سلام دوست دارین بخشی از رمانی که مینویسم براتون بذارم ؟اسم رمان میرا و رویا
پارت اول: سنگینی سکوت
ماانا، چنان که گویی جسمی شکننده را در دست دارد، با احتیاط درِ پرتقالیرنگ اتاق میرا را باز کرد. سکوت سرد و شفاف خانه، چنان ظریف بود که با قژقژ خفهی لولاها درهم فرو ریخت.
میرا به ورود خواهرش واکنشی نشان نداد، فقط کمی بیشتر خود را در پتوی مخملیاش پنهان کرد، انگار از آن پتوی نازک انتظار داشت او را کاملاً نامرئی کند.
مانا لب گشود تا چیزی بگوید، شاید فقط «میرا...»، اما تنها توانست لبهایش را بیصدا بجنباند. نمیدانست این چندمین بار است که سکوت درها را بر کلمات میبندد؛ تنها میدانست سکوتی که روزی در قلب روشنش ریشه زده بود، حالا میان او و دیگران، آرام و پیوسته، چون کودکی قدم میزد.مانا، بیاعتنا به بیتفاوتی میرا، چراغ را روشن کرد. کف اتاق پر بود از لباسها، لوازم آرایشی، و چیزهایی که جایشان در کمد و قفسه بود، نه اینجا. با حوصله و دقتی که از مادر به ارث برده بود، لباسهای تمیز و کثیف را جدا کرد، کتابها را در قفسه چید و پردهها را کنار زد. آفتاب نیمروزی به چشمان قهوهای مانا و میرای پنهان در پتو سلام کرد—سلامی که شاید برای شنیدنش کمی دیر شده بود.نگاه مانا به آینهی قدی افتاد. پارچهای سفید و نازک روی آن افتاده بود. آرام دست برد و پارچهی حریرمانند را کنار زد، گویی شیری فاتح منتظر دیدن تصویر پرصلابتش بود. اما در کمال تعجب، برهآهویی هراسان دید که به دشمنی نادیده زل زده بود.مانا، در حالی که تکههای ریز پازل هزارتکهاش را زیر و رو میکرد، با دو مانا میجنگید. مانای نزدیکتر به اتاق میرا میرفت و بهجای پتو، او را در آغوش میکشید. اما مانای دورتر، با قدمهای استوار به سوی میرا میرفت و سیلی محکمی به... یا اصلاً به چه کسی؟ دستهای لرزانش روی پازل لغزید