2777
2789

قسمت199  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

نوبت به نگین و آقا ساسان رسید .

آقا ساسان که حق خداحافظی و آرزوی خوشبختی کردن را برای آن دو تمام کرده بود، فعلا عقب ایستاد تا نگین احساساتش را یک تنه خرج پسر و عروسش کند .

نگین اشک ریزان، هر دو را در آغوش گرفت و سراسر وجودشان غرق بوسه کرد .

-خوشبخت شین .

پسرش را بی بهانه و عروسش را با بهانه ی پسرش، دوست داشت .

-امیدوارم بهترین ها براتون پیش بیاد بچه های من!

از ته دل خوشبختی شان را می خواست  و برای روز به روزی که بر آن ها می گذشت، آرزو هایی جدید داشت.

-برای هم بخندین و برای هم زندگی کنین . فقط همین!

از ته دل، با نهایت احساس مادرنه ای که در دل داشت، از خدا برای لحظه به لحظه ی زندگی شان، خوشبختی گدایی کرد .

تیامین لبخندی از سر شوق بر روی لب هایش کاشت و گفت:

-تا شما بزرگ ها هستین، زندگی بر وفق مراده !

واقعا همین بود دیگر! اصل هستی و زندگی در همین یک جمله می گنجید! احترام به بزرگ تر ها، خوشبختی را به انسان ها نزدیک می کند!

***

خانه ی مجردی ای که روزی خانه ی خرابکاری های تیامین بود، به خواست ژوان تغییر دکوراسیون پیدا کرد و خانه ی تیامین و ژوان شد.

ماشین را در پارکینگ گذاشت و دست در دست با ژوانش، وارد خانه شدند . ترسی که ژوان از آن شب در خودش ریخته بود، سرتاسر صورتش را پوشانده بود .

چشم های دو دو زنش که هر بار با هراسیدگی تیامین را می نگریست یا لب هایش که از فرط گاز گرفتن، قرمز و پوست پوستی شده بود، گواهی این امر بود .

-ژوان ...

بند دل دخترک پاره شد . سرش را به سمت تیامین برگرداند و پرسشگر نگاهش کرد و گفت:

-جانم!

لبخند تحسین آمیزی لب های تیامین را پوشاند:

-می شه برام یه چای آماده کنی؟

کسی نبود به تیامین بگوید " برای یک چای دل دخترک را تکان دادی؟ "

ژوان بی آنکه خبری از گونه های قرمز شده اش داشته باشد، هول شده گفت:

-آره ... آره ... الان درست می کنم .

چای ای از جنس عشق و طعم خواستن، برای تیامین حاضر شد . در طی زمانی که ژوان مشغول چای درست کردن بود، تیامین لباس هایش را عوض کرد و لوسیون خوشبویی به صورت اصلاح کرده اش، مالش داد.

-تیامین ... بیا چای رو حاضر کردم!

تیامین آخرین نگاه را در آینه به خودش و اضطرابی که صورتش را پر کرده بود، انداخت و زیر لب گفت:

"من با تو تنها بودن رو یاد نگرفتم . چطور رفتار کنم که نرنجی؟"

نفس عمیقی از کلافگی کشید و به سمت آشپزخانه رفت . لبخندی ساختگی روی لب هایش نشاند تا نفس های پشت سرهمش را قایم کند .

-آماده شد؟

شانه های ژوان از ترس بالا پرید . آهسته به سمت تیامین برگشت و لبخند زد:

-آره . آماده شد . تا تو می خوری، من لباسم رو عوض کنم و بیام!

تیامین آب دهان قورت داد و گفت:

-باش... باشه . من می خورم .

هیچکدام رویی برای در چشم هم نگاه کردن، نداشتند . اتفاقات از پیش تعیین شده بود اما انگار نه تیامین، و نه ژوان نمی توانستند احساساتشان را مدیریت کنند .

ژوان با اعصاب و احساسی مشتنج وارد اتاق شد و در را پشت سر خودش بست . ایستاد و تکیه به چهارچوب در داد . نفس های عمیقی که پشت سر هم می کشید، گویای حال دگرگون و خرابش بود . آب دهان قورت داد و دست روی قلبش گذاشت. زیر لب زمزمه کرد:

"چرا اینقدر می تپی؟ آروم بگیر! "

قدمی جلو رفت و به تخت تزئین شده با گل، خیره شد . امشب باید آنجا می خوابید؟

سیبک گلویش را آرام بالا و پایین کرد . دست روی دست دیگرش گذاشت و تازه پی برد چقدر دست هایش سرد است . روی تخت نشست، چشم هایش را بست و با خودش گفت:

"چرا دلم برات تنگ شد؟اون که همین جاست . من چم شده؟ می خوام باشه اما می ترسم اگر باشه نتونم خودم رو نگه دارم . اگر پسش بزنم! اگر نتونم قبولش کنم ...! "

از زیر  تخت، چمدانش را بیرون کشید و خواست آن را بالا بیاورد که سنگینی چمدان، صدای آخش را بلند کرد . دستگیره ی چمدان کنده شده  و دستش را به درد آورد . دست درد دیده اش را در دست سالمش گرفت و آن را فشرد. خون نیامده بود اما درد داشت. نمی خواست اما از درد، چشمانش بسته و لب هایش گلایه می کرد:

-ای... لعنتی ....

با بخار دهان، دستش را گرم کرد اما دردش تمامی نداشت . مشغول مالش دادن جای دردش شد که تیامین سراسیمه وارد اتاق شد و پرسید:

-چی شده ژوان؟چرا جیغ زدی؟!

ژوان که از درد و اندکی هم خجالت، صبرش سر آمده بود، با بغض دستگیره ی کنده شده را بالا گرفت و گفت:

-لعنتی کنده شد . دستم درد گرفت ...

یعنی روزی می رسید که بغض غنچه ی گلش را تحمل کند؟

تیامین به چانه ی بغض دارش چشم دوخت و بی طاقت به سمتش رفت . بالای سرش ایستاد و به قرمزی دست هایش نگریست :

-ببینمش ...

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 200 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

ژوان خجالت زده دستانش را دزدید اما تیامین بی توجه به خجالت او، دستش را پیدا کرد و آهسته جای دردش را دید زد .

-می خوای پماد بزنم شاید آروم گرفت؟

پماد نمی خواست ! دلش دوری از تیامین را می خواست . حالا دستش خوب شده بود و دلش درد می کرد . درد نزدیکی به تیامین و نتوانستن هضم کردن وجود او آزارش می داد .

-نه ... لازم نیست . خوب می شه ...

تیامین بی آنکه رهایش کند روی تخت کنارش نشست.

-ژوان!

-بله؟

-به من نگاه کن!

-نمی تونم!

-باید نگاه کنی!

و شمرده شمرده تکرار کرد:

-به ... من ... نگاه ... کن!

با اصرار نگاهش، نگاه ژوان را به سمت خودش برگرداند . دخترک بیچاره از استرس، سرخ شده بود . چقدر در آن قاب و تصویر، خواستنی به نظر می آمد.

-می شه برای یه دقیقه همین طور نگاهم کنی؟

ژوان با لبخند به آسمان مشکی رنگ چشمان تیامینش نگریست . حسی که چشمان تیامین به دلش منتقل کرد باعث شد استرس و ترسش بریزد . انگار آرامش دنیا را با همان نگاه خواستنی ای که تیامین خرجش می کرد به او ارزانی کردند .

-10ثانیه دیگه مونده یه دقیقه تموم بشه!

ژوان لبخند زد که تیامین آن ده ثانیه را با تمام کردن فاصله ی بینشان به یک دقیقه تبدیل کرد .

صدای قلب ژوان را می شنید، از ته دل و با آرامش او را وارد دنیای جدید و تازه ای از جنسیتش  کرد . ژوان را مانند عروسکی گران قیمت در زندگی و شبش حل کرد .

ژوانِ مانند غنچه ی گلش را با نهایت احساس و خواستن، به باغچه ی  مردانگی اش وارد کرد . حالا همه ی گل ها باید به احترامش، با طراوت می شدند . پیشانی اش را مرطوب کرد و آهسته زمزمه کرد:

-دوستت دارم!

ساده و بی ریا شنید:

-من هم دوستت دارم !

انگار همان یک جمله کافی بود تا درد  دستش که ناشی از جای دستگیره ی در بود، تمام شود و او به راحتی شب را در کنار همسرش به صبح برساند!

یک هفته از ازدواج تیامین و ژوان گذشته بود . آن دو عاشق و فارغ، زندگی شان را می گذراندند و با خنده وقتشان را پر می کردند .

طبق معمول روز هایشان، تیامین به کارگاه رفته و ژوان به تنهایی در خانه مشغول تمیزکاری بود که صدای زنگ در را شنید . از آیفون پرسید:

-کیه؟

پستچی ای با لباس کار، پشت دوربین پدیدار شد:

-خانوم در رو باز کنین، براتون یه بسته دارم!

تا آماده شد و در را باز کرد، پنج دقیقه طول کشید .

وقتی بیرون رفت و عرق های ناشی از خستگی را روی پیشانی پستچی دید، خجالت کشید . سر به زیر انداخت و با لحن شرمگینی گفت:

-ببخشید تورو خدا! تا اومدم دیر شد ..

پستچی سری تکان داد و با خیره کردن نگاهش به زمین، بسته را به سمتش گرفت:

-نفرمایین خانوم! شما ببخشید من بد موقع اومدم . اصرارآقا بود بسته رو همین الان بهتون برسونم!

بسته را گرفت و با نگاهی متعجب پرسید:

-آقا؟ شما از طرف کی اومدین؟

پستچی دهانش را برای جواب دادن باز کرد که صدای آشنای فروتن از پشت شانه هایش به گوش ژوان رسید:

-سلام ژوان !

پستچی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

-خودشون اومدن! خدانگهدار!

ژوان گیج و منگ اول به پستچی که محو شد و بعد به فروتنی که دست در جیب، او را می نگریست خیره شد .

آب دهان قورت داد و با ذهنی مشوش پرسید:

-تو ... تو اینجا چی می خوای؟!

فروتن قدمی جلو آمد و خودش را جلوی در رساند. ژوان از ترس آهی کشید و خواست در را ببند که پای فروتن میان در قرار گرفت.  

مرد عاشق گذشته و شکست خورده ی امروز، جمله ای که بغض عالم در خودش داشت را به ژوان تقدیم کرد:

-مبارکت باشه!

-از اینجا برو!

-اومدم یه چیزی رو بهت بگم . برای اثباتش بهت یه سری چیزهارو تحویل بدم و برم!

ژوان، کنجکاو حرف هایی که می خواست بشنود نبود، فقط آبرویی که ممکن بود با اذیت کردن فروتن خدشه دار شود را خواستار بود.

نفس عمیقی کشید و صاف در جایش ایستاد:

-بگو!

-من دارم از ایران می رم . اما نتونستم بی اونکه این حرف هارو بهت بزنم برم . دلم نیومد بی سوزوندن تو برم! هر چقدر من زجر کشیدم توهم باید بکشی . پدر من توی تیمارستان.... بستریه! می تونی بری ببینیش!

انگشت اشاره اش را بالا گرفت و با فک منقبض شده اش تشر زد:

-دو چیز اون رو به این روز انداخت . یکی شراکتش با بزرگ های فرش، یکی هم عشق مادر تو !

شُک به جان چشمان ژوان افتاد . ناباور و با دهانی باز به فروتن خیره شد.

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

قسمت201  رمان #شعله_های_هوس

👈قسمت اول را بخوان👉

-مادرت اون رو نخواست و به پدرت بله گفت . تمام نامه های نرسیده ی به مادرت توی این بسته ایه که توی دستمه . تمام شعر هایی که براش نوشت اینجاست. عکس های اون زمان مادرت توی عکاسی رو با هزار جور رشوه دادن گرفته و همین نون و آب اون شباش شده بوده! گشتم و گشتم! دنبال یه ردی از اون زن که شاید پیداش کنم و نابودیش رو خودم رقم بزنم . گشتم و پیداش نکردم . آدرسش رو رفتم و رسیدم به یه دختر که چشماش مثل مادرش اسارت داشت! اولش قصدم انتقام بود اما بعدش عاشق شدم! خواستمش اما اونم مثل مادرش شکستن و رها کردن بلد بود!

ژوان با اشک هایی که روی صورتش، جویبار به راه انداخته بودند، چشم به دست های لرزان فروتن دوخت . احساس کرد چیزی درون دلش پیچید، چشمانش سیاهی رفت و لب هایش خیس شد، خواست خودش را کنترل کند اما جانی برای ایستادن نداشت و بی انرژی بر روی زمین پخش شد . همزمان با آن همه اتفاق، تیامین رسید و ژوانش را پخش شده بر روی زمین دید . خبری از فروتن نبود و آن مرد با دیدن تیامین، رفتن را به ماندن ترجیح داده بود! عجیب بود ولی نمی خواست دعوایی دیگر به راه بیاندازد!

شوهر خوب مهربان ژوان، دو بسته روی زمین دید .بسته ای ناشناس که بی هیچ نشانه اش از پست، روی زمین کنار ژوانش افتاده بود . فعلا کنجکاوی را کنار گذاشت و ترجیح داد همسرش را  به خانه و تخت نرش برساند.

او را روی شانه  انداخت و با گذاشتن بسته ی مشکوک روی اُپن، ژوانش را بر روی تخت دراز کرد . الکل را از جعبه ی کمک های اولیه بیرون آورد و کنار بینی کوچک خانمش گذاشت . بوی تند و تلخ الکل، ژوان را با شک های مانده در جانش، به هوش آورد .


دخترک، هراسان و با صدایی که لرزشش تن تیامین را لرزاند، چشم هایش را باز کرد و تند تند صدا زد:

-مامان .... مامانم .... فروتن ....

تیامین مشکوک ژوان را نگریست و دست روی شانه اش گذاششت:

-چی شده خانومم؟ خوبی؟ چرا باید اون طوری پیدات کنم؟

ژوان از روی تخت بلند شد و پرسید:

-فروتن کجاست؟!

آب دهان تیامین خشک شد . غیرتش دستکاری شد و با صدای تحلیل رفته ای گفت:

-اون ... اون تیامین بی شرف اینجا بوده؟ این حال تو بخاطر اونه؟ دوباره چه حرف مفتی زده؟

ژوان موهای روی پیشانی اش را کنار زد و دست روی دست تیامین که روی شانه اش بود، گذاشت و آهسته نفس کشید:

-تیامین حقیقت می گفت؟ یعنی پدرش واقعا ....


تیامین که ماجرای مادر ژوان و پدر فروتن را از پدرش شنیده بود، دو هزاری اش افتاد و فورا متوجه شد . برای آنکه ژوانش را بیشتر از آن زجر ندهد، فاصله اش تا او را از بین برد و دست آزادش را روی سرش کشید:

-خانوم خوشگلم .... گذشته ای که گذشته، شخم زدن نمی خواد . یه حقیقت هایی هست که خوب بیان نمی شن . من از این قضیه خبر داشتم اما می دونستم مادر تو بی تقصیره و یه کسیه که بی خبر از عشق اون مرد بوده. پس حق داشته که پدرت رو انتخاب کنه و با اون بمونه!

ژوان جیغ خفه ای کشید و با گزیدن انگشت های مشت شده اش، ناله کرد:

-چطور باور کنم؟ اون پیرمرد تو تیمارستانه ...

نفس های گرم و مرطوب ژوان روی شانه ی تیامین، دل مردش را به درد آورد:

-گریه کن، برای خالی شدن حق داری گریه کنی اما به جان خودت قسم این ماجرا هیچ ربطی به مادرت با دونستن خودِ اون نداره! پدر فروتن توی یه مثلث عشقی بوده که باید از اون بیرون می کشیده، دقیقا مثل فرزان!

ژوان، تکیه ی تیامین را آرامش بخش ترین جای دنیا می دانست و برای همیشه داشتنش حاضر بود جان بدهد .

-تیامین ..

تیامین لب هایش را با زبان تر کرد و گفت:

-جانم!

-می شه اون مدارک رو آتیش بزنی؟

تیامین به هوش و ذکاوت همسرش لبخند زد و در دل گفت:

"- الحق که دست پرورده ی آقا سبحانی"!

-باشه عزیزه دلم! چشم! تو فقط استراحت کن و چشم هات رو ببند.

-تیامین؟

-باز هم جانم؟!

-می شه نازم کنی؟ اونطوری می تونم آروم بخوابم!

تیامین لبخند زد و با فاصله گرفتن از او، آرام روی تخت خواباندش و پتو را تا سینه اش بالا کشید . دستان ظریفش را از زیر پتو بیرون کشید و با نک انگشت مشغول ناز کردن پوست گربه ی اشرافی اش شد .

-تو جون بخوه!

ژوان لبخند زد و سعی کرد از افکار شیطانی فروتن و بدذاتی اش فاصله بگیرد.

لب هایش را به هم زد و گفت:

-چراغ رو خاموش نکن، کابوس نمی خوام!

تیامین آه کشید و نفس عمیقش را روی صورت یک دانه اش فووت کرد .

-باشه عزیزم، یکم استراحت کن، بعدش می ریم خونه ی بابات تا به یاد روز های قدیم کمی شاهنامه بخونیم.

پایان

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز