با مادرشوهرم که ۷۵ سالشه زندگی میکنم پاهاش آرتروز شدید داره وهمش یه جا میشینه وکارینمیکنه . خواهر شوهرم که متاهله اومده بود باهم داشتیم آشپزخونه رو می شستیم یه ظرفی که چند وقت پیش شکسته بود یه قسمتیش انداخته بودیم توآشغالا
رفته تو آشغالا رو نگاه کرده بعد میگه چرا ظرفمو شکستین
خواهر شوهرم گفت والا قبلاشکسته بود من نشکستم گفتم دستتونو میبره. حالاحواسش نبود من از پنجره دارم نگاشون میکنم . گفت میدونم با دست اشاره کرد به من و صورتشو تکون داد و اخم کرد.منم همونطور زل زده بودم تا خودش فهمید خرابکاری کرده و لورفته.خیلی ناراحتم .شوهرم مرد خوبیه ولی میگهمن نمیتونم مادرمو ول کنم از اونورم خانواده پدریم خیلی مشکلات دارن نمیتونم برگردم. شما بگین چیکار کنم هر روز اعصاب خوردی دارم.