ما ۷ سال پیش ی شهر دیگه زندگی میکردیم چندین سال من اونجا مدرسه میرفتم و ی دوست خیلی صمیمی داشتم ک جونمون ب هم وصل بود چندین بار رفته بودم خونش و.. خلاصه تو عرض کمتر از یک هفته همه شرایط عوض شد و مجبور شدیم از اون شهر برگردیم شهرستان خودمون روزا برام جهنم شده بود یادمه ی شب انقد گریه کرده بودم فردا صبحش ک خواستم برم مدرسه چشامو از شدت پف نمیتونستم باز کنم به همکلاسیام گفتم زنبورا بهم حمله کردن 😂
خلاصه خیلی بهم سخت گذشت وقتی اومدیم
همه آرزوهامو برباد رفته میدیدم چون کلی با دوستام واسه دبیرستانمون برنامه ریخته بودیم ک بریم طراحی دوخت بخونیم بعدش مزون بزنیم طراحی از من دوخت از اون...
هنوز بعد ۷ سااال روزی نیست ب یاد اون روزا نیوفتم میرم دفترچه خاطراتمو میخونم گریم میگیره
ماهی چند بار خواب میبینم برگشتیم تو اون خونه حتی ی تابلو رو دیوارش زده بودم اونو نکندم چون مطمعن بودم برمیگردم
اونجا میبینم تو خواب درحالی ک به تابلو نگاه میکنم ب خودم میگم دیدی دوباره برگشتی اینجا
میبینم آماده شدم رفتم مدرسه تو نیمکتم نشستم منتظر دوستمم همکلاسیام همههه اسماشونو حتی چهره هاشونو یادمه
وای که چقد روزای خوبی بود میشه گف زندگی میکردم درسمم خوب بود همیشه تشویق میشدم
انگار ی قسمت از روحم برای همیشه توی اون خونه و پیش دوستم توی اون مدرسه مونده
شاید برا اینه ک هیچوقت نپذیرفتم ما دیگه برای همیشه رفتیم هیچوقت دیگه قرار نیس دوستم یا معلمامو ببینم💔
همین عصر دوباره بدون اینکه فک کنم خوابشو دیدم