من با خاله شوهرم کلن مشکل دارم اصن بدم میاد ازش این به کنار. تو. زندگیمونم خیلی دخالت میکرد واسه همه چی .. هیچ کاره بود ولی خودشو همه کاره میدونست اینم بگم واسه شوهر من( اینجوری بود) چسبیده بود ول نمیکرد واسه بقیه اینجوری نیست . کلن پشت همه حرف میزنه حتی جاریم که اون اصن هیچ بدی نکرده که خاله شوهرم پشتش حرف های ناجور بگه و فوش بده ما هم تو عقد بودیم که همش دخالت میکرد شوهر منم حرفهای اونا رو گوش میکرد تا خالش به شوهرم میگفت واسه لباسش برین از فلان جا بخرین که لباس و من میخام برم کنم شوهرم نمیخاد برش کنه حالا بعدش تا صبح به شوهرم میگفتم من نمیخام توجه نمیکرد خیلی حرف گوش کونشون بود و دخالت میکرد تویه همه چی
میخواستم عروسی بگیرم به شوهرم گفت عروسی نگیری باید ۱۰۰تومن خرج کنی حالا بیا بگو من میخام عروسی بگیریم حالا به اسرار بابام حنابندون گرفتیم همونم ول نمیکرد باز زنگ زد به مادرم که لباس عروس میخواد چیکار بره همون لباس یو .که رو خرید بوده برش کنه (لباس مجلسی حالا) واسه طلا شد زنگ زده دوباره بگین طلا ها رو بده بهش .اگه نده دعوا میشه حالا از تیکه هاش بگیر همشم میخاست منو تربیت کنه. الآنم زرت و زرت چیزی میفرسته هر موقع هم میفرسته یا همون موقع یا روز بعدش دعوا میکنیم خیلی تعجب .یه. واقعن
منم دیگه یه جوری شده ازش بدم میاد همش فراریم ازش که قیافش نبینم نمیدونم چرا وقتیم چیزی میاره باز شوهرم میشینه به تعریف کردن جلو من میگه باز ؛ظهری بهش میگم که میدونه تو خوشحال میشی میاره برات تعریف میکنی همش واسه همون.. باز شروع کرده حرف زدن و اینا
فراموش نمیشه واقعن بعضی چیزا الآنم واقعن از ته قلبم میخام سر به تنش نباشه چه برسه اینکه چیزی بیاره واسه ما
خیلی موضوعات دیگه هست که بنویسم دفتر میشه دیگه
مامانمم دید چون هر چی میاره دعوا میکنیم همون موقع یا روز بعدش به مادر شوهرم گفت ولشون کنه چی میخواد یا دخالت میکنه یا چیزی میفرسته براشون مادر شوهرمم هیچ نگفت