شوهرم اصلأ کنارم نیست
خیلی حس تنهایی دارم
دو روزه زایمان کردم دارم میمیرم
لگنم انگار در رفته
این مسخره میکنه میگه دو روز دیگه درست میشه همه همینطورن و فلان
جلوی مامانش اینا اینارو میگفت
بدتر طوری جلوه میداد انگار هیچی نکردم
انگار مثلاً من یه گاوم راحت زاییدم
یا برای لگن من چسب شکستگی انداخت برای زانوهای مامانش هم انداخت
بخدا من زایمان کردم چسبه باعث سوزش شدید هم میشد خیلی آخ و اوخ نمیکردم آه و ناله نمیکردم
اما ننش یجوری میکرد که انگار اون جای منه از بس اخ و اوخ میکرد بخاطر سوزش چسب
بعد این شوهرم مداوم دنبال ننش بود
بعد سر شام من نمیتونستم بشینم غذا بخورم
شروع کرد چشماش رو جمع کردن بخور دیگه اونطوری نکن مگه تویی فقط زاییدی
یواش گفت ولی من خیلی ناراحت شدم
خیلی تنهام افسردگی اگر نگرفتم
ننش هم منو میبینه میگه سیاه سیاهه بچت