خاطرات خنده دار من از دوره ای که کارآموز بودم تو دادگاه حتما حالتو خوب میکنه ! اللته برا سالهای قبله
یه بار یه پیرمرده و یه دختر جوان رو گرفته بودن قاضی خواست بترسونه گفت دوتاتون باید برید زندان یهو پیرمرده عین راج کاپور پخش زمین شد گفت من زندانشو میکشم منو بجاش ببرید من جورشو میکشم !😁😁😁 داشتم خفه میشدم از خنده
یکی دیگه اینکه باز یه پسر دختر تو جنگل گرفته بودن آورده بودن میگفتیم چرا رفتین اونجا دختره گفت پسره با آب نارنج تهدیدش کرده که اسیده باید بیایی اگه نیای گردش میریزم روت ! بعدش گفتیم آب نارنجه کو گفت اونجا فهمیدم سربه سرم گذاشته با کباب خوردیم😁😁😁
مورد دیگه یه عروس و داماد بودن فردای عروسیشون اومده بودن درخواست طلاق بدن مرده میگفت آبروم رفته فامیلای زنم اکثرا سبزه تند یا سیاه پوست بودن عین جوکی ها بودن تازه خیلی هم بد میرقصیدن!!!! کل دادگستری رفته بود رو هوا قاضی میگفت چرند میگی چرا باید علت طلاق رو بنویسم مصر بود که همینا رو بنویس!