بچها یه خانومیه یک ماهه منتطره من امتحان بدم تا بیاد خونمون برای پسرش خاستگاری بعد حالا عکس پسرشو فرستاده من خوشم نیومد بعد زنگ زد مامانم گفت نه هی اصرار کرد منن بودم که داشت با مادرم حرف میزد مامانم هی میگفت چی بگم منم میگفتم نه بعد مامانم گفت حالا بزار بیان
اینم بگم مامانم واقعا بلاتکلیفه و این بلاتکلیفی رو به ماهم یاد داده
حالا قرار شد زنه اخر هفته بیاد خونمون من واقعا عذاب وجدان دارم وقتی نمیخوایم چرا بیاد اخه
از طرفی میگم باید میگفتم با پسرش بیاد خب بعضی ادما تو عکس یجور دیگه میشن
اولین باریم هست که قبول کردیم خاستگار بیاد تو خونه بقیشون همه تلفنی رد میشدن
مامانمم فقط به فکر اینه که وای خونه تمیز نیست و میگه وقتی نمیخوای چرا بیان الکی حالا باید بشینم تونه تمیز کنم اصلا به فکر من نیست خب شاید اصلا همین یه کیس مناسبی باشه برام