2777
2789

سلام

خواهشا بیاید با هم حرف بزنیم خیلی ناراحتم بلکه اینجا یکم آروم بشم

از خرداد به خاطر دخترم درگیر بیمارستان و دکتر و بستری بودیم

من یه مادرم شغل و ادامه تحصیل و خیلی چیزا رو گذاشتم کنار تا به بچه هام که کوچیکن برسم 

از بد روزگار گیر یه خانواده افتادم شوهرم که یه بچه ننه ی تمام عیاره و اصلا با من همکاری نداره همین باعث شده مادر و خواهرشم که شدیدا فضول و دخالتگرن خیلی تو زندگیم ناراحتی ایجاد میکنن

هستید ماجرا رو بگم؟

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

یعنی من هربار مادرشوهر و خواهرشوهرمو میبینم اینا فقط شوهرمو احترام میکنن به خاطر منافع خودشون فقط یکسره قربون صدقه ش میرن ولی دق و دلی و عقده گشاییاشون رو منه

مادرشوهرم فقط یکسره و همیشه داره منو زیر سوال می‌بره

از غذام از خونه داریم از بچه داریم از خودم از هرچیزی که فکرشو بکنید نظر میده حتي مدل مویی که برا دخترم می‌بندم 

دخترم مريض شد خدا میدونه چه حرفایی به من گفت

آره تو مقصری تو مواظبت نکردی تو دکتر خوب نبردی و این چرت و پرتها

 من تا الان همه جوره تحمل کردم ولی دیگه واقعا تو اون دوره که من حالم واسه خاطر شرایط داغون بود و تمام تلاشمو میکردم بهترین دکترا رو پیدا کنم و استرس سلامتی بچه مو داشتم نه این دیگه اصلا برام قابل تحمل نبود دیگه ازونجا تصمیم گرفتم اصلا هرچی هم که بشه من این ارتباط روبه کمترین حد ممکن برسونم 

دکتر فوق تخصص پیدا کردم با یکی از آشناها هماهنگ شدم که ببرمش تهران


روز اول که رفتیم شوهرم بود ولی خواهرشوهرم باعث شد به خاطرش ما رو تنها بذاره و من تو اون شرایط سخت که به شوهرم نیاز داشتم تنها موندم بچه م گریه میکرد بابا میخواست و فامیلا بهمون می‌رسیدند

تو بخشی بودیم که مریضای دیگه خاص بودن شرایطشون سخت بود یه لقمه غذا میخواستم بخورم دو قاشق نخورده مینداختم سطل 

از درد پا کلافه بودم دخترم بشدت بداخلاقی میکرد همش نازشو میکشیدم 

روز آخر که دکتر گفت مرخص میشید دیگه دووم نیاوردم بهش توپیدم و عوض اینکه لااقل منو با حرفاش آروم کنه بدتر طلبکار شد زنگ زد به مامانم حرفای اصلی رو حذف کرد فرعیات بهونه کرد

مامانمم به فامیلا گفت که مثلا منو آروم کنن و قشنگ حرف گسترش پیدا کرد 

باز مادرشوهرم زنگ زد و با حرفاش حالمو چند برابر بدتر کرد


با اون شرایط من تنهایی کارای ترخیص دخترمو انجام دادم و بغض خفه م میکرد وسایل رو با فامیلمون جمع کردیم رفتیم خونه ش 

آقا تازه شب راهی شد و صبح رسید و برگشتیم

تو راه گفتم من اصلا اوضام درست نیس خیلی هم بی حوصله م منو بذار خونه برو پسرمونو از خونه مامانت بردار بیا

میخواستم شان خودمو حفظ کنم برم خونه وسایلا ولباسا رو بشورم خودم دوش بگیرم و اگر کسی هم خواست بیاد دخترمو ببینه قدمش سر چشم بیاد خونه م

گفت نه همه باید بریم دم خونه مامانم بچه رو برداریم برگردیم خونه !

چرا؟

چون همیشه همینه باید اول بریم دست بوستون چون آقای بچه ننه وظیفه ش میدونه تا حد اعلا منو پایین بیاره که مادرخواهرش یه موقع ناراحت نشن

واقعیت دیگه اصلا دلم باهاشون صاف نیس

یه سلام خشک و خالی دادم و برگشتیم

شوهرم انقدر فس شده پرنسس قهر کرده اومد خوابید بعدم گورشو فعلا گم کرده 

دلم برا خودم خیلی میسوزه چقدر این دل گناه داره...

با اون شرایط من تنهایی کارای ترخیص دخترمو انجام دادم و بغض خفه م میکرد وسایل رو با فامیلمون جمع کردی ...

از بس هیچی نگفتی شوهرت سوارت شده یکم سیاست داشته باش یعنی چی اینقدر کوتاه میایی؟

با اون شرایط من تنهایی کارای ترخیص دخترمو انجام دادم و بغض خفه م میکرد وسایل رو با فامیلمون جمع کردی ...


برای آدمی که طرف هاش نفهم هستن


مظلوم بودن جواب نمیده... فقط سلیطه باش عزیزم 

خودتو قوی کن و انتظاراتت رو به همسرت بگو برو مشاورهحد و مرز ایجاد کن خواسته هات رو زیاد کن

گفتم 

مشاوره اصلا نمیاد

هرجوری فشار میارم ولی بخدا از بس قلدره زورم نمیرسه بهش

تو روش میگفتم حرفامو که نمیخوام بیام ناراحتم و حتی از خانواده شم گفتم ولی اصلا براش مهم نیس که 

با اون شرایط من تنهایی کارای ترخیص دخترمو انجام دادم و بغض خفه م میکرد وسایل رو با فامیلمون جمع کردی ...

از ماشین پیاده نمیشدی

یک کله تکون می‌دادی یعنی سلام 

خدایا از اینکه پسر کوچولو بهم دادی شکر
با اون شرایط من تنهایی کارای ترخیص دخترمو انجام دادم و بغض خفه م میکرد وسایل رو با فامیلمون جمع کردی ...

کپی من و دو خواهرم.با این تفاوت که اونا عروس خواهر سوهرم هستن.میسازن و میسوزن.منم راه دور یکی دیگه از خواهرهر شوهرا و بردار شوهرم همسایه ام هستن.خونم تو شیشه کردن.دوساله قطع رابطه ام و لی گاهی سرزده میان.از بس خالم خرابه با لرزش شدید بدن دیشب از خواب بیدارم کردن.شوهرم که از همه بدتر.رابطه کم کن

گفتم مشاوره اصلا نمیادهرجوری فشار میارم ولی بخدا از بس قلدره زورم نمیرسه بهشتو روش میگفتم حرفامو که ...

خودتو تغییر بده خودت برو مشاوره بهت میگه چطور باهاش رفتار کنی 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792