سی سالمه ، با یه ازدواج ناموفق چند ماهه ،جداییم برام خیلی دردناک بود، خیلی زجر کشیدم طوری که روانشناسم معتقد بود تا حالا کسیو مثه من ندیده که اینقد اذیت شه به خاطر جداییش، از تنهایی بیزارم ولی توی این مدت هم آدمایی سر راهم اومدن که چون حس کردم مرد زندگی نیستن بدون در نظر گرفتن شرایطشون ردشون کردم،
همیشه دوس داشتم قبل از سی سالگی مادر شم و یه زندگیه اروم داشته باشم ولی نشد ، جدیدا ساعت چهار ونیم صبح ناخودآگاه از خواب میپرم و یه حس ناامیدی خیلی بد سراغم میاد ، تو دلم خالی میشه و بعدم یه سردرد خیلی شدید. میاد سراغم، خیلی دلم میگیره که چرا سرنوشتم این شد ، گرچه تقصیر خودم بود خیلی چیزا جز طلاقم ،
برام دعا کنید