دخترم ده سالشه
دیروز خالم زنگ زد گفت یکشنبه بچه هارو دعوت کردم باغ، دخترتو بفرست بیاد
تاکید هم میکرد که فقط بچه هان ، بزرگترین نیست
بچه های خاله هام و داییام ، دوتا پسر ۱۴ ۱۵ ساله یه دختر ۱۶ ساله یه دختر ۱۱ یه دختر ۶ و دختر من
اولش خوشحال شدم بخاطر دخترم حتی به دخترمم گفتم
ولی بعدش نگران شدم
دیدم اون دوتا پسرداییام،یا دختر خالم که بسیار فضول و خطرناکه ، و بقیه
خود خالم هم زیاد با من اوکی نیست، یجورایی حسوده
گفت شب هم بمونن
با خودم فکر کردم یه بلایی سر دخترم بیاد ؛ اصلا بیفته توچاه، بیفته سرش بخوره جایی، اذیتش کنن، من دیگه یقه ی کیو بگیرم
حتی خالم میگفت داییت دخترشو میاره؛ بفرست با اونا بیاد، تاکید میکرد بزرگترا نیستن
به این فکر میکردم اگه به دخترم بگم نظرم عوض شد نرو ، ناراحت میشه، چون دوست داره با بچه ها بازی کنه، که دیشب خودش یهو پرسید مامان تو چی میپوشی اونجا؟ گفتم منو دعوت نکرده ؛ فقط بچه هان ، گفت مامان من میترسم ، نمیرم ، اگه بلایی سرم بیارن چی؟! گفت خاله ترسناکه
خداروشکر خودشم فهمید