تو حیاط بودم یه گربه بچه اش رو به دندون گرفته بود آروم آروم داشت میرفت یهو دیدم چند تا سنگ ول شد سمتش بچشو انداختو فرار کرد
زهره ترک شدم
نگا کردم دیدم خانوم همسایه است
گفتم هووووو یابوووو ، گراز چکار این بچه داری دیو۳
گفت خفه شو چشمای گربه همون چشمای شیطانه
منم گفتم شیطان پدرته با اون مادرت که تازه ریده رفته عذگل پای توله ش شکست حرومزاده
وای زنگ زد کلانتری اومد 😐😐
الان اونا به درک
این بچه بنده خدا ترسیده عین گنجشک داره میلرزه
بعد مادرشم فکر میکنه ما بودیم سنگ بهش ول دادیم همش میاد تو حیاط ما یه نعره میکشه و نمیبره بچه رو
از ما به دل گرفته خودم میدونم
بخدا تا خشتکمونو نکنه پرچم ولمون نمیکنه
دیگه نمیدونه من سر خودشو بچه اش خواستم برم زندان
الان چه گوهی بخورم من ؟؟