معرفی شدیم توسط بزرگترا
برا اولین همو دیدیم بیرون
ظاهراً معیار هامون به هم میخورد
وسط حرفاش ازم پرسید تا اینجا نظرت چیه ؟ دوستداری ادامه پیدا کنه این ارتباط ؟ منم گفتم من فعلا نمیتونم هیچ نظری بدم واقعا. و همین سوال خودشو از خودش پرسیدم اونم گفت فعلا نمیتونم چیزی بگم. بعد گفت اگ بازم صحبتی چیزی داشتی میتونی از طریق خواهرم که شمارشو داری ازم بپرسی. منم گفتم ندارم صحبتی همینقدر اکتفا میکنه.
و تموم کردم بحثو.
بعد ک رفت خونه درومد به خانوادش گفت دختره چقد خوشگلتر از عکسشه انگار عملیه قیافش برام قابل هضم نیست زیباییش و گفت باید فک کنم نظری نداد دیگه. درخواست شمارمم کرد از خواهرش ولی بهش نداد گفت دختر راضی نیست.
روز بعدش خواهرش ازش نظرشو پرسید جواب داد که صبر کن باید خانواده دختره رو بشناسنم و اسم و اطلاعات پدر و مادرمو گرفت. و درومد به خواهرش گفت از رفتار و حرفایی دختره مشخصه که زن زندگیه.
الان من نمیدونم خوشش ازم اومده نیومده چی ؟
الان داره تحقیقات میکنه بنظرت ؟؟
نگرانم برگرده بگه نمیخام یا اصلا نباید چیری بگه سنگ رو یخ شم خانوادش از آشناهامونن احساس ضعف میکنم اونوقت.
ی حسی بهم میگه قبل از اینکه اونا رد کنن خودت برو بگو نمیخام و رد بده
😔😔