نمیدونم خدا بزنه به کمرش چقد از خدا خواستم تاوان دل شکستمو بده
16سالگی تو ی محیطی کار میکردیم با نظارت مادرا اونا هم بودن مارومیوردن یاد بگیریم
همسن بودیم و میدیدم همو بعد ارتباط گرفتیم باهم منم ک ساده لوح
دوسالو نیم باهم حرف میزدیم و بشدت وابستش شدم
بعدم سر چیزای مسخره سرد شد و ولم کرد
سه بارم پیام داد و گف دلتنگه ولی بلاکش کردم
اما حالم بده
ناراحتم کلی رویا داشتم گفتم باهاش نامزد کنم چادر میزنم میریم کربلا کلی کار خوب میکنیم
ولی نذاشت مث ی داغ موند رو دلم حسرتش الانم ادعاش میشه مذهبیه
اکه اون مذهبیه اوضاع خیلی خرابه