با اون شرایط من تنهایی کارای ترخیص دخترمو انجام دادم و بغض خفه م میکرد وسایل رو با فامیلمون جمع کردیم رفتیم خونه ش
آقا تازه شب راهی شد و صبح رسید و برگشتیم
تو راه گفتم من اصلا اوضام درست نیس خیلی هم بی حوصله م منو بذار خونه برو پسرمونو از خونه مامانت بردار بیا
میخواستم شان خودمو حفظ کنم برم خونه وسایلا ولباسا رو بشورم خودم دوش بگیرم و اگر کسی هم خواست بیاد دخترمو ببینه قدمش سر چشم بیاد خونه م
گفت نه همه باید بریم دم خونه مامانم بچه رو برداریم برگردیم خونه !
چرا؟
چون همیشه همینه باید اول بریم دست بوستون چون آقای بچه ننه وظیفه ش میدونه تا حد اعلا منو پایین بیاره که مادرخواهرش یه موقع ناراحت نشن
واقعیت دیگه اصلا دلم باهاشون صاف نیس
یه سلام خشک و خالی دادم و برگشتیم
شوهرم انقدر فس شده پرنسس قهر کرده اومد خوابید بعدم گورشو فعلا گم کرده
دلم برا خودم خیلی میسوزه چقدر این دل گناه داره...