خب من اونجا کسی رو نمیشناختم همه دوستای اون بودن ،بعدم کلا زدن و دعوا بلد نیستم اونم خیلی از من از نظر بدنی بزرگ تر بود،گریه کردم ولی گریم طولانی شد خون دماغ شدم یکی از بچه ها رفت به مسئول خوابگاه گفت اون از لب و بینیش داره خون میاد اونم گفت عادت میکنه به محیط لوس ترش نکنید ،اگه دانشگاه دولتی قبول شده بودم یا زیر نظر دانشگاه بود خوابگاهمون شاید اینطوری نمیشد