مهمونی مادر شوهرم بودیم بچه من تا میرفت پیش نوه خواهرشوهرم صدای مامانش درمیومد
پسر من فقط میخواست بازی کنه ولی اونا طردش میکردن چند بار تکرار کردن تا اینکه صدای شوهرم دراومد
دختر خواهر شوهرم عین زن های پتیاره به شوهرم حمله کرد دست شوهرمو گرفته بود هی میگفت بیا بریم کارت دارم شوهرم هم همش میگفت برو کنار حوصله ات رو ندارم
تا اومد سمت پسرم دستشو آورده بود جلو صورت پسرم میگفت من به تو چیزی گفتم دیگه طاقت نیاوردم گفتم دستتو از چشم پسرم بردار اون کلی بهم بی احترامی کرد
گفتم فکر میکنی دو تا چشم درشت میکنی کسی ازت میترسه نه احترام دایی سرت میشه نه هیچی
یهو خواهر شوهرم اومد گفتم داداش منو این زنش پر میکنه ده بار گفت
منم پاشدم گفتم مشکلات چند سال پیش رو یادت بیار ببینم داداشت ظرفیت پر کردن داره یا نه؟دامادت رو نگاه میکنی فکر نکن داداشت هم مثل دامادته
منم آدمی نیستم که کسی رو پر کنم چه جوری میخوای تو یه وجب قبر بخوابی
(شوهرم خیلی بدی در حقم کرده بود خیلی
در ازای حق طلاق برگشتم به زندگی)
دیگه از خونه شون اومدیم بیرون
خیلی ناراحتم از اینکه بهم تهمت زدن و حق به جانب بودن