دیروز شوهرم از ظهر می گفت بریم شب بیرون و بازار و ....
شب شد. من یک کم کارا رو کردم بعدش توی اتاق بودم گفتم میخوایم بریم یا نه؟ دیدم هیچی نمیگه. گفتم شاید نفهمید. یک ربع بعدش رفتم توی هال بهش گفتم میخوای بریم؟ دیدم بازم ساکته.... فهمیدم صدام شنیده اما دیگه نمیخواد بره.
از اینکه نرفتم ناراحت نیستم از اینکه ساکت بود و جوابم نداد.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.