من عقدم از شوهرم و خانوادش دورم عید قربان نتونستم برم
بعد شوهرم ازم پرسید اگه عید اینجا بودی وقتی قربونی کردیم تمیز میکردی اونجارو گفتم نه حالم بد میشد چون واقن عادت ندارم بعد یهو عصبی شد و گفت مامانم عادت داره ب همچین عروسای تنبلی گفتم چطور مگه گفت روز عید مامانم ب عروسا گفته تمیز کنید نکزدن رفتن خونشون گفت من جای شوهراشون بودم زنمو مجبور میکردم تمیز کنه چون قربونی مال داداشاش بود
بعد من گفتم خب داداشات چی گفتن ب زناشون وقتی تمیز نکردن گفت اونا مامانشون براشون مهم نیس زنشون مهمتره هیچی نگفتم بعد گفت خاک تو سر بی غیرتشون کنند
من واقن ی دلهره افتاد تو دلم میترسم از زندگی باهاش