و عشقی بخدا
با دوس پسرم ازدواج کردم تو دوران دوستی آنقدر حالم باهاش خوب بود که میگفتم مثل این نیست به بدبختی و سختی کل خانواده رو راضی کردم باهاش ازدواج کردم الان که باهاش ازدواج کردم یک روز نشده با حرفاش حالم و بد نکنه با هم خوشین همه جا میریم همه چی واسم مسخره ولی اخلاقش یک حوریه ک یک روز خوبه یا روز بد دیگه نمیتونم تحملش کنم من دیونشم ولی یه کارایی باهام کرده که با خودم میگم نمیدونم دوسش دارم یا نه والا دیگه خسته شدم
عشق مهم نیست تو زندگی فقدر اخلاق مهمه