امروز از فشار عصبی بدنم سست شد
انگار بدن نداشتم
پسرم اذیتای شدید داره این قدر گریه کردم این قدر جیغ زدم گفتم خدایا اگر این بچه می خواد ازار بینه بگیر ببرش خودت راحت کن این بچه رو هم راحت کن
گفتم چرا ما رو نمیبینی
پسرم ۲ ساعت تمام گریه خیلی وحشتناک کرد میگفت خونه داره من می خوره بچم روحی مریضه افسردگی داره تحت نظر روانپزشکه داروهای قوی می خوره
خودد دوقطبیم دارو می خورم
۱۲ سالشه
رفتم جایی که کارای متافیزیک انجام میداد خانمه میگفت دعاو طلسم کردن خانوادگی شما رو حالا کی یکی که سال یه بارم باهاش در ارتباط نیستم اصلا ادم مهمی تو زندگیم نیست
الان ۸ ساله بدن دردای وحشتناک دارم
نمی دونم حالا راست میگفت یا دروغ
من فقط می خوام از این وضعیت نجات پیدا کنم
فکر کن به چه مرزی از ناامیدی رسیدم گفتم پسرم با مرگش به ارامش برسه