دلم گرفته مثل همه وقتایی که دم غروب بود و داشت تاریک میشد. میومدم توی حیاط وب اسمون نگاه میکردم وبه خدا میگفتم کمکم کنه،خدا هوامو داره خیلی اما گذشته خیلی ناراحتی کشیدم ،خیلی،حالا درک میکنم یکی خوشحاله چهره اش خیلی تائثیر گذاره یعنی شادتره و یکی غمگین هست چهره اش پژمردس،همه دختر و پسرایی که خاک تنهایی خوردن میدونن چقدر سخته ونمیشه توضیحش داد و همیشه داریم توی قسمتی از زندگی ،زنذگی میکنیم که به کاممون یود و بهش امید داریم ،درصورتی که هرگز برنمیگرده،شیرینی زنذگی بعضی وقتا جوریخ دیگه هیچ شیرینی در آینده نمینونه اون طعم باشه....