با هزار تا وعده و وعید منو برداشت اورد شهرش منو از کار و زندگی و اهدافم انداخت . دچار افسردگی شدم . تموم سرمایه ش رو داد خانوادش که با هم بزنن تو کار ساخت و ساز . قرار بود چند واحدش واسه ما باشه که حتی یکیشم بهمون ندادن ..
حتی چند ماه خونه بابام زندگی کردم .
با وام و قرض و بدهی شوهرم یه کسب و کار کوچیک زد ، کارش داره میگیره و سود خوبی بهش داده و تو کمتر از یه سال تونستیم به حداقل هایی از زندگی رو بسازیم . خونه اجاره کنیم و منم شروع کردم به تولید یه سری محصولات خانگی و فروشش به مغازه دارا . درسته هنوز سود بالایی از کارم ندارم چون کارمو با سود کم شروع کردم ولی بین کلی مغازه حسابی جا افتادم و دوس دارم کارمو ادامه بدم . به زور اومدم تو این شهر ، ولی حالا کمکم دارم بهش عادت میکنم .
الان شوهرم یه دوستی داره براش کار جور کرده لب مرز ، کارش اینجوریه که شیش ماه اون کشوری، شیش ماه ایران ولی درامد به دلاره و به پول ایران ماهی ۴۰۰ میلیون میشه .
الانم قرار شده بریم اون شهر مرزی مسافرت با دوست شوهرم تا کاراشو اوکی کنه .
از یه طرف تو ایرانم خیلی وضع جالبی نداریم ، اما بازم بعد از اون شکست مالی و با توجه به تورم شدیدی که الان برا همه هست و همه وضعشون خرابه ، بازم ما خوب تونستیم تو این یکسال از صفر به همین حداقل ها هم برسیم .
من میترسم منو ببره اونجا و بازم شکست بخوره و دیگه رسما کلا افسرده و روانی بشم . با شهر غریب به زور تونستم خودمو سازگار کنم چه برسه دیگه کشور غریب .
شما باشید به این مرد اعتماد میکنید ؟