روز آخر که رفتم باهاش حرف بزنم برگرده به زندگی،
خیلی فحش داد؛
بعدش گفت مهریهتو ببخش تا برگردم!
منم در ماشین رو باز کردم و هر کار کردم نمیرفت پایین.
هی نگام میکرد.
منم انقد عصبی شده بودم، نمیدونستم دارم چیکار میکنم؛
ماشین رو روشن کردم و اونم خیالش راحت شد که هنوز نشسته پیشم؛ یادم نیست چی گفت که باز عصبی شدم و زدم کنار و دیگه واقعا پرتش کردم بیرون.
بعدش هی زنگ میزد، هی زنگ میزد!
تو زنگا گفت من هنوزم دوستتدارم؛ ولی میخوام منطقی تصمیم بگیرم.
به نظرتون راست گفت؟