قسمت199 رمان #شعله_های_هوس
🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞
👈قسمت اول را بخوان👉
نوبت به نگین و آقا ساسان رسید .
آقا ساسان که حق خداحافظی و آرزوی خوشبختی کردن را برای آن دو تمام کرده بود، فعلا عقب ایستاد تا نگین احساساتش را یک تنه خرج پسر و عروسش کند .
نگین اشک ریزان، هر دو را در آغوش گرفت و سراسر وجودشان غرق بوسه کرد .
-خوشبخت شین .
پسرش را بی بهانه و عروسش را با بهانه ی پسرش، دوست داشت .
-امیدوارم بهترین ها براتون پیش بیاد بچه های من!
از ته دل خوشبختی شان را می خواست و برای روز به روزی که بر آن ها می گذشت، آرزو هایی جدید داشت.
-برای هم بخندین و برای هم زندگی کنین . فقط همین!
از ته دل، با نهایت احساس مادرنه ای که در دل داشت، از خدا برای لحظه به لحظه ی زندگی شان، خوشبختی گدایی کرد .
تیامین لبخندی از سر شوق بر روی لب هایش کاشت و گفت:
-تا شما بزرگ ها هستین، زندگی بر وفق مراده !
واقعا همین بود دیگر! اصل هستی و زندگی در همین یک جمله می گنجید! احترام به بزرگ تر ها، خوشبختی را به انسان ها نزدیک می کند!
***
خانه ی مجردی ای که روزی خانه ی خرابکاری های تیامین بود، به خواست ژوان تغییر دکوراسیون پیدا کرد و خانه ی تیامین و ژوان شد.
ماشین را در پارکینگ گذاشت و دست در دست با ژوانش، وارد خانه شدند . ترسی که ژوان از آن شب در خودش ریخته بود، سرتاسر صورتش را پوشانده بود .
چشم های دو دو زنش که هر بار با هراسیدگی تیامین را می نگریست یا لب هایش که از فرط گاز گرفتن، قرمز و پوست پوستی شده بود، گواهی این امر بود .
-ژوان ...
بند دل دخترک پاره شد . سرش را به سمت تیامین برگرداند و پرسشگر نگاهش کرد و گفت:
-جانم!
لبخند تحسین آمیزی لب های تیامین را پوشاند:
-می شه برام یه چای آماده کنی؟
کسی نبود به تیامین بگوید " برای یک چای دل دخترک را تکان دادی؟ "
ژوان بی آنکه خبری از گونه های قرمز شده اش داشته باشد، هول شده گفت:
-آره ... آره ... الان درست می کنم .
چای ای از جنس عشق و طعم خواستن، برای تیامین حاضر شد . در طی زمانی که ژوان مشغول چای درست کردن بود، تیامین لباس هایش را عوض کرد و لوسیون خوشبویی به صورت اصلاح کرده اش، مالش داد.
-تیامین ... بیا چای رو حاضر کردم!
تیامین آخرین نگاه را در آینه به خودش و اضطرابی که صورتش را پر کرده بود، انداخت و زیر لب گفت:
"من با تو تنها بودن رو یاد نگرفتم . چطور رفتار کنم که نرنجی؟"
نفس عمیقی از کلافگی کشید و به سمت آشپزخانه رفت . لبخندی ساختگی روی لب هایش نشاند تا نفس های پشت سرهمش را قایم کند .
-آماده شد؟
شانه های ژوان از ترس بالا پرید . آهسته به سمت تیامین برگشت و لبخند زد:
-آره . آماده شد . تا تو می خوری، من لباسم رو عوض کنم و بیام!
تیامین آب دهان قورت داد و گفت:
-باش... باشه . من می خورم .
هیچکدام رویی برای در چشم هم نگاه کردن، نداشتند . اتفاقات از پیش تعیین شده بود اما انگار نه تیامین، و نه ژوان نمی توانستند احساساتشان را مدیریت کنند .
ژوان با اعصاب و احساسی مشتنج وارد اتاق شد و در را پشت سر خودش بست . ایستاد و تکیه به چهارچوب در داد . نفس های عمیقی که پشت سر هم می کشید، گویای حال دگرگون و خرابش بود . آب دهان قورت داد و دست روی قلبش گذاشت. زیر لب زمزمه کرد:
"چرا اینقدر می تپی؟ آروم بگیر! "
قدمی جلو رفت و به تخت تزئین شده با گل، خیره شد . امشب باید آنجا می خوابید؟
سیبک گلویش را آرام بالا و پایین کرد . دست روی دست دیگرش گذاشت و تازه پی برد چقدر دست هایش سرد است . روی تخت نشست، چشم هایش را بست و با خودش گفت:
"چرا دلم برات تنگ شد؟اون که همین جاست . من چم شده؟ می خوام باشه اما می ترسم اگر باشه نتونم خودم رو نگه دارم . اگر پسش بزنم! اگر نتونم قبولش کنم ...! "
از زیر تخت، چمدانش را بیرون کشید و خواست آن را بالا بیاورد که سنگینی چمدان، صدای آخش را بلند کرد . دستگیره ی چمدان کنده شده و دستش را به درد آورد . دست درد دیده اش را در دست سالمش گرفت و آن را فشرد. خون نیامده بود اما درد داشت. نمی خواست اما از درد، چشمانش بسته و لب هایش گلایه می کرد:
-ای... لعنتی ....
با بخار دهان، دستش را گرم کرد اما دردش تمامی نداشت . مشغول مالش دادن جای دردش شد که تیامین سراسیمه وارد اتاق شد و پرسید:
-چی شده ژوان؟چرا جیغ زدی؟!
ژوان که از درد و اندکی هم خجالت، صبرش سر آمده بود، با بغض دستگیره ی کنده شده را بالا گرفت و گفت:
-لعنتی کنده شد . دستم درد گرفت ...
یعنی روزی می رسید که بغض غنچه ی گلش را تحمل کند؟
تیامین به چانه ی بغض دارش چشم دوخت و بی طاقت به سمتش رفت . بالای سرش ایستاد و به قرمزی دست هایش نگریست :
-ببینمش ...
ادامه دارد...
نویسنده : #فاطمه_اشکو