پسر عمه ام زنگ زد گفت برام شیراز کار پیش اومده دارم میام اونجا بعد از ظهر بیا ببینمت 😐🫤 من اینو عید بزور تحمل میکردم دو دقیقه می اومدن خونه مون چرا واقعا رومن نمیشه بگم نمیام یک جوریم چی کار کنم هیچ من شرایط عادی تو خیابون ببینمش روم رو میکنم جایی دیگه نبینمش
به پیشنهاد دوستان منم گفتم کار مهم برام پیش اومده نمیتونم بیام اینا اونم گفت واجبه نپیچون صبر میکنم کارت تموم بشه هیچی دیگه ساعت ۵ رفتم کافه ای که گفته بود خودش بود و یک دختر تقریباً ۲۳ ساله منو میگی چشام زده بود بیرون چون خیلی آدم درونگرا چیزی هست اصلا بهش نمیخورد هیچی دیگه مثل اینکه باهم تو رابطه بودن لانگ حالا بلند شده کلی راه اومده واسه دختره بعد کار واجبی این بود برم من عمه رو راضی کنم بره خواستگاری دختره به عمه ام گفته عمه ام قبول نکرده 😐 میگم از این فامیل های ما خیر در نمیاد همش شر میگید نه آخه یکی نیست بگه آدم درست من چند ساله تورو ندیدم عمه ام رو ندیدم بعد این همه سال برم بگم چی آخه سر پیازم ته پیازم موندم چی کار کنم هیچی دیگه گفتم ببینم چی میشه قول نمیدم !؟