من زمانی که ازدواج کردم جهیزیه نخریدم خونه ای اومدم توش مال مادر شوهرم بود و وسایل توش چیده بود ، اصلا جایی نبود که بخوام من چیزی بخرم، یه یخچال قدیمی از این ساده ها داشت پارسال یه بار خراب شد آب میداد هی میگفت تو خوب استفاده نکردی، تعمیر کردیم و دوباره جدیدا خراب شد و دوباره تعمیر کار آوردیم و گفت تو اگه یخچال نو هم بخری خراب میکنی در حالیکه من هیچ استفاده غیر معقولی نداشتم حتی به خاطر حرفای اون فریزر روپر نمیکردم و کم خرید میکردم ، حالا امروز تعمیر کار اومد من اصلا حرف نزدم خودش هی با تعمیرکار صحبت میکرد طوری که حرف رو ببره سمت این که اونم بگه یخچال رو بد استفاده کردید و تعمیر کاره هی میگفت نه اتفاقا این خیلی خوب استفاده شده و این عمرشو کرده و همه چیش سالمه اما قدیمیه و مستهلک شده و این مدل همه چند سال پیش خراب شده باز مال شما خوب مونده، باز مادر شوهرم از یه زاویه دیگه تلاش میکرد یه حرفی بکشه ازش که اون تایید کنه من مقصرم
از روزی که ازدواج کردم هیچ دلبستگی به خونه ام ندارم نمیخوام ناشر باشم اما این حس رو دارم که همه چی امانته و راحت نیستم
نمیتونم این حس ها رو جایی بگم برا همین اینجا درددل میکنم، مرداد که این چیزا رو حس نمیکنن که بخوام به شوهرم بگم ، بگم هم کاری ازش برنمیآید فقط ناراحت میشه