

نیما لبخند دردناکی به لب هایش قرض داد و چشمانش را باز کرد . انگار چشمان نیما هم خیس شده بود.

آب دهان قورت داد و مانند همان روزهای دور ، جواب داد:

-هی دختر ... میای، می گی و می ری؟ پس جوابت چی....

تاریخ، لحظه به لحظه در حال تکرار شدن بود که نگار با برگشتن و به آغوش نیما رفتن، آن را تغییر داد .

هر دو تشنه و بیتاب هم بودند . هر دو تا ته جان، آتش دلتنگی را توی رگ و پیشان حس می کردند .

زندگی لبخندش را روی آنها می پاشید . دست نگار در حصار نیمایی که روی تخت افتاده، زندانی شده بود . چه بهتر از این زندان شدن های بی دردسر؟ کاش یک دوربین بود تا نگاه های حلقه شده ی آن دو را عکس می گرفت.

نیما: به واقعی بودن این لحظه کاری ندارم، فقط بگو این اومدنت واقعیه یا ... یا بازم قراره از بین بره؟

نگار با شانه هایی که در وادی نیما می لرزید ،جواب داد:

-واقعی ... واقعیه . چرا این درد سنگین رو تنهایی به دوش می کشیدی؟ چرا نگفتی خانواده ات تصادف کردن؟ چرا نگفتی ... چرا به من نگفتی توی این موضوع کسی به نام ابراهیم عاملی وجود داره؟

دستان نیما، آهسته  جلو رفت و کنار دست های نگار در هوا قرار گرفت و گفت:

-وقتی نبودی باید به آجر خونه ام می گفتم؟ با رفتن تو، مادر و پدر منم تصادف کردن . شبی که ابراهیم عاملی رو دیدم نشناختم . فکرش هم نمی کردم کی باشه، فقط به اسم می شناختمش تا اینکه ... تااینکه خودش گفت اما این برای من بس نبود . پرسیدم، از اول تا آخر اون شراکت کوفتی که پدر و مادر من قربانی اول تا آخرش بودن .

نگار با پایین آوردن دست هایش، کمی نزدیک شد و کنارش بر روی  تخت نشست . خواست بداند و بفهمد . خواست کلاف کاموایی که باز وباز تر می شد را  بسوزاند و خودش از اول، آن را ببافد .

با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و خیره به نیما، دست های در هوا مانده ی او را دید زد و خیره به دیوار پشت سر، پرسید:

-کامل بگو! کامل این قضیه رو برام باز کن. خواهش می کنم .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو

چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت168  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

نیما با کشیدن نفس عمیقی، به پلک های خیس نگارش خیره شد و گفت:

-ابراهیم عاملی، جهانگیر فروتن، ساسان تقوی و پدر من شریک می شن تا بازار فرش بر پا کنن . هر کدوم سهمی از این شراکت می گیرین و شروع به کار می کنن . اوایل که کار شروع میشه، کمی درجا می زنن اما در ادامه همه چیز روی غلتک میفته و کارها عالی پیش می ره . طوری که تونستن در عرض 1سال، بازاری به نام چهار پود، توی تهران بنا کنن . همه چیز خوب پیش می ره تا اینکه، ابراهیم عاملی میاد و می گه من بخاطر یه نفر نمی تونم تو کار آزاد بمونم و باید از این کار برم . سهم من رو بدین تا برم!

نگار که می دانست بحث در مورد مامان زهرایش است، زهر خندی زد و با قورت دادن آب دهانش، لب زد:

-بخاطر مامان زهرای من . بابابزرگم شرط می ذاره به شرطی بهت زن می دم که ... که بری سر یه کار دولتی . خوب می دونی که، مردهای قدیم کلا عقاید درستی از کار و بار و زندگی نداشتن .

نیما که از درد نمی توانست تکان بخورد، ابروهایش را درهم فرو برد و با تکیه بر دست های نگار، خود را کمی بالا کشید.

نگار کمکش کرد و نگران گفت:

-بگم پرستار بیاد؟

نیما از میان چندین نفس عمیقی که پشت سر هم می کشید، گفت:

-نه نه اصلا ... از بس مسکن به بدنم تزریق کردن، بی حسم . همش خوابم میاد . خوب می گفتی؟

نگار باز هم پرسید:

-مطمئنی خوبی؟

لبخند زد . اگر قضیه ی مادر و پدرش و حق  و ناحقی ابراهیم عاملی نبود، هرگز نمی خواست لحظه های خاصش با نگار را به کارگاه بازی بگذراند .

چشم هایش را روی هم سوار کرد:

-آره . تو ادامه بده!

-باشه. وقتی  ابراهیم عاملی که با مامانم صحبت کنه جواب نه می شنوه . اما هیچوقت دلیل جواب نه مامان رو نمی فهمه .

نیما کنجکاو پرسید:

—چی بوده؟!

-مامان و ابراهیم عاملی از شیر مادرم، شیر خوردن و خواهر برادر محسوب می شن . این کار از نظر شرعی غیر ممکن بوده .

نیما بهت زده دست روی دست کوبید و اخم هایش را در هم کشید:

-چرا هیچوقت بهش نگفت؟

-چون بابا آدمی بود که حاضر نمی شد زیر بار بره . یه طوری این قضیه رو حل می کرد . اونقدر مامان رو می خواسته که تمام محله برای ضرر نرسوندن به خودش، بسیج می شن . وقتی هم که بابای اصلیم میاد خواستگاری، مامان بخاطر موقعیت خوبش قبول می کنه و با وجود عشقی که به ابراهیم عاملی داشته اما از زندگیش میره .

-بابای اصلیت ...

-شهید شد . من ازش چیزی توی یادم نیست . وقتی مامانم هم مرد، با ابراهیم عاملی از اون محله ای که به تو وصل بودم، اومدیم بیرون . هیچی جز یادگاری های سر کلاس و یادداشت های یواشکی ازت نداشتم . شماره ی خونمون عوض شده بود و تو پیدام نمی کردی . شماره ی خونتون عوض شد و من پیدات نکردم!

نیما با یاد اسباب کشی ای که کردن، سری از تأیید تکان داد و لب زد:

-آره! تو راست می گی ... اما .. اما من انتظار برگشت داشتم . توی اون آموزشگاه کم آدم اجیر نکردم که به محض دیدنت به من خبر بدن!

نگار آب دهان قورت داد و سرش را پایین انداخت:

-تو به من چیزی برای اثبات علاقه ات ندادی نیما! حتی من رو قربانی انتقامت از یه داور توی مسابقه کردی .. من یادم مونده. تک به تک حرکاتت بر علیه من!

نیما با شنیدن آن حرف از جانب نگار، به سمتش خم شد .فاصله ی دستانش تا چانه ی او را از بین برد و سعی کرد سرش را بالا بکشد:

-قضاوت نکن! تو قربانی نشدی. من هدفم پختگی تو بود . اینکه مثل من توی جمع های دوستانه تباه نشی . بری و پیشرفت کنی . مدرک دارم! تک به تک کارت های اجرایی که برات کنار گذاشتم رو توی آموزشگاه می تونی پیدا کنی . نگار! قضاوت من برای نابود کردن این شب های زندگیت، درسته اما برای اون موقع هیچ معنی درستی پیدا نمی کنن!

نگار که انگار تازه داشت نیمایش را می شناخت، اندکی جلو آمد و خیلی ساده پرسید:

-نیما می دونی مغزم چقدر درگیره این شراکته ؟ من باید بدونم ... بگو!

نیما لبخندی زد و ادامه داد:

-وقتی ابراهیم عاملی کنار میاد، پدر فروتن ورشکست می شه . چون از طرف ابراهیم عاملی، تغذیه می شده . یعنی سهم اون و ابراهیم عاملی دو به دو، تقسیم شده بوده . وقتی می ره، اون هم از کار کردن میفته و سکته ی مغزی می کنه . نخائش آسیب می بینه . از قدیم، نسبت به یه زن عشق عجیبی داشته . مشکل قلبی که داشت، مغزی ام اضافه اش می شه و در نهایت سهم اون میشه تیمارستان و ارثیه ای که برای مهدیار فروتن می ذاره .

نگار از تاسف چشم هایش را تنگ کرد و حرفش را دلش بعد از مزه مزه کردن، زد:

-پس بابا و مامان تو چی؟ اونا چرا باید کم بیارن؟!

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 169 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

نیما، تکیه اش را از نگار گرفت و به پشتی پشت کمرش داد. به نقطه ای نامعلوم خیره شد و جواب داد:

-فکر کن روی یه میز نشستی . دو پایه از میز بشکنن! چی از اون میز می مونه؟

نگار آهی از ته دل کشید و برای دلداری دادن به او، لیوان آب را از بالای سرش برداشت و به سمتش گرفت:

-این رو بخور یکم گلوت نرم بشه.

دست نیما روی لیوان نشست و گفت:

-فعلا نمی تونم بخورم تا ببینم دکتر چی می گه!

نگار سر تکان داد و لیوان را به جای اولش برگرداند و در همان حال پرسید:

-تو ... تو بعد از اون ها تنها زندگی می کنی؟!

-نه .. من تیامین رو دارم ! خانواده ی عمو ساسان خانواده ی من هم هست . با رفتن پدر و مادرم، عمو ساسان بود که اموالشون رو از چنگ هم شهری هاشون در آورد و به دستم داد تا تونستم یه زندگی سر و پا کنم!

نگار لبخند غمگینی زد و گفت:

-گفتی تیامین یادم به ژوان افتاد . اصلا باهاش حرف نزدم .. دو هفته ای که برگشتیم کاملا ازش بی خبرم . یه بارم با تیامین تماس گرفتم ژوان کنارش نبود . بعدشم که بابا رفت و ...

نیما برای تبرئه کردن ژوان، لب هایش را بهم فشرد و گفت:

-ژوان گناهی نداره . من نخواستم از غم تو برداره از اونجا بیاد اینجا و گیر بیفته . به تیامین سپردم هیچ نوع تماسی نتونه با تو برقرار کنه!

نگار متعجب چشم هایش را به اندازه ی گردویی درشت، گشاد کرد و حین اخم کردنی عمیق، گفت:

-ژوان ... ژوان از من بی خبر و من از اون بی خبر .. بخاطر یه ... وای باورم نمی شه . نیما، تو و تیامین چه فکری کردین که این جدایی رو مابین ما انداختین؟ موبایل رو بردار زنگ بزن ببینم چی می گه تیامین ؟خوبن! کجان؟!

نیما لبخندی به نگرانی هایش پاشید و گفت:

-موبایلت رو بده . من که موبایلم نابود شد .

نگار لبهایش را گزید و گفت:

- می شه به روم نیاری؟

نیما لبخندش را به خنده ای دندان نما، تغییر داد و با برداشتن موبایل از دست نگارش، جواب داد:

-شما اختیار داری!

-نگران شدم ! کاش زودتر متوجه می شدم . نیما بزن روی آیفون !

نیما شماره ی تیامین گرفت و آن را روی آیفون گذاشت .

هر دو منتظر جوابی از جانب او شدند که صدایش را بعد از چندین بوق آن هم از میان شلوغی شنیدند:

-بله نگار ...

نیما از شنیدن صدایش، غرق دلتنگی شد :

-سلام داداش . نیمام .

تیامین که با شنیدن صدای نیما، دلش پر از غصه شد و غمخوار خواست:

-کجایی نیما؟ میدونی چقدر زنگ زدم موبایلت؟

نیما دست روی پیشانی اش کشید و برای خجالت نکشیدن نگار، جواب داد:

-من بهت می گم! تو کجایی؟

-من تهران! ژوان رو گرفتن، اومدیم ببینیم چی....

نگار جیغ خفه ای در گلو کشید و موبایل را از دست نیما دزدید:

-ژوانم چی شده تیامین؟

تیامین که اوضاع را قمر در عقرب دید، ماجرا را از سیر تا پیاز برایشان تعریف کرد و در آخر گفت که تا اخر شب کارها را انجام داده و خودش را به بیمارستان می رساند . هر چند هنوز چیزی از تصادف و اتفاقاتی که برای نیما افتاده بود، بی خبر بود .

***

یک روز از ندیدن ژوانش می گذشت .

باور نمی کرد باز می تواند آن را ببیند، ببوید، از همه ی حس های خوب پر شود .

اشکان را به همراه ماه نساء به خانه رساندند و خودش به همراه آقا سبحان به اداره ی اگهی رفتتند . منتظر برای داخل رفتن به اتاق مسئول پرونده بودند که فروتن با اندامی که لاغری اش توی ذوق می زد، جلوی دیدشان پدیدار شد  .

پر از نفرت و خالی از حس های خوب به هم چشم دوختند . دو کفتر بودند، یکی موذی و دیگری از عشق لبریز! یکی گستاخ و دیگری تهی از افکار بد . یکی از ته دل ژوان را می خواست و دیگری فقط انتقام!

فروتن آهسته دسته ی کیف وکیلش را گرفت و  دم گوشش گفت:

-من می رم، تو بمون !

تیامین دسته ی ویلچر آقا سبحان را محکم گرفت و با تکیه بر آن، سر پا شد . حال نداشت، جان در بدنش نمی جوشید اما... اماقسم خورده بود برای آن دختر که همه ی دلخوشی اش را تشکیل می داد، کم نگذارد . قسم خورده بود مردانگی اش را به رخ آن نامرد بکشد .

نفس عمیقی کشید و روبه رو، سینه به سینه، خشم به خشم او پیوند داد و با نگاهی سرخ لب زد:

-اگر به اندازه ی یک بند انگشت، خیالی برای آزار دادن ژوان داشته باشی، به اندازه ی یه کف روزگارت رو سیاه می کنم .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت170  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

فروتن گوشه ی لب هایش را گزید و به تمسخر گفت:

-چند کیلویی مامانی؟!

در ادامه با یک دست فشاری به قفسه ی تیامین آورد تا او را روی زمین هول بدهد . بی خبر بود از تیامینی که این روزها، با مردانگی سلام کرده و هرگز قصد خداحافظی کردن  با آن را ندارد .

آقا سبحان از هراس دعوایی که ممکن بود بعد از آن بحث و مشاجره میان آن دو رخ دهد، دستش را به سمت کت تیامین دراز کرد و صدایش زد:

-تیامین ... نکن پسرم .. آروم باش ... ما هم خدامون بزرگه، دعوا که نداریم .داریم؟

تیامین آرام به سمت آقا سبحان برگشت و خیره در نگاهش، در مقابل چشم های حسرت وار فروتن، لب زد:

-شما نگران نباش . من مراقبم . حرفی می زنم که لازمه !

آقا سبحان برای جواب دادن به او دهانش را باز کرد که تیامین به سمت فروتن برگشت و  با زدن پوزخندی عمیق،  او را هم کیش کرد و هم مات :

-در جواب حرفت باید بگم که وزن من هر چی باشه،  وزن نامرد های تو بیشتر نمی شه . فکر نکن با این شکایت می تونی ژوان رو بترسونی . اصلا به استخون های مغزت وعده وعید نده که با زندونی کردن یه زن، می تونی به هدف مسخره ات برسی.

-تو چیکاره باشی که اینطوری برای من قد علم می کنی؟!

تیامین جلویش ایستاد و دست روی شانه ی او کشید:

-من همه کاره اش ! از اسم تا تاریخ تولدش به نام منه ! از "ب" بسم ا... تا "پ" پایانش به من مربوطه، مردشی بیا جلو ...

-از کی تا حالا؟ از وقتی فراریش می دی؟ از وقتی براش ماشین می گیری یا از وقتی که کلبه براش رزرو می کنی؟ تو جواب این گستاخیت رو پس می دی !

تیامین با لحنی که سوزن فروتن را شعله ور تر می کرد، گفت:

- کی این جواب رو می ده؟ تو ؟ مهدیار فروتن! من پسر همون پدرم! همونی که اگر اراده می کرد، همه ی خانواده ی تو باید جلوش زانو می زدن .

تیامین گفت و ندانست که پشت به فروتن، مردی با صورتی که افتخار از آن چکه می کرد، ایستاده و به او خیره خیره نگاه می کند .

- پسر همونی ام که اگر دم مغازه ش میزد "امروز تعطیل است"، مغازه ی بغلی غیرت نداشت در مغازه اش رو باز کنه. چرا؟ چون می ترسید دل و منطق آقا ساسان، کمی دردش بیاد. جدا از این حرف ها، جنمش رو نداشت .

فروتن انگشت اشاره اش را بر روی سینه ی تیامین فشرد و از میان دندان های بهم فشرده اش تشر زد:

-هنوز جوجه ای برای بزرگ بزرگ ادعاهای کردن! بذار نوبتت بشه بعد بیا قاطی خروس ها آقای تیامین تقوی !

تیامین ابروهایش را به نشان تمسخر بالا انداخت:

-تو هم هنوز خیلی کوچیک تر از اونی که بخوای عزت این پیرمرد رو زیر بکشی ...

اشاره اش به آقا سبحان ناراحت و در فکر فرورفته بود .

فروتن: بذار صبح بشه، بعد در بهزیسیت رو باز کن!

کشمکش میان آن دو بالا می گرفت که آقا سبحان ترسیده در جایش تکان خفیفی خورد و تیامین را صدا زد:

-پسرم نکن ... عذابمون نده ... بذار بگه! خدا و پیغمبر دختر رو حفظ کنه، به دست های دیگرون چه حابت...

آقا ساسان با دلی که تنگ بود و حرف های زیادی برای گفتن داشت اما هرگز به زبان باز کردن نمی شد، جلو آمد . آقا سبحان که سرش جلو به سمت تیامین بود، زودتر از تیامین آقا ساسان را دید و پرسید:

-آقا...شما ...

نشناخت! بیچاره از کجا می دانست این آدم همه ی کاره ی تیامین حساب می شود .

تیامین با دنبال کردن مسیر نگاه پیرمرد، به جایی رسید که از کوه غرورش، تنها یک نگاه دلتنگ مانده بود .

نگاه خیره ی آقا ساسان فرویش ریخت . ذوبش کرد و دمای بدنش را به بالاترین حد خودش رساند .

باورش نمی شد که بعد از مدت ها دوری و سختی کشیدن، او را می بیند . مرد سبیل داری که انگار کمی  پیر شده بود . مرد میانسالی که کت و شلوار سورمه ای رنگِ مارک دار، مثل همیشه روی تنش فیت نشسته بود .

پدر و پسر با دنیایی دوری و فراق در نگاه هم خیره بودند که تیامین به خودش آمد . لحظه ی بیرون انداخته شدن از خانه !لحظه ای که سیلی خورد و حرف های کلفت شنید . آن زمانی که بی عرضه خوانده شد و بی هیچ پول توی جیبی ای به خیابان تحویلش داد ...

سرخ شد. اعصابش خورد و نفس هایش کند شد . نمی خواست ... اصلا نمی خواست تیامین فعلی را زیر سوال ببرد . تیامینی که هر بهانه اش را مظلومانه به زبان می آورد، اینبار گستاخانه پدرش را می نگریست و حاضر نبود پیش سلام شود.

دلتنگ بود اما غروری که برای ساختنش از همه ی عالم و آدم حرف شنید، باعث شد دهانش را ببندد و سرش را پایین بیاندازد.

دسته ی ویلچر آقا سبحان را گرفت و روبه فروتن گفت:

-ما می ریم داخل اتاق، فکر کنم نوبتمون شده !

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو

چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز