بچه ها من از موقع دانشگاه تا الان که حدود هشت سال میشه با این رفیقم دوست بودیم و رفت و آمد خانوادگی کردیم اون برق قدرت تهران ارشد خوند من دیگه رفتم برا استخدامی خوندم و کارمند شدم و ازدواج کردم این دوستم سه سال از من بزرگتر و ارشد خونده و الان میخاد دکترا باز بخونه میگفت من از کار کردن بدم میاد فقط درس خوندن دوست دارم مامانش و خانواده اش هم خیلی باهاش لج هستند حتی ابجیاش متنفرند ازش حالا اینا هیچی دیشب داشت باهام حرف میزد میگفت میخام برم دوباره تهران برا دکترا شاید و کلا سرهر کاری میره دو ماه بیشتر دوام نمیاره برا همون درس خواندن راحت تره براش خانوادم هزینه هاش با منت میدن میگن وقتش بری سرکار این رفیقم میگه باید کار میلیاردی یا شوهر میلیاردی بیاد که من برم
راستی ما مشهد هستیم رفیقم از قدیم مشهدی بوده ولی ما اصالتا از شهرستان های مشهد بودیم و اومدیم اینجا
داشتم میگفتم دیشب دوست گفت میخام برم دوباره کلا تهران دکترا بخونم منم گفتم خب مامانت همیشه غر میزنه که چرا سرکار نمیری توام برو سرکار کنارش وقت داشتی دکترا بخون
داشتم بهش توضیح میدادم به عنوان خواهر کوچکترش یا دوستش که برو سر کار اعتماد به نفست میره بالا و بعد تو اجتماع روحیه خوبی پیدا میکنی شاید ازدواج کنی حتی
گفتم مثلا من از وقتی رفتم سرکار با یه آدم خوب ازدواج کردم و اینکه حتی تمام همشهریامون هم هر وقت میرم شهرستان بهم احترام میذارن بعنوان یه آدم موفق که زندگیشو ساخته خودمم حس خوبی دارم چون از زندگیم خبر داره که چقدر سختی کشیدم داشتم نصیحتش میکردم که یهو گفت مگه به تو همون اقوام دهاتیت احترام بذاره مگه همون ها برات احترام بذاره بعد من گفتم اره