2777
2789

قسمت 128 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

-آقا ببخشید. مشغول انجام کاری بودم .

دست آقا ساسان بالا رفت و به کارگرانش امر کرد:

-در حجره رو ببندید . منو یعقوب رو تنها بذارید و برید بیرون . کار امروز از حالا تعطیله ...

مجید، کم سن ترین کارگرش نگاهی مظلوم به آقاساسان انداخت و گفت:

-آقا ... مادرمون می خواست برای جهاز برون خواهرم ...

حرفش تمام نشده، قطع شد:

-فرستادم در خونه! برو ببین رسیده یا نه!

ضربه ای به میز زد و صدایش را بالا برد:

-برید دیگه! فورا خالی کنید...

طبق خواسته ی آقا ساسان، حجره اش خالی از هر آدمی جز خودش و یعقوب شد . دل در دل یعقوب نبود . می دانست باید شکنجه شود اما ... اما جورش را می کشید .

آقا ساسان از پشت میز بلند شد و به سمت یعقوب آمد . جوان هنوز که هنوز بود، حاضر نمی شد به چشم های صاحب اختیارش نگاه بیاندازد . می ترسید ... واقعا می ترسید . آقا ساسان در نظرش غولی می آمد که مرگ در فرهنگ لغتش جایی ندارد .  در افکارش غوطه ور بود که دست آقا ساسان، ناگهانی  پشت گردنش قرار گرفت :

-تو فکر کردی کی هستی که بیخود و بی جهت زنگ می زنی و استعفا می دی؟

آهسته موهای یعقوب را نوازش کرد و ادامه داد:

-فکر نمی کنی این کارت مثل لگد کردن به ظرف غذاست؟

یعقوب لکنت دار گفت:

-آقا....آقا ...

تشر زد:

-حرف نزن، فقط بگو آره یا نه!

زبان در دهان یعقوب ماسید .

آقا ساسان: می دونی تو از قماش کی ها هستی؟ اون دسته سگی که فقط پارس می کنن اما عرضه ی حمله به دشمن رو ندارن . وفا رو فقط بخاطر جای موندنشون دارن. همین که از اونجا بیرون رفتن رم می کنن . می شن گاو وحشی ای که انگار تا دیروز جای خواب داشتن.

نفس عمیق یعقوب، او را حریص تر کرد . اینبار بی هیچ ملاحظه ای، کف دستش را به پشت گردن یعقوب کوبید، آنقدر محکم که سرخ شدن و بالا آمدن رگ های گردن یعقوب ، چشمانش را خیره ی خود کرد .

یعقوب دست روی جای ضربه گذاشت و نالید:

-آخ ...

-یا مثل بچه ی آدم می شینی صغری تا کبری گذشته برخودت رو می گی یا اینکه می شی اون سگی که گاو وحشی شد .

لبانش را به زبان تر کرد و ادامه داد:

-آدم بیخیالی نیستم که ول کنم . حرفت برام گرون تموم شده . تا نفهمم چه آشوبی توی مغز بی در و پیکرت می گذشته، ول کنت نیستم . ضمن اینکه بچه ها دیدنت دور و بر ابراهیم عاملی می گردی . دوباره موش خونه ی اون آدم شدی؟

چشمان یعقوب، متعجب به صاحب اختیارش خیره شد:

-آقا...

آقا ساسان صدایش را بالا برد و دستش را روی سینه ی یعقوب چسباند:

-یا مثل آدم می گی داری چه غلطی می کنی یا اینکه به جان نگینم زندگیت رو تموم می کنم . ککمم نمی گزه یکی مثل توی خیانتکار رو از روی زمین بردارم .

چشمان یعقوب بسته و دهانش باز شد:

- آقا چیزی نیست که شما بدونی . مسئله ی خصوصی بین من و آقا ابراهیمه.

-بین تو و اون آدمه و توی احمق اَک باید تو همون زمان به من زنگ بزنی و استعفا بخوای؟

خون جوان به جوش آمد . دیگر نمی توانست آن همه بار عذاب وجدان را به دوش بکشد .  از یک طرف نیما حبسی اجباری را تجربه می کرد و از طرف دیگر باید جواب خیانت نکردن به آقا ساسان را پس می داد .

روبه روی آقا ساسان ایستاد و با صدایی که اندکی بالا رفته بود گفت:

-خاطرخواهش بودم . از روز اولی که  دیدمش . دختر رئیسم بود. نمی تونستم اونو بخوام . مجبور شدم بیام بیرون . روی پای خودم بایستم تا ... تا بتونم داشته باشمش . اومدم زیر دین شما! شدم غلام حلقه به گوش آقا ساسان . همش به خاطر همون دو جفت چشم که شده بود همه چیزم . توی دست های شما شدم مرد . از بچگی و خامی در اومدم . تونستم برای خودم جایی ردیف کنم . خونه و مسکنی برای آینده ام ردیف کردم . شدم آدم، شدم کسی که می تونه حالا بره جلو و بگه "آقا ابراهیم! من دخترت رو می خوام ." اما نشد ... همون روزی که دختره رو برای خودم می دیدم، بردنش ... جلوی چشم های خودم دیدمش با یکی که ... یکی که ...

صدای آقا ساسان در گوش یعقوب منعکس شد:

-کی...بنال ببینم کی ....

دل توی دل آقا ساسان نبود . می ترسید بشنود "تیامین "!

-پسر ناخلف دوست دیروز و برادر امروزتون! نیما .

گردن آقاساسان از خمیدگی بالا آمد . خداراشکر که تیامینش نبود، اما نیما ... نیما که خیانتکار نبود .

-تو .. تو مطمئنی خود دختره بی میل نبوده؟ نیما آدم زورگویی نیست ... نامرد نیست ...

از حرفی که آقا ساسان زد، رگ یعقوب بیرون آمد . اصلا نمی خواست حس و حال نگار را به یاد بیاورد. نگار مال او بود و نیما بود که نگارش را با کلک و فریب از او دزدید .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 129 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

-دست درازی، خواستن و نخواستن نداره آقا . چشم ناپاکی خواست یا نخواست نداره که اون نامرد دست به ناموس مردم زد .

دست آقا ساسان بالا رفت و روی شانه ی افتاده ی یعقوب نشست کرد:

-اگر روز اول دردت رو به من می گفتی الان کار به اینجا نمی رسید احمق! نیما کجاست؟

یعقوب خیلی رک جواب داد:

-آرزو می کردم جهنم باشه اما زیر دست آدم های آقا ابراهیمه .

چشمان آقاساسان از ترس پر شد:

-اابراهیم ؟ احمق تو چطور بی خبر از من نیما رو تحویل اون آدم دادی؟

دندان های یعقوب بهم ساییده شد:

-برای همین دو شبه که خوابم شده کابوس های آن ناموس دزد بی شرف . چه کنم که هر چی می کنم نامردی تو ذاتم نیست . اومدم اینجا ... اومدم تا اگه می شه ... اگه می شه بیاریمش بیرون.

آقا ساسان، پوزخندی نا امید زد:

-هر آدمی رفت زیر دست ابراهیم، فقط به خواست خودِ ابراهیم بیرون میاد . هیچکس نمی تونه بیارش بیرون جز خوده دختره!

-یعنی ... یعنی هیچ راهی نداره؟

آقا ساسان به پشت میزش برگشت و دستش را روی دست دیگرش کوبید:

-هیچ راهی نداره ! راه ابراهیم بی راهه است .

یعقوب آهسته آهسته قامت خمیده اش را به مبل روبه روی میز آقا ساسان رساند و خودش را روی آن رها کرد . چشمانش را با آهی عمیق بست و در دل گفت:-

"خاطرت داغونم کرد نگار!"

***


خانه ی آقا ابراهیم در فاصله ی یک خیابان و چندین کوچه از خانه ی آقا  سبحان قرار داشت که بنای زیبایی آن، چشم های اهالی آن محله را به سوی خود می کشاند . معماری متفاوت آن خانه با دیگر خانه های در آنجا، باعث شده بود هر رهگذری که حتی برای چند ثانیه از آن جغرافیا عبور می کند، نظری بیاندازد و زیر لب به به چه چه کند و بگوید: "عجب خونه ای!"

نگار به مدت دو روز بود که در آن خانه بستری و زیر نظر پرستاری کم سن و سال گذاشته شده بود . آقا ابراهیم با چند چشم و جسم، او را می پایید تا جلوی خودکشی دوباره یا افکار اشتباهی از  او را بگیرد .

پرستار سرم نگار را چک کرد و آهسته پرسید:

-می خوای بری دستشویی؟

ناله ی نگار به زور به گوشش پرستار رسید:

-نه.

پرستار سری به نشان تأیید تکان داد و باز پرسید:

-ناهارتون رو بیارم همین جا یا میاین سر میز؟

نگار آب دهان قورت داد و لب زد:

-گرسنه ام نیست . فقط در رو ببند تا بخوابم .

-آقا ناراحت می شن . پس من چرا اینجا استخدام شدم؟ دو روزه که از بیمارستان برگشتین اما لب به غذا نزدین .

یقه ی اتو کشیده ی  پرستار در دست های نگار، فشرده و چشم های پر از خشمش به دخترک ترسیده خیره شد:

-دو روزه مثل پاسبون چی ها بالای سر من می ری و میای . روز اول بهت گفتم در رو برای من باز کن می خوام از این در برم بیرون، گفتی آقا نمی ذاره . گفتم یه موبایل کوفتی برسون دستم، گفتی آقا نمی ذاره . اگر می خوای آقا بیرون نندازتت باید با من همکاری کنی . وگرنه کارم رو خوب بلدم! خودم رو می زنم به مسمومیت و کارت ...

دستش را به نشان شلیک کردن روی پیشانی پرستار گذاشت:

-بنگ! کارت تموم می شه.

چشمان پرستار، گشاد و مردد به او زوم شد:

-من...من...خانوم تورو خدا من رو توی مضیقه نذارین...

نفس کلافه ی نگار  در صورت پرستار پخش می شد که درِ اتاق، دو تقه خورد .

ابراهیم: نگار... بابا بیداری بیام داخل؟

نگار بدنش را از روی یقه ی دختر پرستار پایین کشید و چهره ی ناراحتی به اعضای صورتش بخشید:

-آی بابا ... آی... بابا بیا به دادم برس که معده ام از دست رفت ..

دستگیره ی در وحشیانه به چنگ های آقا ابراهیم، سلام گفت . آنقدر ترسیده و دل نگران بود که نفهمید چطور دخترک را کنار زد و خودش را به نگار رساند . بالای سرش نشست و سر او را در آغوشش گم کرد:

-پس این پرستار اینجا چی کار می کنه؟ الان زنگ می زنم یکی دیگه بیاد پرستارت بشه ...

بُهت در جز به جز صورت پرستار ریخته شد . دخترک بیچاره به تته پته افتاده بود که نگار فرشته ی نجاتش شد:

-نه .. همین خوبه .. فعلا بذارین بمونه .

ابراهیم موهای نرم و مشکی رنگ نگار را مابین انگشتانش جابه جا کرد و مهربان پرسید:

-مطمئنی؟

سر نگار به نشان تأیید، بالا و پایین شد:

-آره . نگران نباش .


ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

قسمت130  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

از بیرونِ اتاق، آقا ابراهیم را صدا زدند و او باید خیلی زود دردانه اش را تنها می گذاشت و می رفت .

صدایی بلند به هنجره اش قرض داد و گفت:

-اومدم . صبر کن چند دقیقه!

صورت نگار را روبه روی صورتش گرفت و آهسته نالید:

-تو تنها وارث و دلخوشی من بعد از اون اتفاق شومی . خواهش می کنم مراقب خودت باش تا برگردم . باشه؟

دل نگار تکان آهسته ای خورد اما بازهم نام و یاد نیما بود که آن را به اندازه ی زلزله ای میان چند کوه تکان می داد .  لبخند آرامش بخشی به ابراهیم زد و گفت:

-نگران نباش . دیگه اون کار رو تکرار نمی کنم .

ابراهیم انگشت چرکیده اش را  روی بینی نگار گذاشت و چندین ضربه ی سبک زد:

-هیچوقت دیگه حتی بهش فکر نکن. من تقاص کارت رو از اون پسر پس می گیرم . از روی زمین محوش می کنم .

جای شکایت نداشت . اصلا نمی توانست لب بزند"خواهش میکنم ولش کن" ! قانون ابراهیم چرا قبول نمی کرد .

-من رفتم . خداحافظ!

فرق سر دخترش را بوسید و از کنار اویی که همچنان مسخ به حرف های آخرش فکر می کرد، گذشت و بیرون رفت .

پرستار ترسیده به نگاری که هاج و واج بیرون رفتن آقا ابراهیم را می نگریست نزدیک شد و دستانش را جلوی صورت او تکان داد:

-خانوم ... نگار خانوم ... حالتون خوبه؟

نگار آب گلویش را قورت داد و آهسته لب زد:

-باید به من... به من کمک کنی .

چشمان پرستار کلافه به دیوار دوخته شد:

-من نمی تونم این کار رو بکنم . پدرتون مرد محترم و سخت گیری ان . اگر خدایی نکرده از من کوتاهی ای ببینن ...

صدای نگار بالا رفت:

-وقتی من حرف می زنم شما ترجیحا سخن رانیت رو کوتاه کن. یا به من کمک می کنی همین امشب فرار کنم، یا تا ده دقیقه ی دیگه فرم اخراجیت رو روی پیشونیت می چسبونم.

دهان پرستار از زور درد و ناراحتی، کلافه و درماندگی بسته شد و هیچ نگفت . نگار که حرف هایش را موثر دید، ادامه داد و تیر خلاص را زد :

-ساعت 10شب وقتی بابا و کارگرها رفتن برای غذا، می ری و فالگوش می ایستی که ببینی چی میگن! جایی که نیما زندانی شده رو قشنگ توی ذهن جا مونده ات یادداشت می کنی و برای من میاری!

پرستار لب هایش را بهم فشرد و زیر لب نالید:

-یا علی! من رو نترسونین خانوم .

نگار نفس عمیقی کشید و لحن تهدید آمیزی به خودش گرفت:

-وقتی از من بترس که .... وقتی از من بترس که بخوام بیرونت کنم . الان فقط قصد کمک دارم.

انگشت اشاره اش را  روی سینه ی دخترک گذاشت و ادامه داد:

-کمک دو طرفه!

***

کلبه در سکوت فرو رفته بود .

ساعت از 10صبح می گذشت و خبری از فرزان و آزار و اذیت هایش نبود . بعد از هم نشینی مدام با ژوان و تیامین، اینبار با ممیزی به نام گرسنگی، برای آوردن غذا کلبه را ترک کرده و آن دو را در خواب تنها گذاشته بود .

بعد از گذشت دو روز، هنوز ژوان را راحت نگذاشته بود و مدام با دست های ملتمس، از او عشق ستاره و حالا خود ِ ژوان را گدایی می کرد .

تیامین زودتر از ژوان به پلک هایش اجازه ی باز شدن داد .

هوا سرد بود و او تنها با یک پتوی زوار در رفته خودش را گرم نگه داشته بود . نک بینی اش کمی سرخ و چشمانش مریض شده بود . بی حوصله سرتاسر کلبه را از نظر گذراند تا به این باور رسید که فرزانی وجود ندارد تا بازهم فریاد هایش صبح بخیر روزشان شود .

ژوان را در حالی که مانند مار در خودش پیچیده بود، روبه روی تخت خودش پیدایش کرد . برعکس او، ژوان زیر پتوهای سنگین و گرم و نرم خزیده بود و قصد بیدار شدن نداشت .

سوار بر مژه های خوابیده ی ژوان شد و نفس عمیقی با رایحه ی عطر موهای او کشید . دلش می خواست تا ابد آن سینمایی که هرگز فیلمش تکرار نمی شد، بماند و آن دختر را از نزدیک تماشا کند . مگر زیباتر از آن فیلم وجود داشت ؟ ژوان یعنی کمال و کمال یعنی آن دختر!

آب دهان قورت داد و خودش را تا جایی که می توانست بالا کشید . می خواست او را فارغ از هر سختی و همراه با آسانی موقعیت تماشا کند . مگر چند بار از آن موقعیت ها به او داده می شد؟

عجیب بود! اما برای یک لحظه خواست صورت فرزان را بوسه باران کند که همچین موقعیتی در اختیارش بود .


ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 131 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

با دیدن ژوان و نقاشی بی نقص خدا، گرم شده بود و دیگر سرمایی در جوار خودش حس نمی کرد . با آنکه آن دختر در هر شرایطی زیبا و خواستنی بود اما دلش خواست کمی با او حرف بزند . دل تنگش شده بود و صدای آرام و ملودی خاص آوای او را طلب می کرد .  

لب هایش را بهم مالید و آهسته سوت کشید . از آن سوت هایی که پدرش در روز های دور برای نگین خانم می نواخت .

ژوان تکان آهسته ای به پلک هایش داد اما بیدار نشد . به راحتی، صدای سوت های خوش آهنگ تیامین را می شنید اما از فرط خواب آلودگی نمی توانست چشمانش را باز کند . دو شب بود که چشم روی هم نگذاشته و مدام نگهبانی فرزان را می داد که خدایی نکرده دستش به هرز نرود .

سوت های کم صدا، جای خود را به صدا زدن هایی آهسته داد:

-ژوان ... ژوان خانوم ... بیداری...

صدای ته حلقی تیامین به ناچار چشمان ژوان را باز کرد . با دیدن تیامین که روی تخت با چشمان باز، او را می نگریست، خجالت کشید . آب دهان قورت داد و آهسته پرسید:

-فر...فرزان...

چشمان تیامین بسته و دهانش باز شد:

-نیست . نمی دونم کجا رفته .

ژوان از ناراحتی ابروهایش را در هم فرو برد و سرش را پایین انداخت که صدای تیامین آرامش دلش شد:

تیامین: ژوان می شه روت رو برنگردونی و نگام کنی؟

دل ژوان درسینه اش شروع به بی تابی کرد . بند به بند قلبش شروع به لرزیدن کرد . یعنی در آن همه مدت آشنایی اش با تیامین، آن جوان آنقدر خواستنی بوده و او بی توجه بوده؟

نفس عمیقی کشید و آهسته سرش را بالا آورد . تلاقی نگاهشان با گفتن :-"خوبی" از طرف هر جفتشان یکی شد .

تیامین لبخند آرامی زد. چشمان عاشقش را به او دوخت و صادقانه گفت:

-من خوبم . ژوان من رو نگاه کن!  نگران نباش اصلا! من هر جوری شده نجاتت می دم . فقط هر چیزی که فرزان میگه رو قبول کن . بهش وعده بده . اگر برخلاف میلش پیش بری ممکنه بهت آسیب برسونه .

ژوان از ترس آهی کشید و پیشانی اش را چروک کرد:

-من می ترسم .. من از این آدم می ترسم .. اصلا چرا باید اینجا باشم .. وعده بدم که بعدها بخاطر اون ها جونم رو بگیره؟ من نمی دم ..

تیامین لبانش را با زبان خیس کرد:

-اون آدم مریضه . هر کاری می کنه بر اساس یه مشت تصمیمات غلطه که شاید بعدها از گرفتنش پشیمون بشه . تو فکر می کنی از این خراب شده بیای بیرون من زنده اش می ذارم؟

این جمله ی آخر، غیرت نداشت؟

-این کاری که بهت می گم رو انجام بده . نذار کاری کنه که فرداش بگی کاش ... من نمی تونم دهن باز کنم . من رو مقصر مرگ ستاره می بینه ...

چشمان ژوان، گشاد و پرسشگر تیامین را کاوید:

-چ...چی؟ ستاره؟ ستاره دیگه کیه؟

ژوان جان داد تا لبان تیامین باز شد و گفت:

-نامزدش! کسی که چشم های آبی ای شبیه تو داشته و الان اون رو توی تو می بینه.

ترس ژوان دوبرابر شد:

-یع...یعنی چی؟ مگه می شه که... مگه می شه که یکی دیگ....

تیامین که نمی خواست گربه ی اشرافی اش را هراسیده ببیند، نفس عمیقی کشید و میان حرف او پرید:

-تا ... تا وقتی من اینجام نترس.

استامنیوفن کدوئین به قلب ژوان، تزریق کردند .

تیامین:وقتی اینطوری می ترسی من خودم رو بی عرضه و ضعیف ترین فرد دنیا تصور می کنم .

نفس در سینه ی ژوان حبس و زبان در دهانش بی حرکت ماند:

-من .. من نمی ترسم . فقط...فقط نمی دونم چطور باید باهاش راه بیام .

تیامین آب دهان قورت داد و نگاهی مشتاق به او انداخت:

-فقط به این فکر کن تنها نیستی . من کنارتم . باشه؟

بالاخره لبخند روی لب های ژوان، تیک آف گرفت . سرش را آهسته تکان داد و گفت:

-باشه .

تیامین نگاهش را خیره و خواستنی به چشم های ترسیده ی ژوان قرض داد. ژوان در حالی که آب دهان قورت می داد، صدایش زد:

-تیامین ...

قلب تیامین سوار بر یک طرف الاکلنگ عشق و دلش در طرف دیگر قرار گرفتند و ژوان اهرم نگه دارنده ی آن شد . هی از راست به چپ و بالعکس !

-بله ...

ژوان لبانش را با زبان تر کرد:

-قاب عکس مادرم رو ... چطور بگم؟ اون قاب عکس چطور به ذهنت رسید ... اصلا چرا من؟

بالاخره پرسید . بالاخره تیامین را به چالش زندگی اش دعوت کرد .

تیامین لبخند مردانه ای زد و گفت:

-اون .. اون عکس رو از پدرت قرض گرفتم . می دونستم الگوی زندگیت مادرته،  خواستم ببینمش . وقتی دیدم تو از لحاظ قیافه عینا شبیه اونی، خواستم برات قیمتی ترش کنم . پس براش قاب درست کردم .


ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت132  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

-چرا من ... سوال اصلی من، جواب نداره؟

باید می گفت؟

باید به آن دختر سرتق که مانندش در جهان وجود نداشت جواب می داد؟

باید گربه ی اشرافی اش را مجاب می کرد؟

تیامین سرش را پایین انداخت و در دل دنبال راه چاره ای می گشت که در کلبه با فشار اندکی باز و قامت بلند بالای فرزان پدیدار شد.

دستانش مالامال از ظرف های یک بار مصرف غذا بود . نگاهش اول به تیامین که روبه روی در بود، افتاد و چشمان او را باز دید .

-هی تیامین ...

تیامین پرسشگر نگاهش کرد اما او بی توجه به چشمان تیامین، هولناک به سمت پشت در که تخت ژوان آنجا بود برگشت. برخلاف انتظار و فکرش، چشمان ژوان را بسته و او را همانطور که ترک کرده بود، پیدا کرد.

نفس آسوده ای بیرون داد و روبه تیامین گفت:

-با کی حرف می زدی؟ من صدا شنیدم .

تیامین عادی نگاهش کرد:

-فرزان تو واقعا سالم نیستی . هدفت از این موش و گربه بازی ها چیه؟ ته هدفت چیه؟ می خوای چی کار کنی؟ از من انتقام بگیری؟ یا به ژوان برسی؟

فرزان ظرف غذای ژوان را برداشت و آن را  روی تخت او گذاشت .

-تیامین انتقام من وقتی گرفته می شه که ژوان همسر همیشگی خونه ام بشه .

پشت به ژوان ایستاد و ظرف غذای تیامین را جلویش گذاشت .

-الان فقط به فکر اینم که به تو ثابت کنم حسود و دنباله ی روی منی .

ژوان با دیدن کمر فرزان، پلک هایش را نیمه باز نگه داشت و ترسیده به تیامین  چشم دوخت که لب های تیامین به او لب زد:

"-من اینجام! نگران نباش ."

ژوان چندین بار آب دهان قورت داد و چشمانش را مجددا بست و در جای خوابش آرام خزید .

تیامین: فرزان این دختر گناهی نداره که تو اینطور بستیش به این تخت و داری زجرش می دی . تو می دونی بابای بدبختش چقدر تا حالا نگران حالش شده؟ اون رو ول کن بره . من که اینجام . هر کاری خواستی بکن!

فرزان با یک حرکت ظرف غذای خودش را به زمین کوبید و صدایش را بالا برد:

-من ... من نمی خوام آقا سبحان رو نگران کنم . ژوان به من جواب درست و حسابی نمی ده . تو نمی خواد من روگول بزنی . من احمق نیستم تیامین . گول یه مشت حرف احساسی تورو نمی خورم . من آدم منطقی ای ام .

-منطقی ای و داری احساسی یه دختر رو می ترسونی؟

طلبکار به سمت تیامین برگشت و گفت:

-من نترسوندم . می خوام بهم گوش بده ..باید بدونه که من هدفم زندگی با اونه . تیامین به من اولتیماتوم نده، دستای تو بسته و دست های من بازه ...

دستانش را بالا برد و به قصد  ضربه زدن، مشتشان کرد که ژوان به ناچار پلک هایش را باز کرد و برای دفاع از تیامین به حرف آمد:

-فرزان ... آقا فرزان ...

ملودی صدای ژوان، دست فرزان را بی حرکت و قلب او را به تپش انداخت. بی هوا به سمت ژوان برگشت و گفت:

-جانم؟

سخت بود . دشوار و طاقت فرسا بود اما خود را از تک و تا نینداخت و در جواب چشم های براق فرزان، گفت:

-غذای بی نوشابه که نمی شه خورد. پس کو نوشابه؟

فرزان لبخند ملسی روی لب هایش نشاند و پر از اشتیاق گفت:

-بیرون تو ماشینه .. دستم پر بود نتونستم با خودم بیارم . الان میارمش .

فورا ژوان و تیامین را به قصد آوردن نوشابه، تنها گذاشت .

ژوان: تیامین باهاش بحث نکن . من می ترسم . این قبیل آدم ها روح سالمی ندارن، کنترل درستی روی رفتارشون ندارن ...

تیامین لبخند خواستنی ای تحویلش داد و به کنایه گفت:

-از کجا می دونی من ارزش این پلک باز کردن رو داشتم که باز کردی و شروع به گرفتنش به حرف کردی؟ از قدیم گفتن برای کسی بمیر که حداقل برات تب کنه .

ژوان لپ های گل انداخته اش را به حریر شالی که روی پاهایش افتاده بود انداخت و هیچ نگفت . از خدا خواست هر چه زودتر فرزان بیاید تا از دست کنایه و نگاه های تیامین خلاص شود .

-اینم نوشابه .

صدای فرزان را که شنید، در دل گفت:

"-کاش از خدا چیز بزرگتری خواسته بودم ."

فرزان غذای هر دوی آنها را با قاشق، نم نمک به دهانشان گذاشت، اما حاضر به باز کردن دست هایشان نشد. با آن همه فشار عصبی و روحی، باز هم مغزش سر جا بود و می دانست که تیامین زور بیشتری نبست به خودش دارد و بر او فائق می شود.

بعد از غذا، فرزان بطری خالی نوشابه را بالا آورد و آمرانه گفت:

-بازی جرات یا حقیت! هر دو باید بازی کنین .

ژوان نگاه هولناکش را به تیامین دوخت که تیامین با نگاه آرامش بخشی، او را امنیت بخشید .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت133  رمان #شعله_های_هوس


👈قسمت اول را بخوان👉

-شما دو تا که روبه روی همین. فقط من می مونم که طرف چپ می شینم .

تیامین مشوقش شد:

-عالیه! شروع کن .

ژوان چشمانش را چندین بار باز و بسته کرد و نالید:

-منم .

فرزان دستانش در هوا بهم کوبید:

-شروع می کنم . من می چرخونم .

در ادامه ی حرفش سر بطری را گرفت و آن را چرخاند . سر بطری روبه روی فرزان و ته آن روبه روی ژوان قرار گرفت.

فرزان: جرات یا حقیقت؟

ژوان با نگاه اشاره ای به وضعیتش کرد و گفت:

-مگه به جز حقیقت انتخابی دارم؟ همون حقیقت.

تیامین تمام جسم و روحش، چشم و گوش و به او دوخته شد .

فرزان: تا حالا عاشق شدی؟

ژوان که این سوال را زیاد شنیده و همیشه نه قاطع جوابش بود، اینبار را در بن بستی به نام تیامین گیر کرده بود و نمی دانست چه بگوید . نگاهش را به تیامین، دوخت و نفس کلافه ای بیرون داد .

تیامین لب هایش را نامحسوس از فرزانی که نگاهش پی ژوان بود، تکان داد و لب زد:

-حقیقت!

ژوان چشمانش را بست و جسورانه پاسخ داد:

-آره!

فرزان بی توجه به بازی از جایش بلند شد و معترض به سمت ژوان خیز برداشت:

-کیه؟ عاشق کی شدی؟

تیامین دست هایش را مشت کرد و چشمانش را از درد بیچارگی بست . کاش دستانش باز بود تا به آن نامرد حالی می کرد ژوان بعد از فروتن، از هر حرکت جهت داری میترسد .

-فرزان بازی رو با واقعیت اشتباه نگیر . اگر جون شنیدن حقیقت رو نداری، سینه سپر نکن برای بازی کردن. تویی که طاقت نداری چرا بازی راه می ندازی ؟ خیلی وضعیت شاهکاری داریم که شاخ و شونه هم می کشی؟

فرزان به سمت تیامین برگشت و نگاهی اندرسفیهانه به او انداخت . برای ضایع کردنش فکری به ذهنش رسید. پس آرام وبی حرف که موجب تعجب آن دو شده بود، در جایش نشست و به بازی ادامه داد .

با رسیدن نوبت به تیامین؛ فرزان با فکر به اینکه حال او را اساسی جا می آورد، لبخند خباثت باری زد و گفت:

-جرات یا حقیقت؟

تیامین حرف ژوان را تکرار کرد و در پس آن گفت:

-به اجبار حقیقت!

فرزان ابروهایش را بالا انداخت و حینی که تکان های خفیفی به سرش می داد، پرسید:

-تا حالا چند تا زن توی زندگیت داشتی؟

تیامین که نیت کثیف او را فهمید، پوزخند بارزی به لب هایش نشاند و در حالی که لب هایش را به هم می فشرد، گفت:

-غیر ... قابل .... شمارش ....

انگار در حوالی قلب ژوان، شیشه ای شکست . یا نه ... صدای قلب ریزه هایی در سرزمین قلب او بود که بغض به جان گلویش انداخت .

آب در گلوی ژوان به قورت می رفت که سر بطری رو به او تهش رو به فرزان افتاد.

فرزان: ژوان نوبت تو شد. بپرس!

ژوان دل و قلبش را فعلا به انبار مغزش انتقال داد و به آن محیط برگشت . با دیدن نگاه منتظر فرزان، ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

-من قصد پرسیدن ندارم . قصد محک زدن جسارتت دارم !

فرزان چانه اش را منقبض کرد و دستش را  روی آن کشید:

-خوب! از من چی می خوای؟!

ژوان نگاهش را به تیامین دوخت و لب زد:

-تیامین رو باز کن! می خوام بهم ثابت شه توی زندگی، جسارت مراقبت از من رو داری !

تیامین حیرت زده به ژوان چشم دوخت و نفس در سینه اش حبس کرد .

فرزان پوزخند تامل برانگیزی به لب هایش چسباند و گفت:

-من احمقم؟ تو فکر کردی من با این پیشنهاد اون آدم رو آزاد می کنم؟

ژوان با آنکه در دلش رخت می شستند، اما خودش را نباخت و دوباره به حرف آمد:

-من قصدی جز محک زدن تو ندارم . تا ابد هم قرار نیست اینطور زندانی بمونیم . اگر واقعا قصدت رسیدن به من و پرروش زندگیمون باشه، باید خودی نشون بدی . تویی که از اول خط می ترسی چرا می خوای املای زندگی بنویسی؟

نفس در سینه ی تیامین به یغما می رفت که فرزان از جایش بلند شد و روبه روی ژوان ایستاد:

-من تیامین رو نه، تورو باز می کنم .

ژوان سرش را به سمت مخالف برگرداند و خشمناک تشر زد:

-زور من قابل قیاس با توئه؟ رو چه حسابی باید حرفم رو پس بگیرم ؟ آقا فرزان، منی که اینجام به خاطر خواستن تو و پیشنهادته، اگر بخوام برم به خاطر خواستن خودمه. درسته؟

فرزان سر تکان داد و گفت:

-خب؟

-اگر آزادم کنی، فرار می کنم . اما اگر تیامین رو آزاد کنی، بی من نمی ره . اون اومده دنبال من . آزادی من در ازای خودم ارزش داره اما آزادی تیامین در ازادی جفتمون ارزش داره .

فرزان با ذهنی آشفته به حرف های ژوان فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد . میان باید و نباید های ذهنش غوطه ور بود که ژوان به طعنه گفت:

-باشه! لازم نیست . من پشیمون شدم . تورو شناختم و دیگه حرفی از این جسارت نمی زنم . اما ... اما توی خاطرت بمونه که مرد عمل نبودی ...

دستان فرزان به یکباره بالا و صدایش بالاتر رفت:

-بازش می کنم . برای اثبات خودم به تو و این نامردی که اینجا خوابیده، ثابت می کنم .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 134 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

وحشیانه به سمت تیامین هجوم برد و طنابی که به دور او تنیده بود را نم نمک باز کرد .باز کرد و ندید لبخند ژکوندی که لب های ژوان را عمیق پوشانده بود .

تیامین دستانش باز و پاهایش باز تر شد . مانند شیری که از چنگال شکارچیان ازاد شده، به سمت فرزان هجوم برد و او را به بند مشت های جاندارش گرفت .

یاد آن روزی بخیر که تیامین بود و مشت های دخترانه اش!

ژوان جیغ می کشید و بلند از بیرون کلبه کمک می خواست . کمک خواست و خدا ناجی اش را برای آن ها فرستاد . در کلبه به شدتی که یک پا و چکمه های تا زانو می توانست به آن بدهد، باز شد . بهزاد با قیافه ای که یل جنگل را به ذهن ها تداعی می کرد، وارد شد . بی آنکه بداند کی به کی ربط دارد خودش را به ژوان رساند و او را با چاقوی ضامن دار درون دستش، آزاد کرد .

نفس های همه روی سرعت هزار از سینه بیرون می آمد .

ژوان: تیامین مراقب باش ....

او گفت تیامین و نفهمید که قلب تیامین چطور از حرکت ایستاد . کاش کمی مراعات قلب تازه عاشق شده ی تیامین را می کرد . آنطور گاز دادن آن هم در دل زمستانی که پاییز را تازه به حجله فرستاده بود، کمی نامردی محسوب می شد .

بهزاد جلوی ژوان ایستاد تا بفهمد آن دعوا چند به چند است و کی باید از دست کی کتک های لازمه را نوش جان کند . با دیدن صورت خونی تیامین و فرزان به خودش آمد و برای جدا کردن آن دو جلو رفت .

یادش آمد آن روزی که وارد خانه ی اوستا حبیب شد .خانه ای که به محض وارد شدن، قاب عکس مشترک اوستا حبیب، فرزان و خانواده اش جلوی دید هر تازه واردی را می گرفت . یادش آمد نگاه براق جوانی که در عکس در میان آن جمع میانسال چطور می درخشید .

آه که چرا باید اینطور با آینده ی خودش می کرد؟

آن دو به یاد کودکی تا نوجوانی شان دور هم پیچ می خوردند و به هم ضربه می زدند که بهزاد با انداختن چاقویش روی ظروف غذا، خودش را روی تیامین انداخت و او را کامل از روی فرزان بلند کرد .

بهزاد برای یک لحظه تیامین را چک می کرد که فرزان چاقو را برداشت و از پشت به آن دو نزدیک شد . ژوان دست روی دهانش گذاشت و فریاد کشید:

ژوان: تیامین مراقب باش ...

فرزان با شنیدن صدای ژوان به خودش آمد و باسر و صورت خونی به او نزدیک شد . تیامین به سمتشان هجوم آورد اما دست هایش از پشت به وسیله ی بهزاد کشیده شد . نمی خواست ... عشقش را نزدیک کسی دیگر نمی خواست ببیند . همه ی قلبش ژوان را صدا می زد و باید نجاتش می داد .

سینه اش را سپر کرد و با دو دست فشاری محکم به تن  بهزاد آورد . به کسری از ثانیه، چنگال های بهزاد  چرقه ی پر دردی خورد اما باز هم از تک و تا نیفتاد و تیامین را محکم تر از قبل گرفت .

فرزان ژوان را از پشت میان دو مشتش اسیر کرد و چاقو را بیخ گلوی بلورین او قرار داد:

-جلو نیا ...

تیامین با گردنی که رگ هایش داشت از جا در می آمد، فریاد کشید:

-دست بهش نزن نامرد . دست نزن بی وجود ... فرزان به جان خاله از جونت نمی گذرم تار موییش کم بشه ...

ژوان آب دهان قورت داد و نگاه بی فروغی به تیامین انداخت که صدای بلند تیامین از میان دست های بهزاد، گوش های جمع را خراشاند:

-عوضی بهت می گم دست نزن ... با غیرت من بازی نکن ... بهزاد ولم کن برم ... ولم کن می گم ..

بهزاد او را نگه داشت و رو به فرزان آمرانه گفت:

-بچه  جون ول کنه ضعیفه بره . مشکل رو ما خودمون حل می کنیم ..

فرزان که هیچکدام از آن حرف ها آرامش نمی کرد، چشم هایش را بست و صدایش را بالا برد:

-این دختر مال من نشه، مال این هم نباید بشه ...

تیامین که قدرت فکر و غرورش را از دست داده بود، نعره کشید:

-روی نعش من رد شو و روی ژوان رو ببین . توی خواب دنبال تار موش موس موس کن نامرد ...

فرزان با گذاشتن و فشردن بیشتر چاقو، قوه ی جیغ ژوان را فعال کرد که تیامین اینبار زوری به اندازه ی سه نفر زد و بالاخره توانست از میان دست های بهزاد خودش را رها کند .

ژوان: نه....

تیامین خود را روی او انداخت و فرزان برعکس آن دو روی زمین افتاد، وزن سه نفر را  روی خودش تحمل می کرد که بهزاد جلو آمد و با برداشتن دوباره ی تیامین، اینبار ژوان را نجات داد اما آن دو را به جان هم انداخت .

دخترک را با خودش به بیرون از کلبه برد و سوییچ ماشین را به دستش داد. هول داشت و نفس هایش بی نا بیرون می آمد اما به زحمت توانست لب بزند:

-برو ... برو .. برو تو ماشین ...

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 135 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

ژوان رفت اما با شنیدن صدای نعره ی تیامین که از درد، خدا را صدا می زد، برگشت .

بهزاد زودتر از او وارد کلبه شد . ژوان نمی دید و مجبور شد قد بلندی کند تا صحنه را درست و حساب شده ببیند .

با دیدن خون روی بازوی تیامین، نفسش گرفت و به زحمت ناله کرد:

-تیام....تیامین.

طاقتش همان قدر بود و نفهمید که با افتادن، تیامین را برای زندگی بی حس می کند . ناله هایش بی امتداد شد و با تنی بی نا و کم غذا خورده بر روی زمین غش کرد .

***

تیامین دست روی شانه ی بهزاد گذاشت و پرسید:

-تو ... تو چطور از اینجا سر در آوردی؟

بهزاد که از قبل خودش را برای این کنجکاوی ها آماده کرده بود، بی آنکه خود را ببازد جواب داد:

-می خواستم کار ام دی اف شروع کنم، باید با اوستا حبیب مشورت حضوری می کردم. البته یه سری هم به خانواده ی پدریم زدم .

تیامین نفس عمیقش را همراه با پووف بیرون داد:

-کارت درسته . خیلی ممنون که به موقع رسیدی . وگرنه معلوم نبود چی می شد .

بهزاد لبخند نمکینی روی لب آورد :

-خدا کمک کرد، وگرنه عاقبت این ماجرا ختم به خیر نمی شد .

صحبت های آن دو با بیرون آمدن ماه نساء از درگاه در اتاق، قطع شد:

-تیامین پسرم ... ژوان به هوشه الان . می خواد تورو ببینه . تا تو بری داخل، برای جفتتون شربت میارم . پسرم بهزاد تو هم بیا بریم آشپزخونه ببینم کس و کارت کیه و اینجا چی میخوای!

بهزاد در دل با خودش گفت:

"-عجب بیست سوالی ای به جون انداختم . و به همراه ماه نساء به آشپزخانه راهی شد ."

تیامین با قلبی که دیدن یارش را فریاد می زد، دست در جیب شلوار کتانش فرو برد و اول دو ضربه به در زد.

به جای ژوان، صدای آقا سبحان را شنید که گفت:

-بیا تو .

نفس عمیقی کشید و با آماده کردن مشامش برای بو کشیدن عطر ترو تازه ی ژوان، وارد شد . با فکر اینکه ژوان سر و وضع مناسبی نداشته باشد، سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:

-سلام .

آقا سبحان به جوانی که روز اول سر و گوشش می جنبید و حالا سربه زیر شده بود نگاهی دقیق انداخت و جوابش را با محبت داد:

-سلام جوون، جون دخترم رو مدیون توام . این دومین باره که جگر گوشه م رو نجات می دی ...

تیامین بالاخره نگاهش را بالا آورد اما بی طاقتی چشم و قلبش، سرش را به سمت ژوان چرخاند .

ژوان:سلام .

سری تکان داد و با لبخند، لب زد:

-سلام .

نگاهش را به سمت آقا سبحان برگرداند و با تاخیر جواب مرد میانسال را داد:

-این حرف هارو نزنین . ناموس شما ناموس منم هست .

نگاهش را باز بی قرار و دلتنگ به سمت ژوان تاب داد و با زبان مشترک دل و دهان پرسید:

-خداروشکر . انگار که الان بهترین؟

ژوان نگاه معذبی به پدرش انداخت و حینی که شال روی سرش را مرتب می کرد، آهسته جواب داد:

-آره . صدای بلندی که شنیدم ....

حرف های خصوصی و مشترکی مابین تیامین و ژوان بود. ربطی به مرد میانسالی که آنجا روی ویلچر نشسته بود و آن دو را معذب می کرد، نداشت . پس دو دستش را روی ویلچر، گذاشت و حین تکان دادن چرخ های آن، گفت:

-من می رم بیرون یه هوایی بخورم . تیامین بابا، بیا بشین راحت باش .

ژوان به تعارف خواست او را نگه دارد اما آقا سبحان بود و درک بی دریغش ! بیرون رفت تا دل دخترکش با یاری که لیاقتش تازه به اثبات رسیده بود، آرام بگیرد .

صدای لولای در که از بسته شدنش حاکی بود، آمد و آن دو مطمئن شدند دیگر کسی نیست تا دو نفره یشان را بر هم بزند .

ژوان: بازوت خوب شد؟

بازو؟ بازو دیگر چه بود!

تیامین ابروهایش را در هم فرو برد و پرسید:

-بازو؟

ژوان نگاهی گنگ به بازوی سالم و بدون بانداژ تیامین انداخت و پرسید:

-مگه ... مگه تو چاقو نخوردی؟فرزان چی شد؟

دست روی سرش گذاشت و با چشم هایی که پلک هایش فشرده می شدند، لب زد:

-سرم داره می ترکه .. اتفاقات رو درست یادم نیست ...

آن همه درد برای آن دست های کوچک و ظریف، زیادی بود . نگاه براق ژوان همیشه باید براق باشد . به آن پلک ها اشک نمی آید . آن لب ها باید تا ابد بخندند ...

تیامین بی قرار به سمتش آمد و بالای سرش نشست . دستش را بالای بالشت او گذاشت و سرش را به سمت چشمان بسته ی او نزدیک کرد:

-من سالمم . بازوی فرزان آسیب دید .. اونم به خاطر حمله ی خودش بود . من مجبور شدم .. صدای من بالا رفت چون فکر کردم اتفاقی براش افتاده . ژوان ... چشمات رو باز کن .. من سالمم .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو

چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 136 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

نزدیکی نفس های تیامین به ژوان، تپش قلب به جان دخترک انداخته بود . حالا نه از فراموشی آن صحنه، بلکه از نزدیکی تیامین زجر می کشید .  چقدر بد که آن نزدیکی داشت ذره ذره آشفتگی هایش را آرامش می بخشید . چقدر بد که آن نفس هایش داشت ریتم نفس کشیدنش را طبق قلب بی قرارش تنظیم می کرد .

پلک هایش را که از هم  گشود، چشمش به سینه ی تیامین که بالا و پایین می شد، افتاد .

او هم بی قرار بود؟ یعنی او هم مانند ژوان دلش خواستن دخترک را فریاد می کشید؟

لبان تیامین با زبان خیس شد:

-ژوان؟

چشمان تیامین از اشک خیس شد:

-بله ...

لبان تیامین تکان خورد:

-دیگه از این بی ملاحضه گیا نکن ... نذار گولت بزنه ...

چشمان ژوان تکان خورد:

-باید قول بدم؟

آب دهان تیامین قورت داده شد:

-قول بده .

آب دهان ژوان قورت نرفت. مگر می شد تیامین را بی جنگِ دل و منطق، دل ِسیر نگریست؟

-فرزان چطوره؟

کاش ژوان مراعات آن سینه ها و رگ های برجسته ی جوان را می کرد و کمتر از فرزان می پرسید . ابروهای تیامین درهم رفت:

-بردنش بستریش کنن . باید درمانش رو از سر بگیره .

ابروهای ژوان متعجب شد:

-یعنی .. یعنی چی؟

تیامین انگشت اشاره اش را پایین، مماس با لب های ژوان قرار داد و آهسته نالید:

-از خودت بگو ! خوبی؟

این یعنی تمامش کن!

ژوان چشمانش را باز و بسته کرد و نامحسوس سرش را تکان داد:

-من خوبم . تو چی...

تیامین خواست داد بزند:

" نپرس! وقتی می پرسی گونه هایت چالدار می شوند و من در آن چال ها غرق می شوم ."

اما به جای آن خیلی محتاطانه گفت:

-من اگر تو...

نفس عمیقی کشید و در حالی که لب هایش را به هم می فشرد، حرفش را با بستن چشمانش گفت:

-اگر تو خوب باشی، خوبم .

چشمانش را همانطور بسته نگه داشت و از جایش بلند شد . ژوان همچنان در فکر حرفی که تیامین به او زد، غرق بود که صدای بسته شدن در و رفتن تیامین او را به خودش آورد .

دست روی جای نشستن تیامین گذاشت و گرمای نشستن او که همچون کوره گرم شده بود را به دستانش نوش کرد .

دست آزادش را روی لب هایش گذاشت و نالید:

-چرا با من این طوری می کنی تیامین؟

***

"فصل هشتم "


طبق آدرسی که در دست داشت وارد کوچه شدند .

پرستار، هراسان دست روی صندلی گذاشت و آب دهان قورت داد:

-من می ترسم خانوم . بیا برگردیم...

نگار خشمناک نگاهش کرد:

-انقدر نفوس بد به دل ِ من راه نده ... من باید امشب نیما رو نجات بدم، وگرنه معلوم نیست بابا زنده اش بذاره یا نه!

پرستار هی ای از ترس کشید و در جایش آرام نشست . دهانش را بست و با خودش فکر کرد که این آدم تا چقدر می تواند ترسناک باشد؟!

ماشین را پشت درختی بالا بلند، در وسط کوچه پارک کرد و خودش به تنهایی پیاده شد . پرستار، ترسو تر از آن بود که با او همراه شود.

دور و برش را با نیم نگاهی سطحی پایید . حتی پرنده ای بیچاره هم در آنجا پرواز نمی کرد چه برسد به آدم هایی که بخواهند او را به پدرش تحویل بدهند . وارد بریدگی ای که نامش سهیلی بود شد و در تاریکی کوچه، تکیه به دیوار داد و نیم رخ خودش را به در آهنی ای که به او خبر می داد نیما آنجاست، رساند .

صدای آه و فریاد نیما گوشش را پر کرد . از ترس زیاد،  هول شد و بی اراده دستش را روی در گذاشت و  پشت سر هم شروع به در زدن کرد:

-باز کنین ... درو بازکنین ... من دختر رئیسم .... باز کن ...

سیاهی شب و ترس از تاریکی، بر روی سینه اش هجوم می آورد که صدای نعره ی نیما قطع شد و بعد از  گذشت چند ثانیه در بر رویش باز گردید.

بی آنکه چپ و راست یا جلوی رویش را نگاهی بیاندازد، وارد شد . خواست نفس بکشد اما صحنه ای که جلوی رویش می دید، راه هر حرفی را از گلویش گرفته بود .

دست روی دهانش گذاشت و بی نا صدایش زد:

-نی...نیما

پوزخندِ پدرش مانند شلیکِ گلوله ای زهر دار، او را بی جان کرد . بی کنترل، عقب عقب رفت و به دیوار خورد . تمامی چراغ های سالن روشن شد . روبه رویش ال سی دی بزرگی از تصویر نیما بود که صدای او را  روی صحنه ای دلخراش گذاشته بودند .

آب دهان قورت داد و ناامید، با چشمانی پرسشگر، پدرش را نگریست . ابراهیم با بالا بردن دستش، خودش را به نگار نزدیک کرد:

-اومدی نیما رو نجات بدی؟

کاش می توانست انکار کند ... کاش می توانست فرار کند .

-نیما نیست . دیر اومدی، جاش تغییر کرد .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 137 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

نگار، دهانش را برای حرف زدن باز کرد که دست بالا رفته ی ابراهیم، روی دهانش قرار گرفت:

-هیش... بذار جوابت رو قبل از سوال کردن بدم . یه بار دیگه بخوای دنبالش بگردی، باز هم پیداش نمی کنی . می دونی چرا؟

نگاهِ نگار ناچار شد .

-چون من نمی خوام پیداش کنی . تو خودت رو به اون وابسته می بینی در صورتی که این وابستگی حقیقت نداره ... درست نمی گم؟

لب های نگار از ترس کبود شد.

-الان میای و می شینی پیش بابا! با هم به مزخرفات نیما گوش می دیم. هرجاش غلط اضافی کرده، بگو تا با غلط گیر، پاکش کنم . باشه؟

گره ای که در میان ابروهای ابراهیم افتاده بود را هیچ کس نمی توانست باز کند . مگر می شد به او جواب منفی داد؟

آنجا، جایی مانند سالن آمفی تئاتر دانشگاه ها، پر از صندلی های پیش نمایش و سِن برای اجرا بود . دستگاه تلویزیون ال سی دی بزرگی روی سن  گذاشته شده بود تا به محض پلی کردن، صدایش همه ی سالن را پر کند .

نگار آب دهان قورت داد. با دلی ترسیده و نگاهی لرزیده، چندین بار سرش را تکان داد و به دنبالش کشیده شد . به وسیله ی ابراهیم، روی صندلی ای جلوی سن نشانده شد تا ابراهیم ادامه ی فیلم را پلی کند.

نگار، به محض آنکه نیما را دید، لبخند محزونی روی لب هایش نشست. چشم هایش را بست تا به صدایش گوش دهد.

نیما:من با نگار هشت سال پیش آشنا شدم . اون موقع نگار یه دختر بچه ی پونزده ساله بود که عشق به گیتار باعث شده بود بیاد برای کلاس، ثبت نام کنه.

ابراهیم صدای نیما را  قطع کرد و به سمت نگار برگشت .  چشمان دخترش را بسته و خودش را احساسی پیدا کرد . خواست حرفی بزند که نگار چشمانش را باز کرد و پرسشگر به سمت پدرش برگشت .

ابراهیم پرسید:

-تا اینجاش راسته یا دروغ؟

نگار نفس عمیقی کشید و بی رمق سرش را به نشان تأیید تکان داد :

-راسته!

ابراهیم ابروهایش را بالا انداخت و یک دستی زد:

-بقیه ی حرف هاش رو تو حدس بزن!

نگار لب هایش را بهم فشرد و گفت:

-استاد من نیما بود . من ... من توی جریان کلاس هایی که می رفتم و درس هایی که اون آدم از گیتار بهم یاد می داد، ازش خوشم اومد ...

دستان ابراهیم که کنترل ال سی دی را درون خودش می فشرد، در دیدرس نگاه نگار قرار گرفت . ترسید اما نجات نیما را مهم تر از آن همه اتفاق می دانست .

-بچه بودم اما می دونستم باید ابراز کنم .. باید بگم وگرنه فردا می رسه و دیگه ندارمش ... پس جلو رفتم و رک بهش گفتم که می خوامت .

ابراهیم از  جایش بلند شد و با نعره ی بلندی که کشید، کنترل را به سمت ال سی دی پرتاب کرد . صدای شکستن چیزی از جانب ال سی دی به گوش هر دو رسید اما ... اما جو متشنج تر از آن بود که به آن شکستنی توجهی شود .

-تو ... تو ... تو با مادری که من رو سال ها به روح شوهر شهیدش نخرید و زنم نشد چی کار کردی نگار؟ تو با زهرایی که کم از زهرای خدا نداشت چیکار کردی ؟ می دونی من چقدر دامنش رو گرفتم و التماس کردم؟ من .. عشق بچگی تا زمان ازدواجش! کسی که پدرش بود، مادرش بود، برادرش بود، مردش بود اما ... اما نشد که بشه مرد زندگیش . من ... منی که همه به نام زهرا می شناختنم رو له کرد اما حاضر نشد یک بار توی چشمام نگاه کنه . همیشه نگاه می دزدید اونوقت تو یک عمر حیاش رو پای اون پسر حروم می کنی؟

با کف دست ضربه ای به پیشانی خودش کوبید:

-تو قبر مادرت رو لرزوندی ... تو روح پدرت رو دوباره کشتی ...

نگار سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت . مگر حرفی مانده بود؟

پیرمرد رفت و آمد . عرق کرد و پاک کرد . آب دهان قورت داد و نفس عمیق کشید. چشمانش را باز و بسته کرد . بی قرار بود دیگر ! از چپ به راست، راست به چپ هی چرخید و چرخید و چرخید تا به خودش آمد و بالاخره جسارت پیدا کرد تا روبه روی نگاری که درون خودش مچاله شده بود، ایستاد و گفت:

-نگار ... فقط یه سوال، فقط یه سوال ازت دارم.

نگار با چشمانی باز و قلبی بی قرار نگاهش کرد و هیچ نگفت .

انگشت اشاره ی ابراهیم بالا رفت :

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 138 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

-اینکه ... اینکه اونشب ِ لعنتی، تو ... تو هم خواهان اون اتفاق بودی یا نه؟

کاش امتحان فیزیک یا ریاضی را حل می کرد اما سوال به این سختی را جواب پس نمی داد!

آب دهان قورت داد و سرش را پایین انداخت . دست ابراهیم در جیب شلوار پارچه ایش فرو رفت و از آنجا با تسبیحی بیرون آورد.

تسبیح سبز مادرش که بیرون آمد، دو هزاری اش افتاد که آزمون، آزمون سختی است .

-به این تسبیح قسمت می دم که راستشو بگی نگار! این تسبیحِ حج  مادر و شهیدی پدرته! راستشو بگو . به ارواح خاک پدرت هیچ کاری به اون پسر ندارم . فقط .. فقط راستشو بگو ...

نگار سرش را بالا گرفت و با نگاه به آسمانی که مادرش را آسوده در آن جا تصور می کرد، جواب داد:

-خواهان بودم .

قلب ابراهیم که با ساعت کار می کرد، از حرکت ایستاد و باز به کار افتاد . انگار که شب و روزش را گم کرده باشد، برای لحظه ای تیک و تاک نکرد .

نفسش مانند روزی که بی زهرا شد، گرفت . قلبش مانند روزی که بی عشق شد، از تپش افتاد .

حرفی نداشت. ناراحتی یا عصبانیتی در چنته نداشت . فقط یک چیز داشت، آن هم عدم توقع ! نگار با تمام سادگی و عاشق بودنش کاری با توقعات پیرمرد کرد که او در عرض یک جمله، قامتش خمیده شد .

ابراهیم لب هایش را به دندان جوید . نه جویدنی ساده، جویدنی که خون به جان لثه هایش انداخت .

فقط گفت:

-نیما توی زیر زمین خونه بدون هیج ضربه ای خوابیده!

پشتش را به نگار کرد و رفت .

نگار بود و همان یک پدر ! مگر می توانست بی پشتوانه ای به نام ابراهیم زندگی کند؟

فورا خودش را به او رساند و با چشمانی گریان، از پشت او را در آغوش کشید .

-نرو بابا ... بابا غلط کردم .. من بی تو زندگی ندارم ... مامان زری من رو به تو سپرد ...

کسی نبود به نگار بگوید، نگو زری . نگو که سنگ می زنی به قبر پدر ِ پدر جد ابراهیم !

دست روی دستان نگار گذاشت و آهسته نالید:

ابراهیم: مبارکتون باشه .

ابراهیم بود و تعصب و غرور همیشگی اش! چنان خودش را از آغوش نگار بیرون کشید که صدای بالا رفتن گریه نگار را هر رهگذری به راحتی می شنید . رفت و بی توجه به نگاری که از داخل مرگ را تجربه می کرد، آنجا را ترک کرد .

***

خیابان ها برای ابراهیم، نقش راهی را بازی می کرد که به جهنم می رسید. سیاه و بدون هدف ! خط کشی های تکراری که گاهی ممتد و گاهی ناممتد می شدند و هیچ پیامی جز مرگ برای او نداشتند .

برای ابراهیم، زندگی و زندگی کردن تمام شده بود . پیرمرد بیچاره با تمام وجود زجر می کشید اما صدایش در نمی آمد . به یاد آن موقع افتاد که شریکش کسی بود به نام ساسان تقوی ! شریکی که در آخر کارش از آگاهی و اداره ی آگاهی به انصراف کشید و راهش به بازار حجره دار ها رسید . درست از همان جا بود که  دورِ دوستی شان خط بطلانی به نام جدایی کشیده شد.

دست هایش را در جیب شلوارش فرو برد و طول جاده را به عرضش تغییر مسیر داد . هوا سرد بود اما گرمای روحش، او را داغ نگه داشته بود . آتشی که نگار در وجودش روشن کرده بود، با هیچ چیزی آرام نمی شد .

دست  روی قلبش گذاشت و فریاد کشید:

-لعنتی بزن خلاصم کن .. غیرتم رفت، حیام رفت، دیگه برای چی زنده ام؟منم، من ! ابراهیم عاملی ...همونی که اسمش زلزله ی مجرم ها بود . حالا خودم یه مجرمم ...

چشم هایش باردار از اشک بود اما امان از غرورش که هیچ گاه اجازه حکومت به چشم هایش نمی داد .

موبایلش زنگ خورد. بی رمق آن را از جیبش بیرون کشید . شماره ی یعقوب پوزخندی پررنگ روی  لب هایش کاشت:

-یعقوب!

-آقا ... آقا نیما که توی سالن نیست ... فرار کرده؟

قلبش درد داشت و نیاز به کمی آرامش با چاشنی یاد زهرا داشت .

-نیما رو می خوای چیکار؟

زهرخند زد و صدایش را بالا برد:

-اون داماد منه ...

صدایش بلند و تپش قلبش بالاتر رفت، عرق های روی پیشانی اش به او یادآوری کردند قرص هایت را نخوره رها کرده ای، تا خواست حرفی بزند و نشانه ای به یعقوب بدهد، بی حال و سست، موبایل از دستش رها شد و با دستی که قلبش را به زور پمپاژ می کرد، بر روی زمین افتاد .

آقا ابراهیم گفتن های یعقوب راه به جایی نبرد، چون بالاخره ابراهیم با یاد زهرا به علت سکته قلبی، به آن جهان سلام گفته و دیگر نفسی برای زنده ماندن نداشت .


ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت139  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

درِ زیر زمین را باز کرد و سرکی به داخل آن کشید .  تختی دو نفره، در میان انبوه زیادی از جالباسی و لباس های آویزان شده ی از آن،  پیدا کرد .

که دور آن را احاطه کرده بودند، پیدا کرد .

-نیما ... اینجایی...

صدای نفس های نیما که بخاطر دهان ِ بسته اش، خفه به نظر می آمد، به گوشش رسید . هوشیارانه، خودش را به تخت رساند، چشمانش از دیدن نیما در وضعی نابسامان، بغض دار شد . نیما را به تخت بسته و دهانش را با چسب، ممنوع الصدا کرده بودند .

چشمان نیما، به اندازه ی ماهی ای در انتظار حوض آب شیرین، دلتنگ بود. صدا که نه اما ناله هایی از بیخ گلو به گوش نگار رسید .

نگار، فورا خودش را به او رساند و تمامی طناب های دورش را با استرس باز کرد . چسب روی دهانش را با چشمانی بسته گرفت و محکم کشید . ریش نیما به چسب چسبیده شده بود و همان، دل دخترک را به درد آورد .

-وای ... ببخشید ...

نیما که درد دلش بیشتر از آن ریش کنده شده بود، بی توجه به حرف نگار گفت:

-نگار نوکرتم ... بخدا من ... بخدا من قصدم عوض شده ... به وا... که الان قصدی جز اینی دارم که تو فکر می کنی...

دلگیری نگار بالاتر از آن معذرت خواهی ها بود . آن زمان فقط می خواست نیما را آزاد کند نه اینکه به حرف های صد من یک غاز او گوش بسپارد .

-بریم بیرون! الان فقط باید بری تا قبل از اینکه بابا بیاد ...

جمله ی نگار با جیغی که از طبقه ی بالا به گوششان رسید، قطع شد . جیغی زنانه با تلفیقی از نعره ای مردانه !

باغبان خانه و زنش بودند که مرگ ابراهیم را فریاد می زدند .

غریبانگی تعریف خاصی ندارد . همین که بالای دفترچه ی بیمه ات حک کننده پدر و مادر فوت شده، لقب غریب می گیری .

برای نگار، دنیا شده بود یک جمله :

"-من در سیاهی مطلق نفس می کشم . "

باغبان و زنش به زیر زمین آمدند و در حالی که سر و صورت خودشان را به باد ناخن و سیلی گرفته بودند، برای نگار تکرار می کردند:

-یتیمیت تسلیت دخترم ...

نگار، بی جان و حال، با چشمانی متعجب و میخکوب، دست روی گوشش گذاشت و فریاد کشید:

-بس کنین ... تمومش کنین ... بابای من زنده است ... خودم همین الان پیشش بودم بی انصافا...

به راستی بی انصاف چه کسی بود؟ ابراهیمی که نگار را به اندازه ی تمام دنیا می خواست، یا نگاری که نیما را به اندازه ی تمام دخترانگی تا زنانگی اش می پرستید؟ یا نه ... بی انصاف نیمایی بود که مردانگی و انتقام، چشمانش را کور کرد و بلایی بر سر دخترک آورد که نباید می آورد؟ بی انصاف چه کسی بود؟!

نیما، قبل از افتادن نگار بر روی زمین، او را گرفت و روی  پله های زیر زمین، دراز کش کرد .

به سمت باغبانی که متعجب آن دو را می نگریست و چشمانی اشکبار داشت برگشت و آمرانه گفت:

-یه آب قندی چیزی بیارین...

زنِ باغبان که چاقی اش به او سرعتی لاکپشتی بخشیده بود، آهسته برای آوردن آب قند رفت . نیما نیم نگاهی به نگار انداخت . با دیدن چشمان بسته ی دخترک که آه و گریه اش از هم تشخیص داده نمی شد، نفس کلافه ای کشید و از باغبان پرسید:

-کی این خبرو داد؟ مطمئنین صحت داره؟

باغبان، متاسف و ناراحت سرش را پایین انداخت و با دلی درد دیده و سینه ای رنج کشیده لب زد:

-متاسفانه راسته . همین الان دو تا از همکاراش خبر دادن . البته اول آقا یعقوب تماس گرفت .

نیما که از یکسان بودن وظیفه ی یعقوب برای ساسان و ابراهیم بی خبر بود، خیلی عادی سر تکان داد و گفت:

-باشه ... فعلا اینجارو خلوت کن تا ببینیم چیکار باید بکنیم ...

با این که از دست ابراهیم دل خوشی نداشت، اما دلش عمیق گرفت . قفسه ی سینه اش از درد فشرده شد اما فعلا باید نگارش را سر و سامانی می بخشید. نیمه شب بود اما خوب می دانست که تا جمع شدن جماعت بیکار، خیلی وقت ندارد .

***

قبر را کنده بودند.

ابراهیم باید به خاک سپرده می شد اما مگر نگار اجازه می داد؟ بی پدر شده بود ! عمق کلمه اش دقت می خواست . بی پدر !

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت140  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

روزی که پدر اصلی اش شهید شد، سنی نداشت که تشخیص بدهد پدر یعنی چه؟! اما الان که ابراهیم را از دست داده بود، درد داشت . دو رگ در سینه اش به جدال هم افتاده بودند و هر دو قصد دریدن سینه اش را داشتند . کاش آسمان باز می شد و روح ابراهیم دوباره بر می گشت . وا... که هیچ از بزرگی خدا کم نمی شد، اتفاقا دل دخترکی بیچاره بر روی زمینش، خوب می شد .

-بابای من رو کجا می برید مسلمون ها ... آهای مردم، بابای من زنده است ...

نیما کناری ایستاده و خودش را با تمیز کردن عینک آفتابی اش مشغول کرده بود تا شاید صدای نگار را کمتر بشنود .

دو زن، بازوی چپ و راست نگار را گرفته بودند و او را رها نمی کردند . چرا درک نمی کردند آن دختر یتیم شده . یتیم! یتیم یعنی نداشتن پدر، یعنی نگاه های ترحم آمیز مردم، یعنی ضربه پذیر بودن . صدای نگار در میان گریه های حاضرین، بلند و بلندتر به گوش می رسید:

-اهای داغ دل دارم ... آخ، کجا رفتی بابام ... قربون دل مهربونت برم بی تو چیکار کنم توی این دنیای پر از گرگ؟

دل نیما لرزید و خواست فکر کند آن گرگ، او نیست .

باران می آمد و خاک ها شل شده بودند . لباس های مشکی نگار، بس که به سر و صورت خودش سیلی کوبیده و خدا را صدا زده بود، قهوه ای رنگ شده بود .

-شماها دل ندارین؟ دارین با بدن یه آدم چیکار می کنین؟

ابراهیم کف پوش را درون قبر جای دادند:

-آخه بدن به اون مهربونی چطوری جاش باید بشه خاک ...

هراسان شده بود و نمی دانست چه می کند . دستانش را محکم از دستان دو زنی که او را گرفته بودند، بیرون کشید و شروع به کشیدن موهای شبرنگ خودش شد .

-همش تقصیر منه .. خاک توی سر من که قدرت رو ندونستم ...

کسی نبود که به حال نگار نگریستد .  همه برای یتیم شدن او گریه می کردند نه حال و روز ابراهیم!

نیما، بی طاقت به سمتش آمد و او را از دستان دیگران پس گرفت . دم گوشش نالید:

-آروم باش نگار . من اینجام ...

نیما را پس زد و غرید:

-ولم کن ... بدشگون! نحس ! ولم کن ... می خوام بمیرم . مگه تو همین رو نمی خواستی؟ مرگ من آرومت می کرد .

قرمزی چشم هایش را به نیما دوخت و آهسته لب زد:

-من اینجام ...

دست روی سینه اش گذاشت و از دو طرف، یقه اش را درید و ادامه داد:

-منو بکش ... بکش و از زندگی راحتم کن نامرد ... بابام قربانی ....

نیما، ترسیده، نگاهی به اطراف انداخت . با دیدن نگاه کنجکاو اطرافیان دست روی دهان نگار گذاشت و او را بر روی زمین نشاند . روبه رویش نشست و از میان دندان های قفل شده اش گفت:

-نگار ... به خاک مادرم قسم، ناموس تو ناموس منه! نامردی کردم پاش می ایستم . فقط صدات رو بالا نبر که عاقبتم بشه عاقبت ابراهیم!

نگار بی ناتر از آن بود که جواب چشم های باز و دست های مردانه ی نیما را بدهد . چشمانش را روبه روی منظره ای که پدرش را خاک کردند بست و او هیچ خاکی نتوانست روی سرش بریزد و عزاداری برای روح پاکیزه اش کند .

***

بار سوم بود که به یاسوج تلفن می زد اما بی جواب می ماند . دیگر داشت نگران می شد که صدای تیامین، آرامشش شد:

-الو .. نیما ...

-سلام تیامین . خوبی داداش؟

صدای بستن در از پشت خط آمد:

-آقایی . چی شده؟ بابا نمی بینی جواب نمی دم؟ پیش ژوان بودم . اوضاع خوبی نداشت، نمی شد جواب بدم.

نفس کلافه ی نیما در گوش تیامین فوت شد:

-ای بابا ! از هر دو طرف ضعیفه ها زدن به سیم آخر . می گم پدر نگار فوت شده ...

-چی؟ چی می گی تو .. چطوری؟ کی؟

نیما، نگاهی به سالن خانه که حالا کمی خلوت تر شده بود انداخت و گفت:

-قضیه اش مفصله. دیدمت، بهت میگم . ببین، من فقط خواستم تو خبردار بشی . خبری به ژوان نده، خداروشکر موبایلی هم نداره به نگار زنگ بزنه . نمی خوام بدونه و الکی نگران بشه. صد در صد با فهمیدنش، دلش می خواد بیاد تهران و پیش نگار باشه.

تیامین به درختی که درون حیاط بود، تکیه داد و گفت:

-همین امروز اصرار داشت که بهش زنگ بزنه . کار پیش اومد و یادش رفت . حواسم هست، نگران نباش داداش! حالا نگار چطوره؟

چشم های نیما از درد بسته شد:

-نپرس! داغون . اصلا نمی تونم آرومش کنم . هی! این هم می گذره، تیامی، من برم داداش. فقط خواستم خبر دار باشی .

تیامین لب هایش را به هم فشرد:

-خدا خودش ختم بخیرش کنه . خدا نگهدار!

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو



چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت141  رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

با قطع شدن موبایل، نیما آن را درون جیب شلوراش فرو کرد و با نفس عمیقی که به ریه اش فرستاد، راه اتاقی که نگار در آن آرمیده بود را پیمود .

زن باغبان در حالی که حلوا را میان مردم تعارف می کرد، نگاهی به بیرون انداخت . با دیدن نیما، دست از تعارف کشید و به کنارش آمد:

-آقا ... تصدقت بشم . بهتره نرین پیش خانوم . اعصاب درست و حسابی ندارن خونه رو می ذارن روی سرشون .

نیما اخم وحشتناکی به ابروهایش تزریق کرد و آمرانه گفت:

-شما سرت به کار خودت باشه . نمی خواد دخالت کنی .

زن، تعظیم کوتاهی کرد و راه برگشت را به سالن پذیرایی از سر گرفت . باز هم با همان دمبه و هیکل!

نیما، نفس عمیقی کشید و قدم هایش را به سمت اتاق نگار، اینبار مستحکم و عمیق تر برداشت که دستی پشت کمرش قرار گرفت .

پرسشگر برگشت پشتت را دید بزند که چشم های یعقوب به چشم هایش، ضمیمه شد:

-خیر باشه آقا نیما! شما کجا اینجا کجا؟!

نگاه نیما به دست یعقوب که روی شانه هایش برچسب شده بود، دوخته شد:

-دستت رو بردار یعقوب ! می خوام برم پیش دختر آقا ابرهیم ...

یعقوب، ابروهایش را بالا انداخت و با نگریستن دور و اطراف خودش و نیما، او را کشان کشان به سمت در پشتی خانه برد . فشار دست هایش دور بازوی نیما زیاد و زیادتر می شد اما داغ دلش قصد آرام شدن نداشت:

-دختر ابراهیم به تو چه ارتباطی داره؟ تو که الان باید یاسوج پی موس موس دوستت باشی که یه وقت پلیس دست به دامن سوگلی جدیدش نشه ...

نیما متعجب به حرف های بزرگتر از دهان یعقوب گوش می سپرد و او را می نگریست.

-ببین نیما من ابراهیم نیستم که گول چهارتا اشک و آه دختره رو بخورم و بیخیال شم . من یعقوبم ! زیر دست ابراهیم و ساسان .

نیما دستی روی سینه ی یعقوب کوبید و گفت:

-برو بذار باد بیاد برادر . تو معلومه چت شده و داری از چی حرف می زنی؟

چشم غره ی سنگینی به یعقوب رفت و از او گذشت که صدای او مانند ریشی که روی صورت شکوفه می زند، توی گوش نیما شکوفه زد:

-می دونم با نگار چیکار کردی .

نفس در سینه ی نیما به دوران افتاد . نه از اینکه رازش را یعقوب فهمیده باشد، ترسیده باشد، نه! از این ترسید که این راز از نگار به یعقوب رسیده باشد . مگر می توانست نگار را با کسی قسمت کند؟

پشت به یعقوب بودنش را با جلوی او ظاهر شدن عوض کرد . ابروهایش را به آغوش هم فرستاد و روبه روی او ، سینه به سینه ایستاد:

-تو .. تو چه زری زدی یعقوب؟

یعقوب که از جایگاهش قصد پایین آمدن نداشت، بدون آنکه تکانی به خودش بدهد، چشم در چشم با نیما لب زد:

-من! من کوتاه نمیام نیما . اگر تا امروز صبر کردم، برای لایق بودن جنگیدم . الان که جمع کردم تا پخش و پلای نگار بکنم، نمی ذارم کیسه ات رو جلو بیاری!

نیما دستش را بالا برد و سیلی ای محکم به صورت یعقوب زد:

-اسم نگار رو که میاری، یادت باشه یه خانوم قبل و بعدش بکاری، این یک ! دو اینکه برای زندگی خودم که  مسئولش خودم هستم، نیازی به حراف نمی بینم که برای من قد علم می کنی، جناب پادوی ساسان خان!

نگار: اونجا چه خبره؟!

یعقوب با شنیدن صدای نگارآب دهان قورت داد و صورتش را زیر سفیدی چراغی که بیرون از اتاق نگار بود قرار داد:

-سلام نگار خانوم .

سلام یعقوب تمام نشده بود که نیما روبه نگار آمرانه گفت:

-برو داخل نگار! این بحث به تو ربطی نداره .

نگار در حالی که شال گردنش را دور گردنش سفت و محکم می چسباند از در پشتی اتاقش بیرون آمد و روبه روی آن دو ایستاد:

-شما دو تا ! سر چی و کی بحث می کنین؟ سر من؟ سر یه آدم که مرده و زنده بودنش اصلا براش مهم نیست؟

نگاهش به سمت یعقوب برگشت و خیلی رک، در چشم های عاشق او خیره شد و گفت:

-آقا یعقوب، تمامی نامه هاتون رو دارم . حتی می تونم به جرات بگم بالای 30تای اون هارو آتیش زدم . من اونی که بتونه شمارو خوشبخت کنه نیستم . هر چی از من و نیما می دونی رو می تونی هر جا دلت خواست جار بزنی، چون من چیزی برای از دست دادن ندارم .

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            

قسمت 142 رمان #شعله_های_هوس

🔞 اخطار این رمان مخصوص افراد بزرگسال می باشد🔞

👈قسمت اول را بخوان👉

بغض به چانه ی نگار، زلزله انداخت:

-دیگه نه موندن تو این دنیای کوفتی برام ارزش داره نه خوشحالی مردی که قرار بوده مرد زندگیم بشه . هر کاری می خواین بکنین، فقط برین بیرون . اینجا مساحت زیادی برای زد و خورد نداره .

یعقوب دهانش را باز کرد:

-شما اشتباه متوجه شدین نگار خانوم ...

حرف یعقوب با صدای نازک نگار قیچی شد:

-می دونی مشکل چهارتا آدم ساده مثل من و شما چیه؟! سیب زمینی بودنمون! اینکه با کندن یه لایه ازپوستمون کاملا تسلیم طرف می شیم . بی خبریم از بقیه که مثل پیاز صد لایه تا رسیدن به مغزشون فاصله هست .

یعقوب سرش را پایین انداخت اما بلند گفت:

-من بیخیال نمی شم .

نیما یک قدم به سمتش برداشت اما دست نگار، دست انداز دست های نیما شد:

-برای کی بیخیال نمی شی؟ برای کسی که خودش بیخیال عالم و آدم شده؟ چه یک سال، چه ده سال بگذره و تو اینجا بایستی و جواب بخوای، "نه" من محکم تر می شه .. راه خروجی همونیه که همیشه از اون بی اجازه وارد می شدی و من رو دید می زدی! شب های یلدایی که تا صبح از سرما دک دک می کردی اما حاضر نبودی هندونه خوردن من رو از دست بدی، همیشه یادم می مونه . شب بخیر.

یعقوب، گیج و منگ نگار را نگریست . نگاری که رگ به رگ احساس او نسبت به خودش را می دانست اما با بی توجهی او را دست به سر کرده بود . یعنی ... یعنی باید بیخیال می شد؟ به همین راحتی؟

دست درون جیب پالتوی گران قیمتی که به تازگی خریده بود، فرو برد و با تکان دادن سرش از آنجا رفت. نمی دانست ... شاید روزی برمی گشت اما فعلا به فکر جمع کردن تیکه های غرور و قلب شکسته اش بود .

نگار به نیمایی که صاف ایستاده بود و مفتخر نگاهش می کرد، نگریست و با ابروهایش بالا رفته ای گفت:

-و شما آقا نیما! نه ازت آبرو می خوام و نه زندگی ! فقط برو .. قضیه ی من و شما تمام شد . خوب یا بد همینقدر بود .

نیما قدمی جلو آمد و سینه به سینه اش ایستاد:

-من ... هیچ جا ... نمی رم ...!

نفس عمیق نگار در صورت نیما پخش شد و زبانش به حرکت افتاد:

-جایِ تو جایی میون خواب و بیداری های منه . شاید همیشگی باشی، اما واقعی نیستی!

به نیما پشت کرد و اشکش را به دریچه ی چشمش فرستاد . دیگر هیچکس را نمی خواست، نه نیما و هیچ کس دیگر را !

نیما: پشتت رو به من می کنی، بکن . دلم رو می شکنی، بشکن . اما من جایی برو نیستم .

نگار پوزخند زد ودر حالی که شانه هایش را بالا می انداخت به اتاقش رفت . باید قرص های آرامبخشش را پیدا می کرد ... اینبار به دز بالاتری احتیاج داشت .

***

زیبا با چکمه هایی که تا زانویش پشم و گرما را بخشیده بودند، وارد حیاط خانه شد .

امروز باید ژوان را به شیوه ی خودش عذاب کش می دید . ژوان، پسرش را نابود کرد، باید نابودش می کرد .

-اهای ... آهای اهالی خونه بیدار شید ...

ماه نساء، از آشپرخانه بیرون آمد و پرسشگر به دوست قدیمی اش نگریست:

-سلام زیبا خانوم .. چی شده؟

زیبا، اینبار مثل همیشه که به ماه نساء لبخند می زد، نبود و لبخندی به او تحویل نداد.  دلش کباب بود برای پسرش، لبخند از کجا می آورد .

-سلام ماه نساء. این دختره کجاست؟ آهای ... دختر تهرونی کجایی .. بیا بیرون ببینم !

ژوان، زیر پتو در حال عرق ریختن در کوره ی گرم تبش بود که صدای زیبا را با تم آهسته ای شنید .

آب دهان قورت داد و از درد آه کشید . کِی می خواست خوب شود، خدا می دانست؟!

پتو را از روی خود کنار زد و خمیده خمیده، بلند شد . سینه اش مانند بچه ای شش ماهه که سرما خوردگی وبالش شده، خس خس می کرد . شال روی سرش را از جالباسی پشت در، برداشت و با پوشیدن آن از در اتاق بیرون زد .

زیبا با دیدن  او، ماه نساء  را کنار زد و به سمت ژوان آمد :

-عجوزه ی بی خانواده .. همین رو می خواستی ؟ اینکه بچه ام رو راهی دیوونه خونه کنی؟

ژوان، بی حال تر از آنی بود که با او به دعوا بپردازد. پلک هایش را روی هم گذاشت و لب زد:

-من .. من کاری ... کاری نکردم ...

اشکان، آقا سبحان و تیامین، از اتاق مردان بیرون آمدند و خودشان را به صحنه رساندند . ماه نساء، متعجب به رفتار عجیب زیبا نگاه کرد و دست روی دست کوبید. زیر لب با خودش گفت :

"- ای وای بر بخت سیاهه ژوان!"

ادامه دارد...

نویسنده : #فاطمه_اشکو


چه کسی حال مرا غیر (خدا) خوب کند...                            
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز