مامانم یه مادربزرگ داشت که من ۲۰ سالم بود فوت کرد سید خاص بود و همین طور خودشم خاص بود
برام بچه بودم تعریف میکرد که جن ها اون رو هر شب میبردن برای به دنیا آوردن بچه هاشون کمک کنه میگفت به جای دستمزدم بهم پوست پیاز میدادن من خاک برسرم میریختمشون میومدم نگو اونا همه طلا میشد
یا مثلا با جن ها در ارتباط بود اصلا هم نمی ترسید تا اواخر عمرش
همیشه یه بوی عطر خاصی میداد با اینکه عطر نمیزد
میگفتن باباشم همین طور بود کفشاش که در میآورد جن ها درست میکردن مرتب میکردن
خیلی زن با ایمانی بود سر آخر هم آلزایمر گرفت و پوست و استخون شد فوت شد
امشب یادش افتادم اگر دوست داشتید براش یه فاتحه بفرستید