دیشب در بازار فجر که بقیه از مغازه بیرون بیان
داشتم فک میکردم به اینکه چقدر نیستم مثل همسن وسال هایم چقدر همه چیز بر طبق خواسته ام نرفت حتی با نذر و نیاز با دعا با هیچ چیز درست نشد
پسری از جایی که نشسته بودم با دوستانش رد شد به گمانم سنش شاید به زور به ۱۷ میرسید صورتش را آورد جلو حتی نمیدانم چه گفت درگیر این بودم چقدر شبیه توست شبیه که نه کپ تو کپ نوجوانی هایت آن لحظه تورا جز دردهایم حساب نکرده بودم آن موقع یکبار دیگر برایت گریه کردم ولی حتی اشک هایی صورتم را خیس نکرد مثل همیشه ولی تو نشدنت کی عادی میشود
کی دیگر اکر روزی آدمی شبیه تو دیدم بهم نمیریزم کی؟🫠