کسی تجربشو داشته.. چجوری باهاش دست و پنجه نرم میکنید
من آدمیم که دوست دارم مدام شاد باشم و یا از زندگیم لذت ببرم اما خب مادرم این اجازه رو نمیده و مدت هاست که ازم یه شخص افسرده ساخته..
مدام منو با بقیه مقایسه میکنه.
همه ی حرفاش با کنایه و نیش و طعنه ست.
هیچوقت محبتی از سمتش ندیدم .
جنگ روانی باهام میکرد.
به جنسیت زن ارزش نمیداد و چون پسر میخواست و من دختر شدم، هیچوقت اون ارزشی ک میخواستم رو بهم نداد.
جلوی جمع باهام دعوا میکرد و همیشه منو با خواهرم مقایسه میکرد و اونو خیلی بیشتر میخواست.
هیچوقت نذاشت توی سن نوجوونی با دوستام بگردم . و عملا زندانی بودم
همیشه توی سن نوجوونی با خودم فکر میکردم وقتی بزرگ بشم درست میشه ولی فهمیدم که نه خانواده های سمی از بیخ مشکل دارن و ای کاش خدا به همچین آدمایی هیچوقت بچه نده.
امروز بعد مدت ها رفتیم مسافرت و چون با خواهرم دعوامون شد بهم گفت وسایلتو جمع میکنی و فردا برمیگردی..
مستقلم
ولی فعلا شرایط جدا زندگی کردن رو ندارم
ببخشید زیاد شد.
با نظرتون باید چیکار کنم..؟
اینا تنها گوشه ای از رفتاراشه