اتفاقی اینجوری شده امروز مامانم رفته بوده نماز جمعه بعد یه خانمه کنارش نشسته و گفته دختر خوب مامانمم منو گفته وقتی مامانم مشخصات پسره رو گفت فهمیدم که قبلا یکماه پیش رفته بوده خواستگاری دوستم ولی با هم حرف نزدن دوستم به خاطر تحصیلاتش که دیپلمه رد کرده ولی من شغلشو دوست ندارم نمایشگاه ماشینه .
سنش هم ۳۰سالشه من ۲۴سالمه لیسانسم و بیکارم ولی مامانم و بابام میگن خوبه بذار بیاد و از این جور حرفا ولی من شغلشو دوست ندارم مامانم همش میگه شانس یبار میاد و از این حرفا در حالی که خواستگار بهتر از اینم داشتم بعدشم خواستگارایی که اومدن خونه رو بی دلیل موجه رد نکردم ولی همش ترس مجرد و پشیمون شدن رو میندازن به دلم چکار کنم؟