چرا پشیمونه
ولی واقعا دیگه کسی نمیاد
نه که فک کنی خیلی دلم میخواد ازدواج کنما
بیشتر دلم میسوزه ک بابام نه خودش زندگی کرد
نه گذاشت مامان بیچاره ام زندگی کنه
نه گذاشت ما بچه ها زندگی کنیم
همه ۳۸ سال زندگی من توی ترس و استرس و پنهانکاری گذشت
موهام سفید شد ،شکسته شدم ،حسرت همه چیز به دلمون موند
میدونی هر چیزی وقتی داره
ادم توی اون وقت خودشه ک ذوق داره
بعدش دیگه انگار قشگ نیست
من دچار یائسگی زود رس دارم میشم
هم سن های من واسه خودشون زندگی دارن اون وقت من هنوز بابام ک عصبی میشه مثل یه دختر بچه ۷ ساله میخزم تو اتاقم
میدونی وقتی نگاه میکنم ک عمرم چطوری رفته خیلی غمگین میشم