من مریضم بهم گفت تو گوه میخوری غذا درست نکردی
گفت الان زنگ میزنم بابات بیاد تا تکلیف تو روشن کنم
هر چی دلش خواست مادرشو کوبید توی سرم
و اخرم گفت اصلا ناراحتیه تو برام مهم نیست .
گفت حالیت میکنم چجوری باید زندگی کنی
از وقتی بچه دار شدیم خیلی عوض شده الانم ک اصلا نیست و هست هم اینجوریه همش تحقیرم میکنه
هرچی میگم یه ذره احساس بهم نداره دیگه .
مادرش هر سری میاد خونمون بینمون همه چی بهم میریزه