خانما بیان
چند روز پیش مادربزرگم شله زرد نذری درست کرده بود و من رفته بودم بین همسایه ها پخش کنم مامبزرگم گفت به سوپری و لبنیاتیه سر کوچه بده سوپری سر کوچشون یه آقای سن و سال داره ولی لبنیاتیه یه پسر جون ۲۴ یا ۲۵ ساله بود
بعد از ظهر که رفته بودم خونه مامانم ازم پرسید برای کیا نذری بردی منم تعریف کردم بهم گفت به اون پسر جونه گفتی مادربزرگم شله زرد و فرستاد کاش به لبنیاتیه نمیدادی میدادی به یک نفر دیگه و چون پسر جون بود ممکن بود فکر کنه منظوری داری حالا منم واقعا بخوام بگم حس خوبی نداشتم هر دفعه هم که مادربزرگم نذری درست میکنه میگه براش ببرین تازه پسره هم خیلی صمیمی شده😑 یبار یادمه خودش تعریف میکرد رفته بودم مغازه اش دیدم ریشش و زده بهم گفتم چرا ریشتو زدی پسره با خنده بهم گفت میخوام ببینم دختر گیرم میاد یا حتی اسم پسره رو هم پرسید یبار دیگه هم بهم گفته بود تو فلانیو میشناسی گفتم نه کیه گفت همون که سر کوچه مغازه داره شیر و ماست محلی میفروشه من تعجب کردم اسم اونو برای چی باید بدونم آخه😐😐 چرا اینجوریه واقعا مامبزرگم🤧😢