من ماشین دارم مجردم. داداشم ماشین سواری نداره وقتی خریدم بهش گفتم لازم داشتنی سوار شو دو سه باری هم ازم گرفت(یه نیسان بر کارش داره)
خواهرمم ماشینش رو فروخته من ماشینم رو یه مدت دادم دستش باشه با بچه بدون وسیله نمونه)
ج ن گ شد ما تهرانیم داداشم گفت بریم شهرستان نمونیم اینجا گفتیم ما نمیایم. گفت پس ماشین مریم رو ببرم مامانم گفت با نیسان خودت برو( اونم ناراحت شد گفت با نیسان مگه میشه) تعجب میکنم چرا از بابام ماشینش رو نخاست
اگر بهم زنگ میزد مستقیم میگفت شاید تو رودرواسی میدادم
فرداش با نیسان رفت با زنش و یه بچه کوچیکش ، حتما جاشون تنگ بوده)
من از اونموقع ناراحتم میگم کاش ماشینم رو میدادم ببره نکنه تو دلش بمونه
من نشخوار فکری دارم ترسیدم گفتم یوقت خواهرم بدون وسیله میمونه خونشون هم منطقه پرخطره. از طرفی به ماشینم وابسته ام گفتم اینا الان میرم معلوم نیست کی برمیگردن…از طرفی حتی این فکر اومد تو سرم نکنه چیزی شه خودمون بخوایم از تهران بریم پس ماشینم بمونه اینحا بهتره(بابام ماشین داره ولی پارسال دوبار ماشینش خراب شد رفت نمایندگی گفتم نکنه باز خراب شه و لنگ بمونیم!…اصلا نکنه حال بابام بد شه من چجوری با ماشین اون رانندگی کنم باید مال خودم باشه…از طرفی گفتم نزنن تهران رو داغون کنن پس ماشینم تهران نمونه بهتره!یعنی به صدتا چیز فکر کردم
)
الانم همش فکر میکنم که من کار اشتباهی کردم؟