خیلی وقت بود اصلا توی عمرم اینجور گریه نکرده بودم...
حالم خیلی بده
سه روزه زایمان کردم...امشب شوهرم براش کاری پیش اومد رفت...ساعتای شش و هفت صبح میاد...
مثل خر دلتنگشم اصلا نمیتونم اروم بگیرم...اصلا نمیفهمم چه مرگمه..
تازه چندوقت دیگه قراره پاشه بره کربلا
نه دلم میاد بهش بگم نرو نه بااین وضعیتی که از خودم میبینم میتونم تحمل کنم دوریشو...
حالم خیلی بده..
شایدم مال بهم ریختگی هورموناس هرچی که هست خوب نیستم اصلا نمیتونم بخوابم
همش تصور میکنم بلایی سرش اومده دور از جونش مرگشو تصور میکنم میشینم به گریه
دیوونه شدم