دخترم بر عکس شبای گذشته که راحت میخوابید امشب بیتابی میکرد قبلا هم پیش اومده بود و چیزه جدیدی نبود
داشتم تلاشمو میکردم که آروم بشه یهو شوهرم اومد،گفت چرا میزاری گریه کنه
منم آمپر چسبوندم گفتم یعنی چی مگه من دلم میخواد یا نشستم نگاه میکنم حالا که اینجوریه خودت بیا بخوابونش بلند شدم از اتاق دخترم اومدم بیرون
آخرش هم بعد از پنج دقیقه گفت بیا ببین شیر نمیخواد😡 وقتی که رفتم بهم گفت چرا تا یه چیزی بهت میگن زود هوچی بازی در میاری منم گفت درست صحبت کن هوچی خودتی چرا فکر میکنی فقط،تو نگرانش میشی هرکاری میخوام بکنم هی ایراد میگیری و..... خلاصه اینقد گفتم تا خالی شدمو بغضم نزدیک بود بشکنه که دیگه ساکت شدم وقتی هم رفت که بخوابه گفتم لااقل چراغو خاموش کن الانم قهرمو تصمیم دارم چند روزی سرسنگین باشم