بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من جدا شدم شوهرم با همه خوش بود میومد خونه انگار خسته بود بیتفاوت بود بهش میگفتم قبول نمیکرد میگفت تو حساسی با دختراو خانمهای هم سن و سالش تو فامیل راحت بود منظورم با اونا بگو بخند داشت ولی منو شوهرم کنار هم بودیم انگار تکراری بودم براش با دیگران خوش و بش میکرد. مثلا تو مراسمهای عروسی و عزا اونقدر. درگیر دیگران بود حسودیم میشد انگار نه انگار من زنشم نگران پدرو مادرش نگران برادراش بود . ولی همین که شکم منو پسرم سیر بود بیخیال بود ولی حتی سلامتیش رو خرج پدرو مادرش میکرد برادراشم همینجوری بودن. من نمیدونم جاریم راضی بود یا نه. اصلا نمیدونم الان جاریم هنوزم با شوهرش هست یا نه. بعد طلاق دور شدم ازشون تا هیچ خبری ازشون نشنوم ولی مامانم میگه همه مردها اینجوری هستن خونواده شون براشون مهمتره مامان خودم از زندگیش میگه که چقدر بابام و خونوادش اذیتش کردن ولی مادرم همچنان تحمل میکنه . البته به طاقت و توان ادمها بستگی داره من کم طاقتم و شوهرم تمام توجه اش به خونوادش بود به مردم داری اهمیت میداد . من دیگه طاقت نداشتم فرار کردم از اون زندگی و هیچوقت نمیخوام ازدواج کنم چون به هیچ مردی دیگه اعتماد ندارم ببین طاقت بیتوجهی داری ببین طاقت اینو داری جلوی چشمت با خونوادش خوش باشه و به تو محل نزاره ببین طاقت داری ببینی شوهرت بیشتر وقتش رو با خونوادش باشه تا با تو. ببین طاقت داری ببینی برای شوهرت تکراری بشی . و اون یا دیگران بیشتر خوش باشه و بگه وای من برای داداشم کم گذاشتم برای پدرو مادرم کم گذاشتم ببین من تجربه ازدواج دارم و فهمیدم ادم ضعیف و کم طاقت نمیتونه متاهل بشه متاهلی یعنی صبر زیاد