خلاصه از پچ پچ ها همکارام فهمیدم عاشق یه دختره شده و اون خانم مطلقه بود و کل مردهای فروشگاه رو دور زده بود و همکاراهای منم ناراحت که چرا این مظلوم بدبخت گیر این افتاده. گذشت تا چند وقت بعدش خبر رسید دختره، پسره مجرد رو ول کرده و رفته با یه همکارای متاهل که خیلیم هیز بود.
این وسط رفیق همین پسره که خیلی کوچیکتر بود ازدواج کرد این یارو هم خیانت دید و هم همکارش ازدواج کرد و این تعبیر منه که حس بدی داشت و له شده بود چون کلا ازتیلیا اونجا خاستگاری کرده بود نه شنیده بود