من خاستگاری که اومد همسرم اولش برام فرقی نمیکرد ولی موافقت دو طرفه شد با این ازدواج بیشتر هم به خاطر شناختی که از هم داشتن خانواده ها و تو تحقیقات چیز بدی به چشم نخورده بود بعد تو خواستگاری رسمی یکم نرم تر شدم و دو سه روز بیشتر طول نکشید بعد خواستگاری رسمی تا عاشقش بشم😬
حتی یادمه خون آزمایش رفته بودیم من و اون با هم راحت نبودیم استرس هم داشتیم شمارمو پرسید یادم رفته بود شمارمو اون شمارشو داد گفت زنگ بزن منم تک زنگ زدم شمارم بیفته براش بعدشم جلسه مشاوره قبل ازدواج که تموم شد روم نشد زنگ بزنم بهش همین طوری علاف مونده بودم ولی شب که شد پیامک هامون شروع شد و از طرف اون هم شروع شد و خلاصه اینکه دو سه روز بعد منم کلی عاشقش شدم خودش میگفت من از همون جلسه اول دیدمت عاشقت شدم
تو خاستگاری هم بار اول بود همو میدیدیم من تو خاستگاری هم چند ثانیه کوتاه نگاش کردم روم نمیشد طولانی زل بزنم بهش اما اون مستقیم زل زده بود تو چشمام 🤣
حتی وقتی تو جمع بودیم 🤣
الان هم خداروشکر با اینکه ازدواج کردیم دیگه حسمون از همه کم نشده تازه بیشتر هم میشه روز به روز
تو دوره نامزدی هم یخمون هنوز وا نشده بود
عقد که کردیم کم کم راحت شدیم با هم
اما خب من ازدواج سنتی ناموفق هم تو خانواده خودم اتفاق افتاده و صمیمیت و علاقه ای هم ایجاد نشده و آخرش به جدایی و اختلاف ختم شده اون صمیمیت و علاقه خیلی مهمه تو رابطه نصف بیشتر مسائل رو این دو مورده حل میکنن من خودم به وضوح اینو حس کردم هم تو زندگی خودم هم تو زندگی فرد نزدیک به خودم که ازدواج سنتی ناموفق داشت