قسمت133 رمان #شعله_های_هوس
👈قسمت اول را بخوان👉
-شما دو تا که روبه روی همین. فقط من می مونم که طرف چپ می شینم .
تیامین مشوقش شد:
-عالیه! شروع کن .
ژوان چشمانش را چندین بار باز و بسته کرد و نالید:
-منم .
فرزان دستانش در هوا بهم کوبید:
-شروع می کنم . من می چرخونم .
در ادامه ی حرفش سر بطری را گرفت و آن را چرخاند . سر بطری روبه روی فرزان و ته آن روبه روی ژوان قرار گرفت.
فرزان: جرات یا حقیقت؟
ژوان با نگاه اشاره ای به وضعیتش کرد و گفت:
-مگه به جز حقیقت انتخابی دارم؟ همون حقیقت.
تیامین تمام جسم و روحش، چشم و گوش و به او دوخته شد .
فرزان: تا حالا عاشق شدی؟
ژوان که این سوال را زیاد شنیده و همیشه نه قاطع جوابش بود، اینبار را در بن بستی به نام تیامین گیر کرده بود و نمی دانست چه بگوید . نگاهش را به تیامین، دوخت و نفس کلافه ای بیرون داد .
تیامین لب هایش را نامحسوس از فرزانی که نگاهش پی ژوان بود، تکان داد و لب زد:
-حقیقت!
ژوان چشمانش را بست و جسورانه پاسخ داد:
-آره!
فرزان بی توجه به بازی از جایش بلند شد و معترض به سمت ژوان خیز برداشت:
-کیه؟ عاشق کی شدی؟
تیامین دست هایش را مشت کرد و چشمانش را از درد بیچارگی بست . کاش دستانش باز بود تا به آن نامرد حالی می کرد ژوان بعد از فروتن، از هر حرکت جهت داری میترسد .
-فرزان بازی رو با واقعیت اشتباه نگیر . اگر جون شنیدن حقیقت رو نداری، سینه سپر نکن برای بازی کردن. تویی که طاقت نداری چرا بازی راه می ندازی ؟ خیلی وضعیت شاهکاری داریم که شاخ و شونه هم می کشی؟
فرزان به سمت تیامین برگشت و نگاهی اندرسفیهانه به او انداخت . برای ضایع کردنش فکری به ذهنش رسید. پس آرام وبی حرف که موجب تعجب آن دو شده بود، در جایش نشست و به بازی ادامه داد .
با رسیدن نوبت به تیامین؛ فرزان با فکر به اینکه حال او را اساسی جا می آورد، لبخند خباثت باری زد و گفت:
-جرات یا حقیقت؟
تیامین حرف ژوان را تکرار کرد و در پس آن گفت:
-به اجبار حقیقت!
فرزان ابروهایش را بالا انداخت و حینی که تکان های خفیفی به سرش می داد، پرسید:
-تا حالا چند تا زن توی زندگیت داشتی؟
تیامین که نیت کثیف او را فهمید، پوزخند بارزی به لب هایش نشاند و در حالی که لب هایش را به هم می فشرد، گفت:
-غیر ... قابل .... شمارش ....
انگار در حوالی قلب ژوان، شیشه ای شکست . یا نه ... صدای قلب ریزه هایی در سرزمین قلب او بود که بغض به جان گلویش انداخت .
آب در گلوی ژوان به قورت می رفت که سر بطری رو به او تهش رو به فرزان افتاد.
فرزان: ژوان نوبت تو شد. بپرس!
ژوان دل و قلبش را فعلا به انبار مغزش انتقال داد و به آن محیط برگشت . با دیدن نگاه منتظر فرزان، ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-من قصد پرسیدن ندارم . قصد محک زدن جسارتت دارم !
فرزان چانه اش را منقبض کرد و دستش را روی آن کشید:
-خوب! از من چی می خوای؟!
ژوان نگاهش را به تیامین دوخت و لب زد:
-تیامین رو باز کن! می خوام بهم ثابت شه توی زندگی، جسارت مراقبت از من رو داری !
تیامین حیرت زده به ژوان چشم دوخت و نفس در سینه اش حبس کرد .
فرزان پوزخند تامل برانگیزی به لب هایش چسباند و گفت:
-من احمقم؟ تو فکر کردی من با این پیشنهاد اون آدم رو آزاد می کنم؟
ژوان با آنکه در دلش رخت می شستند، اما خودش را نباخت و دوباره به حرف آمد:
-من قصدی جز محک زدن تو ندارم . تا ابد هم قرار نیست اینطور زندانی بمونیم . اگر واقعا قصدت رسیدن به من و پرروش زندگیمون باشه، باید خودی نشون بدی . تویی که از اول خط می ترسی چرا می خوای املای زندگی بنویسی؟
نفس در سینه ی تیامین به یغما می رفت که فرزان از جایش بلند شد و روبه روی ژوان ایستاد:
-من تیامین رو نه، تورو باز می کنم .
ژوان سرش را به سمت مخالف برگرداند و خشمناک تشر زد:
-زور من قابل قیاس با توئه؟ رو چه حسابی باید حرفم رو پس بگیرم ؟ آقا فرزان، منی که اینجام به خاطر خواستن تو و پیشنهادته، اگر بخوام برم به خاطر خواستن خودمه. درسته؟
فرزان سر تکان داد و گفت:
-خب؟
-اگر آزادم کنی، فرار می کنم . اما اگر تیامین رو آزاد کنی، بی من نمی ره . اون اومده دنبال من . آزادی من در ازای خودم ارزش داره اما آزادی تیامین در ازادی جفتمون ارزش داره .
فرزان با ذهنی آشفته به حرف های ژوان فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد . میان باید و نباید های ذهنش غوطه ور بود که ژوان به طعنه گفت:
-باشه! لازم نیست . من پشیمون شدم . تورو شناختم و دیگه حرفی از این جسارت نمی زنم . اما ... اما توی خاطرت بمونه که مرد عمل نبودی ...
دستان فرزان به یکباره بالا و صدایش بالاتر رفت:
-بازش می کنم . برای اثبات خودم به تو و این نامردی که اینجا خوابیده، ثابت می کنم .
ادامه دارد...
نویسنده : #فاطمه_اشکو